سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۱۲ فروردین, ۱۴۰۵ ۱۵:۱۹

چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۵:۱۹

دفاع میهنی و بلوغِ اراده‌ی ملی؛ تجلی «دولت-ملت» در ترازوی آزمون

سیاوش قائنی: در این دوره، ملت ایران آموخت که استقلال سیاسی بدون «حاکمیت بر منابع» ناقص است. نهضت ملی شدن نفت، بلوغِ ملتی بود که می‌خواست صاحبِ خانه‌ی خود باشد و لایه‌ای از خودباوری اقتصادی را به هویت ایرانی افزود.

از آرمان مشروطه تا پدافندِ انسانی در خیابان‌های ایران

تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران، نه یک مسیر خطی و آرام، بلکه مجموعه‌ای از جهش‌های ناگهانی و کیفی در دل بحران‌های وجودی است. اگرچه مفهوم مدرن «دولت-ملت» با انقلاب مشروطه و تلاش برای تبدیل «رعیت» به «ملتِ و شهروند صاحب ‌حق» در خاک ایران جوانه زد، اما تکامل این بذر، همواره در کوره‌ی نبردها و بزنگاه‌های سرنوشت‌ساز صیقل خورده است. در واقع، «هویت ملی» ما نه در تالارهای اندیشه، بلکه در سنگرهای دفاع از کیانِ ایران بلوغ یافته است.

امروز، در حالی که تجاوزات دشمن (آمریکا و اسرائیل) مرزها، زیرساخت‌های علمی و نمادهای تمدنی ما را نشانه گرفته است، اتفاقی فراتر از یک واکنش نظامیِ معمول در حال وقوع است: «زمان تاریخی فشرده شده است.» فرآیندهایی که در شرایط عادی ممکن بود دهه‌ها به طول بینجامد، در بیست و چند روز اخیر، مسیری میان‌بر را طی کرده‌اند. ما شاهدِ زایش دوباره‌ی یک «اراده‌ی جمعی» هستیم؛ جایی که مردمی که شاید در سال‌های اخیر در حاشیه دیده می‌شدند یا تحت شدیدترین بمباران‌های رسانه‌ای داخلی و خارجی برای گسست از ریشه‌های خود بودند، اکنون به متنِ صحنه بازگشته‌اند.

این حضور حماسی در خیابان‌ها، دیگر تنها یک تجمّع نمادین نیست؛ این مردم خود را به مثابه یک «سلاح ملی» و «پدافند غیرعاملِ استراتژیک» بازتعریف کرده‌اند. حضوری که با تکثری خیره‌کننده از سبک‌های زندگی، سلیقه‌ها و نگاه‌های سیاسی همراه است؛ از طنین موسیقی رپ تا نوای حماسی سینه‌زنی، همگی در یک «حال عجیب» و واحد ذوب شده‌اند تا پیامی صریح به اتاق‌های جنگ دشمن صادر کنند:  «خیابان‌های ایران، سدِ نفوذ است، نه معبرِ مداخله».

این «قوام یافتنِ ملی» نشان‌دهنده بلوغ ملتی است که میان نقدِ ساختارهای رانتی داخلی و حفظِ موجودیتِ میهن، تفکیکی هوشمندانه قائل است. این ملتِ قوام‌یافته که در دلِ آتش به خودآگاهی رسیده، پس از عبور از این طوفان، دیگر همان جامعه‌ی پیش از جنگ نخواهد بود. این حضور، سنگ بنای یک قرارداد اجتماعی جدید خواهد شد؛ رابطه‌ای نوین میان دولت و ملت که در آن دیگر نمی‌توان از عدالت اجتماعی، کرامتِ انسانی و حقوقِ شهروندان زحمت کش کشور این اراده‌ی پولادین چشم‌پوشی کرد. در ادامه تلاش می‌شود تا ابعاد این جهش تاریخی و چگونگی تبدیل شدنِ «این توفان وجودی» به فرصتی برای تثبیتِ نهاییِ هویتِ ملی و حقوق شهروندی در ایران را واکاوی کند.

از مشروطه تا امروز؛ لایه‌های تکاملیِ یک اراده:

نخستین لایه: انقلاب مشروطه؛ گذار از رعیت به ملت

انقلاب مشروطه را باید نقطه‌ی عزیمت و «بیگ ‌بنگِ» شکل‌گیری سوژه‌ی سیاسی مدرن در ایران دانست. پیش از این مقطع، سیاست در ایران بر مدارِ یک رابطه‌ی عمودی و یک‌سویه (شاه-رعیت) تعریف می‌شد؛ جایی که قدرت از بالا به پایین جریان داشت و توده‌های مردم فاقد هرگونه Agency (اراده‌مندیِ سیاسی) بودند. در آن نظامِ سنتی، فرد نه یک «شهروند»، بلکه «تبعه»ای بود که تنها وظیفه‌اش اطاعت از قدرتِ مطلقه شمرده می‌شد.

با پیروزی مشروطه، این ساختارِ صلب فرو ریخت و جای خود را به نظمی داد که در آن «قانون» به‌مثابه مرجعِ نهایی و مشروعیت‌بخشِ قدرت مطرح شد. بدین‌ترتیب، مفهوم «ملت» به‌عنوان یک کلِ واحد و واجدِ حقِ حاکمیت، در برابر «رعیتِ» بی‌اراده شکل گرفت. این تحول، بنیان نظری انتقال مشروعیت از اقتدار شخصی پادشاه به «اراده عمومی» را فراهم ساخت.

مشروطه با تأسیس «مجلس شورای ملی»، کالبدی حقوقی به این اراده بخشید و «ملت ایران» را به‌عنوان تنها مالکِ حقیقی و مشاعِ تمامیتِ سرزمین ایران تعریف کرد. این لایه، سنگ‌بنای تمامی تحولات بعدی شد و برای اولین بار، پیوندی وثیق میان «هویت ملی» و «حقِ تعیین سرنوشتِ جمعی» ایجاد کرد؛حقی که به اراده‌ی کلان و یکپارچه‌ی تمام ایرانیان بر جغرافیای واحدشان تعلق داشت. این آگاهی تمدنی که سرنوشتِ فرد فردِ ایرانیان را در قالبی متحد و ملی تعریف می‌کرد، پس از گذشت بیش از یک قرن، هنوز اصلی‌ترین محرکِ حیاتِ سیاسی و ستونِ فقراتِ ماندگاریِ ایران است.

لایه دوم: نهضت ملی شدن نفت؛ تعمیق حاکمیت و بلوغِ استقلال ساختاری

در تداومِ منطقیِ آرمان‌های مشروطه، نهضت ملی شدن نفت را باید مرحله‌ای حیاتی از «درونی‌سازی مفهوم حاکمیت ملی» تلقی کرد. اگر مشروطه به دنبالِ قانون‌مند کردنِ قدرت در داخل بود، نهضت ملی نفت لبه‌ی تیزِ حاکمیت را به سمتِ نظام بین‌الملل چرخاند تا جایگاهِ ایران را به عنوان یک واحدِ سیاسیِ مستقل تثبیت کند.

در این دوره، برای نخستین بار در آگاهی جمعی ایرانیان، مسئله‌ی «کنترل بر منابعِ راهبردی» نه به عنوان یک موضوعِ صرفاً فنی یا اقتصادی، بلکه به‌عنوان «شرطِ لازم و کافی برای استقلال سیاسی» برجسته شد. از این منظر، ملی شدن نفت تنها یک کنشِ اقتصادی برای افزایش درآمد نبود؛ بلکه یک پروژه‌ی هویت‌ساز بود که بیانگر ارتقای سطح آگاهیِ ملی نسبت به پیوندِ ناگسستنی میان «اقتدار سیاسی» و «خودمختاریِ اقتصادی» بود.

این مقطع، لایه‌ای از «خودباوریِ ملی» را به هویتِ ایرانی افزود که پیش از آن سابقه نداشت. ملت دریافت که «دولت-ملتِ» واقعی، نه تنها در گروِ داشتنِ پارلمان و قانون، بلکه در گروِ کوتاه کردنِ دستِ مداخله‌گرانِ خارجی از شریان‌های حیاتیِ سرزمین است. نهضت ملی نفت ثابت کرد که حاکمیت ملی یک مفهومِ یکپارچه است؛ یعنی نمی‌توان در سیاستِ داخلی مستقل بود اما در اقتصادِ ملی تحتِ قیمومیتِ بیگانه ماند. این لایه، معنای «صاحب‌خانه بودن» را در عمقِ جانِ ملتِ ایران تثبیت کرد و میراثی از ایستادگی را بر جای گذاشت که به ستونِ فقراتِ دیپلماسی و نگاهِ استراتژیکِ ایران در دهه‌های بعد تبدیل شد.

در این دوره، ملت ایران آموخت که استقلال سیاسی بدون «حاکمیت بر منابع» ناقص است. نهضت ملی شدن نفت، بلوغِ ملتی بود که می‌خواست صاحبِ خانه‌ی خود باشد و لایه‌ای از خودباوری اقتصادی را به هویت ایرانی افزود.

لایه سوم: انقلاب ۵۷؛ ورودِ ملت به تاریخ ، تعمیمِ قدرت و تبلورِ حق در میثاق ملی

انقلاب ۱۳۵۷ را می‌توان نقطه‌ی عطفی بی‌بدیل در گسترش دامنه‌ی سوژگی سیاسی و تعمیم مفهوم «دولت–ملت» در ایران تلقی کرد؛ مقطعی که در آن، کنش سیاسی از انحصار محافل نخبگانی خارج شد و به عرصه‌ی عمومی و زیست‌جهان اجتماعی انتقال یافت. برخلاف لایه‌های پیشین —از جمله مشروطه و نهضت ملی— که در آن‌ها نخبگان، روشنفکران و تکنوکرات‌ها نقش محوری در پیشبرد تحولات ایفا می‌کردند، در این مرحله شاهد ورود گسترده، آگاهانه و ساختارشکن توده‌های اجتماعی به میدان تاریخ هستیم. بدین‌ترتیب، «خیابان» نه صرفاً به‌مثابه یک فضای فیزیکی، بلکه به‌عنوان عرصه‌ای برای بازتعریف قدرت سیاسی و بازتوزیع آن در سطح جامعه تثبیت شد.

این دگرگونی، به بازتعریفی بنیادین در نسبت میان دولت و جامعه انجامید. قدرت سیاسی از یک منشأ بوروکراتیک و سلسله‌مراتبی به «اراده‌ی انقلابیِ عمومی» انتقال یافت و مفاهیمی چون «عدالت‌خواهی»، «استقلال‌طلبی همه‌جانبه» و «هویت دینی–ملی» در یک چارچوب هم‌افزا و آرمان‌گرایانه به یکدیگر پیوند خوردند. در این چارچوب، «ملت» از یک مفهوم محدود و عمدتاً شهری–مدرن، به کلیتی فراگیر و چندلایه بدل شد که اقشار متکثر اجتماعی —از کارگران و دهقانان تا معلمان، دانشجویان و بازاریان— را دربر می‌گرفت. این بازتعریف، نوعی خودآگاهی جمعی را تثبیت کرد که در آن، توده‌ها خود را نه صرفاً موضوع قدرت، بلکه خالق و منبع نهایی آن می‌دانستند.

تجلی نهادی و حقوقی این تحول را می‌توان در صورت‌بندی قانون اساسی پس از انقلاب مشاهده کرد؛ جایی که مطالبات اجتماعی لایه‌های فرودست و زحمتکش، در قالب اصولی مترقی و کم‌سابقه نهادینه شد. تعهد به آموزش رایگان در تمامی سطوح، تأمین بهداشت و درمان همگانی، تضمین دسترسی به مسکن متناسب و فراهم‌سازی شرایط اشتغال برای همگان، از جمله محورهایی بودند که به‌مثابه پاسخ حقوقی و اخلاقی به کنش انقلابی مردم در متن نظام جدید جای گرفتند. این اصول، بیانگر تلاشی برای پیوند زدن مشروعیت سیاسی با تحقق عینی کرامت انسانی و عدالت اجتماعی بودند و می‌بایست به‌عنوان ستون‌های هنجاری نظام نوپا عمل کنند.

با این حال، سیر تحولات در دهه‌های پس از انقلاب نشان‌دهنده‌ی شکل‌گیری شکافی فزاینده میان «آرمان‌های مکتوب» و «کاربست نهادی» آن‌هاست. به‌تدریج، بخشی از این تعهدات بنیادین در سایه‌ی شکل‌گیری الیگارشی‌های اقتصادی، تمرکز قدرت و اتخاذ سیاست‌های تبعیض‌آمیز، به حاشیه رانده شدند. این وضعیت را می‌توان نوعی «عدول از میثاق ملی» تلقی کرد که نه‌تنها به تضعیف بنیان‌های عدالت‌محور نظام انجامید، بلکه لایه‌ای از آگاهی انتقادی و مطالبه‌گرانه را در بطن جامعه رسوب داد.

در نتیجه، آگاهی اجتماعی برآمده از تجربه‌ی تاریخی انقلاب، واجد دو سویه‌ی مکمل شد: از یک‌سو، تأکید بر ضرورت حفظ استقلال و ایستادگی در برابر مداخلات و تهدیدات خارجی؛ و از سوی دیگر، مطالبه‌ی بازگشت به اصول عدالت اجتماعی و احیای تعهدات مغفول‌مانده در حوزه‌هایی چون مسکن، بهداشت و اشتغال. بدین‌سان، لایه‌ی سوم نه‌فقط به‌عنوان یک رخداد تاریخی، بلکه به‌مثابه یک چارچوب معنایی و هنجاری پایدار قابل فهم است که همچنان در شکل‌دهی به کنش جمعی و افق انتظارات اجتماعی در ایران معاصر نقش‌آفرین است.

 لایه‌ی چهارم: دفاع میهنی اول؛ از جان‌فشانی تا تثبیتِ پیوندِ ملی

پس از استقرار نظم سیاسی برآمده از انقلاب ۱۳۵۷، جامعه‌ی ایران در معرض یکی از پیچیده‌ترین و تعیین‌کننده‌ترین آزمون‌های تاریخی خود قرار گرفت: جنگ تحمیلی هشت‌ساله، که با تهاجم نظامی رژیم بعث عراق به رهبری صدام حسین آغاز شد. این جنگ، فراتر از یک تقابل متعارف میان دو دولت، عرصه‌ای برای آزمون عملی ظرفیت‌های درونی «دولت–ملت» نوپای ایران بود؛ ظرفیتی که می‌بایست در شرایط بحران، میزان انسجام اجتماعی، پایداری سیاسی و قابلیت بسیج عمومی خود را به نمایش بگذارد.

در این چارچوب، ایران در وضعیت نزدیک به «انزوای بین‌المللی» قرار گرفت. در حالی که رژیم بعث عراق از حمایت‌های گسترده‌ی مالی، سیاسی و نظامی بخش قابل توجهی از کشورهای عربی و نیز پشتیبانی مستقیم و غیرمستقیم قدرت‌های جهانی —در هر دو بلوک شرق و غرب— برخوردار بود، ایران با محدودیت‌های شدید در دسترسی به منابع تسلیحاتی و لجستیکی مواجه بود. این عدم توازن ساختاری، جنگ را از یک تقابل متعارف، به مواجهه‌ای نابرابر و پیچیده تبدیل کرد که در آن، ایران ناگزیر به اتکا بر ظرفیت‌های داخلی، ابتکار عملی و خلاقیت بومی خود شد.

در چنین شرایطی، بسیج فراگیر و کم‌نظیر نیروهای اجتماعی تعیین‌کننده بود. اقشار و گروه‌های متکثر —از فارس، کرد، ترک و بلوچ تا عرب و لر؛ از نیروهای مذهبی تا اقشار غیرمذهبی؛ از شهرنشینان تا روستاییان— در قالب یک همبستگی ملی، در دفاع از تمامیت ارضی مشارکت کردند. این مشارکت، علاوه بر ساختارهای رسمی نظامی، در قالب شبکه‌های مردمی، داوطلبانه و خودجوش نیز تبلور یافت و «ملت» را به‌عنوان کنشگری بالفعل و تعیین‌کننده تثبیت کرد.

هزینه‌های انسانی این مواجهه بسیار سنگین بود: بیش از ۲۳۰ هزار کشته و صدها هزار مجروح، معلول و آسیب‌دیده. با این حال، این فداکاری گسترده، نه تنها به حفظ تمامیت ارضی و تثبیت مرزهای ملی انجامید، بلکه مفهوم «مرز» را از یک خط جغرافیایی قراردادی فراتر برد و به امری آغشته به خون، خاطره و معنا بدل ساخت؛ امری که دفاع از آن، نه تنها الزامی حقوقی، بلکه تعهدی اخلاقی، تاریخی و وجودی تلقی می‌شد.

در همین چارچوب، می‌توان از شکل‌گیری نوعی «مظلومیتِ مقتدرانه» در هویت ملی سخن گفت؛ وضعیتی که در آن، ترکیب نابرابری ساختاری در عرصه‌ی بین‌المللی و ایستادگی مؤثر داخلی، معنایی دوگانه خلق کرد — از یک سو، احساس بی‌پناهی در نظام جهانی و از سوی دیگر، تجربه توانمندی در اتکا به ظرفیت‌های داخلی. این تجربه، جامعه را به بازگشت به ظرفیت‌های بومی، خلاقیت‌های درون‌زا و فرهنگ ایثار سوق داد و خوداتکایی تاریخی را در سطوح گفتمانی، عملی و نهادی تقویت کرد.

پیامد بلندمدت این تجربه، قابل مشاهده در شکل‌گیری و تثبیت الگوی «بازدارندگی تسلیحاتی» در جمهوری اسلامی ایران است؛ الگویی که بر توسعه ظرفیت‌های دفاعی بومی، کاهش وابستگی به خارج و ارتقای توان پاسخ‌گویی در برابر تهدیدات خارجی استوار است. به عبارت دیگر، تجربه‌ی جنگ و مواجهه با انزوای بین‌المللی نه تنها گفتمان خوداتکایی را بازتولید کرد، بلکه در سطح نهادی و راهبردی به تقویت زیرساخت‌های دفاعی و استقرار منطقی از بازدارندگی منجر شد؛ منطقی که هدف آن پیشگیری از تکرار شرایط نابرابر گذشته و تضمین امنیت ملی در چارچوبی مستقل است.

اهمیت این لایه در آن است که «دولت–ملت» را از سطح یک قرارداد حقوقی و سیاسی، به یک پیوند عمیق عاطفی، تاریخی و وجودی ارتقا داد. اگر در انقلاب، ملت به‌مثابه خالق قدرت سیاسی ظهور کرد، در جنگ، همین ملت به‌مثابه حافظ بقا و تمامیت آن تثبیت شد. خونِ ریخته‌شده در این دوره، به‌مثابه «سیمان ملی»، شکاف‌های قومی، زبانی و فرهنگی را —دست‌کم در سطحی بنیادین— پوشاند و نوعی هم‌سرنوشتی عینی و تجربه ‌شده میان اجزای متکثر جامعه ایجاد کرد. افزون بر این، تجربه‌ی جنگ حافظه‌ای جمعی و ماندگار در جامعه نهادینه ساخت که در آن مفاهیمی چون «ایثار»، «شهادت»، «مقاومت» و «دفاع میهنی» به عناصر محوری هویت ملی بدل شدند و در بازتولید همبستگی نمادین و عاطفی میان نسل‌ها نقش‌آفرین شد.

جنگ هشت‌ساله جدی‌ترین آزمون برای کالبدِ «دولت-ملت» ایران بود. در این لایه، «مرز» از یک خط جغرافیایی به یک امر مقدس تبدیل شد. وقتی جوانانی از تمام جغرافیا و اقوام ایران برای حفظ خاک جان دادند، دولت-ملت از یک قرارداد حقوقی به یک علقه‌ی خونی و عاطفی تبدیل شد.

لایه‌ی کنونی: دفاع میهنی امروز؛ بلوغِ تکثر در وحدت

اما آنچه امروز شاهد آن هستیم، سنتز نهایی تمام این لایه‌هاست. تفاوت این مقطع با گذشته در این است که ملت به چنان قوامی رسیده که حتی بمباران سنگین رسانه‌هایی چون اینترنشنال و بی‌بی‌سی برای ایجاد گسست داخلی، نتیجه‌ی عکس داده است.

در جغرافیای معاصرِ ایران، ما به مرحله‌ای رسیده‌ایم که لایه‌های تاریخیِ گذشته به یک «سنتزِ باشکوه» دست یافته‌اند. ویژگی متمایز این مقطع، هم‌زیستیِ معنادارِ «تکثر فرهنگی» با «وحدت سیاسی» است. امروز اراده‌ی ملی دیگر یک تک‌گوییِ ساده و یک‌دست نیست؛ بلکه هم‌سراییِ مجموعه‌ای از صداها و سبک‌های زندگی است که در لحظه‌ی خطر، تحتِ یک نام به هم می‌پیوندند: ایران.

این پدیده را می‌توان در شب‌های پرشورِ میادین شهر و تشییع‌های حماسیِ اخیر لمس کرد. حضورِ هم‌زمانِ گروه‌های مختلف اجتماعی در فضاهای عمومی، بیانگر شکل‌گیری نوعی «هم‌زمانی عاطفی-هویتی» است. این واقعیتِ نوظهور در غمِ جان‌کاهِ دخترانِ معصومِ مدرسه‌ی میناب تجلی یافت؛ جایی که ایران یک‌پارچه به سوگِ فرزندانِ خود نشست.

هم‌نشینیِ این سوگ با افتخار به ایثارِ دریادلانِ ناو دنا و سربازانِ دلاورِ پدافند، میدانِ معناییِ جدیدی خلق کرده است. وقتی تابوت‌های گلگونِ شهدای ناو دنا بر دوشِ مردمی با سلیقه‌های متفاوت تشییع می‌شود، مرزهای ساختگیِ جناحی فرو می‌ریزد. این هم‌نشینیِ گونه‌های مختلف بیان —از سرودهای حماسی و آیین‌های مذهبی تا سبک‌های نوینِ موسیقایی— نشان‌دهنده آن است که کنشگران اجتماعی، علیرغم تمام تفاوت‌های نسلی، در دفاع از «خونِ سرباز» و «مظلومیتِ کودکِ ایرانی» به یک وحدتِ ارگانیک رسیده‌اند.

بر این اساس، فضای کنونی یک «اتمسفر جمعیِ هم‌گرا» است؛ فضایی که در آن تکثر فرهنگی نه‌تنها عاملِ گسست نیست، بلکه به موتورِ محرکِ انسجام اجتماعی تبدیل شده است. این وضعیت، نشانه‌ای از بلوغِ هویتِ جمعی است؛ هویتی که قادر است غمِ میناب و حماسه‌ی دنا را به افقِ بلندِ «منافع و ارزش‌های کلانِ میهنی» پیوند بزند و پدافندی انسانی در برابرِ هر نوع تهاجم و گسست بسازد.

جنگ روایت‌ها؛ رذالت رسانه‌ای و بیداریِ ملی

در سال‌های اخیر، جامعه ایران شاهد یکی از پیچیده‌ترین عملیات‌های «جنگ روانی» بوده است. رسانه‌هایی بویژه چون ایران ‌اینترنشنال و  من‌وتو، با اتخاذ رویکردی که فراتر از برنامه‌سازی خبری، به عنوان «صدای مستقیمِ اتاق جنگ اسرائیل» عمل می‌کنند، مأموریتِ تخریبِ اراده‌ی ملی را بر عهده گرفتند.

رذالتِ بی‌همتا: شادی بر خونِ «سربازِ وطن»

اوج سقوط اخلاقی این رسانه‌ها در روزهای اخیر به عریان‌ترین شکل ممکن نمایان شد. در حالی که جوانان دلاور این مرز و بوم، در کنار لانچرهای افندی و پدافندی، جانِ عزیزشان را فدای امنیت آسمان ایران می‌کردند، این رسانه‌ها با رذالتی بی‌همتا، از شهادت قهرمانان وطن ابراز شادمانی کردند.

این سطح از سقوط انسانی در تاریخ جهان بی‌سابقه است؛ چرا که در تمام فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، «سربازِ میهن» فارغ از اینکه چه کسی بر کشور حاکم است، جایگاهی مقدس، محترم  و مُبرآ از آلایش‌های سیاسی دارد. در هیچ کجای دنیا پدیده‌ای مشابه آنچه در این رسانه‌های سرسپرده دیدیم، سابقه ندارد. ابراز شادی از قطع شدن دست یک جوان پای لانچرِ پدافند یا شهادت مدافع آسمان، دیگر یک «موضع سیاسی» نیست، بلکه یک «سقوطِ کاملِ تمدنی و انسانی» است.

این رفتار، تمامی پرده‌ها را کنار زد و نشان داد که کینه‌ی این جریان‌ها نه با یک ساختار سیاسی، بلکه با خودِ «موجودیتِ ایران» و «پاسدارانِ مرزهای آن» است. شادی بر پیکر سربازی که تنها گناهش حراست از «خانه‌ی پدری» بود، زخمی عمیق بر وجدان جمعی ایرانیان وارد کرد. این لحظه‌ی تلخ، ماهیتِ واقعی و سرسپردگیِ مطلقِ این رسانه‌ها به متجاوزان خارجی (آمریکا و اسرائیل) را برای همگان برملا ساخت و ثابت کرد که هدف نهایی آن‌ها، نه آزادی، بلکه نابودیِ ریشه‌های یک ملت است.

پاتکِ ملی: خیابان در برابرِ استودیو

اما این عملیات‌های سنگینِ روانی و این حجم از کینه‌توزی نسبت به مردم ایران، نتیجه‌ای کاملاً معکوس به بار آورد. ملت ایران با مشاهده‌ی این میزان از سرسپردگی رسانه‌ای به دشمن، به یک بصیرتِ ملی و خودآگاهی ناگهانی رسید. پاسخی که مردم در میدان دادند، فراتر از پیش‌بینی‌های استودیویی بود:

حضور زیرِ بمباران و باران: تصاویرِ حضورِ بی‌شمار و شبانه‌ی مردم در میادین و خیابان‌های سراسر کشور، از کلان‌شهرها تا دورترین گوشه‌وکنار این مرز و بوم، سندی بر این بیداری بود. مردم زیر بمباران‌ها، در سرمای استخوان‌سوز و زیر باران، خیابان‌ها را ترک نکردند تا ثابت کنند «پدافندِ واقعی» خودِ آن‌ها هستند.

پایانِ اعتبارِ روایت‌های تحمیلی

ملت ایران در این ۲۷ روز نشان داد که از الگوهای فکریِ رسانه‌هایی که برای تخریبِ زیرساخت‌های کشور سوت‌وکف می‌زنند، عبور کرده است. شکستِ پروژه‌ی «سربازگیری از میان مردم»، بزرگترین پیروزیِ نرم در این نبرد بود. ایرانیان ثابت کردند که در لحظه‌ی خطر، تمامِ تضادهای تحمیلی را در شعله‌ی «دفاع از میهن» ذوب می‌کنند.

خیابان به مثابه پدافند:

مردم نشان دادند که به خوبی تفاوت میان «نقدِ داخلی» و «سربازِ خارجی بودن» را می‌فهمند. این حضورِ حماسی، سناریوی «سربازگیری از میان مردم» را خنثی کرد. خیابان‌های ایران به جای آنکه محلِ درگیریِ داخلی (طبق آرزوی من‌وتو و اینترنشنال) باشد، به سدِ نفوذ تبدیل شد.

پساجنگ؛ قرارداد اجتماعی جدید و ظهور ملتِ مطالبه‌گر

گذر از تلاطمِ تجاوز خارجی و بلوغ در سپهرِ مقاومت ملی، باید ایران را به ساحلِ جدیدی از «حیات سیاسی» برساند. «دولت-ملتِ» ایران که در این ۲۷ روزِ سرنوشت‌ساز در کوره‌ی آتش صیقل خورده، پس از خاموش شدن غرش موشک‌ها، دیگر نباید به تعاریف و مناسبات پیشین بازگردد. ما در آستانه‌ی تولد یک «قرارداد اجتماعی نوین» هستیم؛ قراردادی که باید مشروعیت و قوام خود را از «ایثارِ بی‌مرزِ مردمی» بگیرد که تمامِ هستیِ خود را برای بقای ایران به میدان آوردند.

بلوغ سیاسی: ملتی که قدرتش را کشف کرد

بزرگترین دستاورد این دفاع میهنی، خودآگاهیِ ملت به «نقشِ حیاتی» خویش است. مردمی که زیر بمباران و باران، خیابان را خالی نکردند و فرزندان دلاور خود را به پای لانچرها فرستادند، ثابت کردند که «بقاء کشور» مستقیماً به «اراده‌ی آن‌ها» گره خورده است. اراده‌ی این ملت در کوره‌ی حوادثِ اخیر، گداخته و آبدیده گشته و به شکلی گسست‌ناپذیر به سرنوشتِ میهن گره خورده است. این ملتِ خودآگاه و آبدیده، دیگر هرگز نباید به عنوان یک «تماشاگرِ منفعل» در حاشیه نگاه داشته شود؛ بلکه باید به عنوان ذینفعانِ بنیادینِ امنیت و حاکمیت در تمام عرصه‌ها حضور داشته باشد. این کشفِ قدرتِ جمعی، بایستی پیشرانِ گریزناپذیرِ مطالبه‌گری در دوران پساجنگ باشد؛ چرا که ملتی که در لبه‌ی پرتگاه از «هستیِ» خود دفاع کرده، اکنون صاحبِ حقِ اصیل در تعیینِ «چگونگیِ» این هستی است

پایانِ عصرِ نادیده‌انگاری؛ ضرورتِ عدالت اجتماعی

حضورِ حاشیه در متنِ قدرت

دفاع از آسمان و خاک ایران در این ۲۷ روز، بر دوشِ کسانی بود که بیشترین رنج را برده اما کمترین بهره را از ثروت ملی داشتند. کارگران زحمتکش، دهقانانِ شریف، معلمان، پرستاران، دانشجویان و تمامی اقشارِ فرودستی که در توزیعِ ثروت و منزلت همواره در حاشیه بودند، در لحظه‌ی خطر که «کوچه‌ی میهن» به آن‌ها احتیاج داشت، بی ‌هیچ چشم‌ داشتی پای کار آمدند. آن‌ها نه تنها خود میادین و خیابان‌ها را به سنگر مقاومت تبدیل کردند، بلکه جگرگوشگانشان را به پای لانچرهای جنگ فرستادند. برخی از این قهرمانانِ گمنام، پیکر فرزندانشان را دریافت کردند و باز با صلابت به خیابان آمدند تا بگویند «ایران» خط قرمز آن‌هاست.

ضرورتِ عدالت اجتماعی؛ پایانِ سیطره‌ی الیگارشی

دولتی که بقای خود را مدیونِ این اراده‌ی پولادین است، پس از جنگ با یک ضرورتِ گریزناپذیر روبروست: بازنگری بنیادین در سیاست‌های کلان.

دیگر نمی‌توان از «عدالت اجتماعی» به عنوان یک شعارِ تزیینی یاد کرد. ملتی که در روزهای سخت «سلاحِ دفاعی» بوده، در روزهای صلح باید «صاحب‌حقِ اول» در ثروت ملی باشد.

– پایانِ رانت و تبعیض: این مردم پس از جنگ، پایانِ تحقیر از سوی الیگارشیِ رانت‌خوار را مطالبه خواهند کرد. تکریمِ ایثارِ پرستاران، معلمان و کارگران، چیزی جز مبارزه قاطع با فساد و تقسیم عادلانه فرصت‌ها نیست. شکاف‌های طبقاتی که پیش از این به عنوان گسل‌های امنیتی توسط دشمن (در رسانه‌هایی چون اینترنشنال) هدف قرار می‌گرفت، باید با «توزیع عادلانه فرصت‌ها» ترمیم شود.

– شراکت در ثروت و قدرت: کسی که در جنگ «سنگر» بوده، در صلح باید شریکِ واقعی در تمام ثمراتِ این سرزمین باشد. حاکمیت باید بداند که اعتبارش را از «رضایتِ» همین اقشار می‌گیرد، نه از باندهای قدرت و ثروت.

از «ایثارِ میدان» به «عدالتِ سفره»

رابطه‌ی نوین دولت و ملت در ایرانِ پساجنگ، بر مدار «کارآمدی و کرامت» خواهد چرخید. پایدارترین نوعِ پدافند، تأمین رفاهِ ملتی است که ثابت کرد در لحظه‌ی خطر، از عزیزترین دارایی‌هایش برای «ایران» گذشت. صلحِ واقعی زمانی فرا می‌رسد که آن «حماسه‌ی مشترکِ» میدان‌ها، به یک «عدالتِ ملموس» در زندگی روزمره‌ی کارگران، معلمان و تمامی زحمتکشان تبدیل شود. ملتی که در جنگ «سلاح» شد، در صلح باید «معمار و بهره‌بردارِ» اصلیِ سرنوشتِ خویش باشد.

کرامتِ نخبگان و توده‌ها: دولتی که برای حفظ زیرساخت‌های تمدنی‌اش جنگیده، باید پس از جنگ، فضایی برای تنفس، خلاقیت و مشارکتِ واقعیِ همان دانشمندان و مردمی فراهم کند که هدفِ موشک‌های دشمن بودند.

از «امنیتِ سخت» به «رضایتِ نرم

رابطه‌ی نوین دولت و ملت در ایرانِ پساجنگ، بر مدار «کارآمدی و رضایت» خواهد چرخید. حاکمیت باید درک کند که پایدارترین نوعِ پدافند، «پیوندِ عاطفی و منافعِ مشترک» با ملت است. ملتی که سطحِ بالایی از ایثار را نشان داده، انتظار دارد ساختار سیاسی نیز در ترازِ این ایثار، با فساد مبارزه کند، عدالت را جاری سازد و کرامتِ انسانیِ شهروندانش را (با هر سلیقه و پوششی که در میدان حاضر بودند) پاس بدارد.

نتیجه‌گیری: بلوغِ یک اراده

در نهایت، ایرانِ پساجنگ، عرصه‌ی حضورِ ملتی است که «قوام» یافته و «مطالبه‌گر» است. این ملت ثابت کرد که برای «ایران» می‌ایستد، اما این ایستادگی، یک چکِ سفیدِ امضا به مسئولان نیست؛ بلکه دعوتی است به یک حکمرانیِ نوین. صلحِ واقعی زمانی فرا می‌رسد که آن «شادی، اندوه و حماسه‌ی مشترکِ» میدان شهید، به یک «رفاه، برابری و شکوهِ مشترک» در زندگی روزمره‌ی تمام ایرانیان تبدیل شود. ملتی که در جنگ «سلاح» شد، در صلح باید «معمارِ» اصلیِ سرنوشتِ خویش باشد

 

سیاوش قائنی

هفتم فروردین ۱۴۰۵

تاریخ انتشار : ۸ فروردین, ۱۴۰۵ ۱:۴۶ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

1 Comment

  1. خواننده گفت:

    به عنوان یک هموطن امیدوارم بیشتر ناشر اینگونه اثار باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به تهاجم و حملات به تاسیسات صنعتی و زیربنایی کشور خاتمه دهید!

بیانیه هیئت سیاسی اجرایی: روز جمعه هفتم فروردین، اسراییل و امریکا مشترکا به تاسیسات مهم کشور ما حمله کردند. در این حملات کارخانه‌های بزرگ فولاد کشور در مبارکه و صنعت فولاد اهواز هدف قرار گرفتند… در ساعات اولیه بامداد روز شنبه ۸ فروردین چندین بخش از دانشگاه علم و صنعت ایران هدف قرار گرفت…گسترش تحصیلات عالی نیز که در پدیدارشدن دانشگاه ها و مدارس فنی در سراسر کشور به‌چشم میخورد بخشی از زیرساخت های توسعه صنعتی کشور است…این تاسیسات به دلیل ساختاری موسسات غیرنظامی شناخته شده و حمله به انها تخلف از معاهدات بین المللی حاکم بر شرایط جنگی است.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

رضا پهلوی حتی راست‌ترین پشتیبانان ترامپ را هم شرمنده می‌کند

در زمانی که حتی در میان راست‌ترین‌های پشتیبان ترامپ فریاد اعتراض به حمله امریکا و اسرائیل به ایران برخاسته، و دست بر اتفاق در روزی که میلیون‌ها امریکایی در مخالفت با سیاست‌های ترامپ به خیابان‌ها آمده بودند، پسر آخرین شاه ایران از ترامپ می‌خواهد که بجنگد تا نابودی ایران. دهان به چنین گشودن نشان از چه دارد؟

مطالعه »

کنترل تنگه هرمز جام طلای پیروزی در این جنگ است!

گودرز اقتداری: امروز برای توافق گام به گام و تضمین های لازم برای پیمان ترک مخاصمه، معاهده عدم تجاوز، لغو تهدیدها بهترین زمان است. “پذیرش شکست” از طرف متهاجم به کشور ما تنها یک پذیرش لفظی است و ارزش عینی ندارد، مهم‌تر اما تحمیل این توافق و حفظ کنترل هرمز است که به واقع شکست عملی در این مرحله از جنگ بوده و میتواند به پایان امپراطوری ایالات متحده بیانجامد، همانگونه که موفقیت مصر در حفظ کنترل کانال سوئز نقطه پایانی بر امپراطوری بریتانیا گذاشت.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

End the invasion and attacks on the country’s industrial and infrastructure facilities!

تظاهرات و راهپیمایی اعتراضی در آمستردام

افزایش خشونت علیه زنان در آلمان؛ به‌دلیل حضور مهاجران؟

ترامپیسم و اپوزیسیون، وقتی فشار، هویت را می‌بلعد

نمی‌خواهند در جنگی بجنگند که آن را نمی‌فهمند

دگردیسیِ نگاهِ برخی داخل‌نشینان و خارج‌نشینان به تهاجم خارجی