|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
@apahlavan
خورشید خانَم خواهر ِ«نَنِه جان» بود. مادرم میگفت: «… بیشتر همدم است…» همدمی که زیاد حرف نمیزد، همان چند کلمهای هم که میگفت من نمیفهمیدم از بس لهجه غلیظ داشت! همیشه روسریاش را بالای سرش گره میزد و از گوشهایش گوشواره نگیندارِ قرمزی آویزان بود. روی صورتش شیارهای عمیقی دیده میشد، مثل ترکهای یک زمین خشکیده!… هر وقت میدیدمش دلم میخواست به صورتش دست بکشم؛ اما میترسیدم این کار ناراحتش کند، حس میکردم زنی با این چین و چروک حتما قصه پُردردی داشته… ازش خوشم میآمد، با بقیه فرق داشت. توی خانواده ما کمتر زنی را دیده بودم که سیگار بکشد؛ اما خورشیدخانم سیگاری بود. مینشستم کنارش و زل میزدم به صورتش. تند تند سیگار میکشید، عصبانی که میشد تمام خشمش را بر سر سیگار خالی میکرد، دو پُک نزده، آن را توی زیرسیگاری خفه میکرد، من منتظر مینشستم تا سیگار بعدی، بیشتر از چند دقیقه طول نمیکشید… میگفتند شویش از ایلاتیهای سنگسر بوده و هر چه بچه آورده نمانده، هر کدام از یک مرض مرده بودند. بچهی آخر که به دنیا آمد «نَنه جان» اسمش را گذاشت «بمانی»، میگفت شاید اینطوری به دلش بیفتد و بماند. نمیدانم چه شد، به دلش افتاد یا نه، هر چه بود ماند، ماند و توی همان خانه ییلاقی «نَنه جان» بزرگ شد و ازدواج کرد. وقتی از آن خانه رفت؛ «خورشید خانَم» را هم با خودش برد…
از آن روزها سالها گذشته، «خورشیدخانَم» هم مثل خیلیها خاطره شد!… و خانه او و«ننه جان» در «محرمدشت» ِییلاق رفت به تیغ ِبلدوزر وتازه به دوران رسیدهها! که زمین و خانه را بالا بکشند!… وحالا تنها طاقچهای از آن خانه ماند دردیوار به یادگار…
دیروز توی بازار شهر، زنی را دیدم لباس محلی پوشیده بود، دامن چیندار و جلیقه پولک دوزی شده… روسریاش را هم بالای سرش گره زده بود، از گوشهایش هم گوشواره آویزان بود، همان گوشوارهی نگیندارِ قرمز…
نشر نخست: آن سالهای دور. بازنشر: ۱۴ اَمُرداد ۱۴۰۵ پهلوان
به یاد ۱۲۰سالگی انقلاب مشروطه
@apahlavan
#سکانسی_ماندگار_از_مجموعه_هزاردستان_علی_حاتمی_درسال۱۳۵۸
@jane_shifteham



