از ضربِ گلولهها و ازین دوش کشیدن بارِ سنگینِ نزدیک به نیم قرن، زخمیام؛ زخمی نه از یک حادثه، که از تداوم رنج. نه فقط نسل من، که فرزندان و نوههایم نیز طعم ساچمه و گلوله را در چشمها، دستها، پاها و قلبهایشان چشیدهاند. کسی که پیکرِ بیجانِ رفیق و برادرش را بر دوش میگیرد، تا پایان عمر شانههایش زیرِ بار آن درد میسوزد. تاریخ گاهی آلزایمر میگیرد، اما این زخم، جز با فراموشیِ کامل، هرگز آرام نمیگیرد؛ و فراموشی، خود، چهرهٔ دیگر مرگ است.
نه فقط نسل من، که فرزندانم نیز با روانهایی خسته و آزرده از بیدادِ راهزنان بزرگ شدهاند. کافیست نیمنگاهی بیندازی تا ببینی خانه و کاشانه و وطن به یغما رفته و به جوانان با انگِ «اغتشاشگر» نشانه میروند؛ خونشان مباح شمرده شده و شهر به کشتارگاه بدل شده است. نیروهای مسلح، نه با تیرهای پلاستیکی که با گلولههای واقعیِ جنگی، بر انسانهای بیدفاع تاختند و از کشتهها، پشته ساختند؛ گویی مرگ، عددی در گزارشها بود.
روزهای گذشته در خیابانهای ایران نمایشِ عریانِ سرکوبِ جوانان و نوجوانانی بود که چیزی جز زندگیِ معمولی نمیخواستند، دولتهای مدعی بشردوستی ه شانه بالا انداختند و گفتند: «این مسئلهٔ شماست.» میانِ منفعت و معامله و مماشات، صدای انسانهای نازنین گم شد؛ هم در خانهٔ خود، هم آنسوی مرزها. اکنون، در دل این جنایتِ تاریخی، سیاست بار دیگر چهره عوض میکند؛ و بی هیچ شرمی لغوِ مرگ و چوبهٔ دار، به سوژهٔ تشکر از یکدیگر تبدیل میشود؛ گویی جان انسان پشیزی نمیارزد و این بازیِ قدرت است که همهچیز را رقم میزند.
امروز بازماندگانِ جان به لبرسیده، غمگین و خشمگین، با زخمها و سوزش دلشان، هنوز ایستادهاند؛ زخمی ولی جان سخت و با دلهایی رنجور، ترکهایی ژرف و دردهایی که هر یک، نشانی از ستمِهایی که بر جان و روزگار و سرزمینشان وارد آمده است؛ با امیدی که از بس به آن چنگ زدهاند، خود زخمی و پاره شده است.
شاید روزی، از دل همین رنجِ انباشته، امیدی تازه زاده شود؛
شاید…
زری



