سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۳۰ خرداد, ۱۴۰۵ ۰۱:۵۷

شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۱:۵۷

جنگ و گلهای یاس مادر (۳۰)

گاهی وقتها از ترس بچەگانە خودمان خندەمان می گرفت، و پدر بە شوخی کلی بە ما طعنە می زد. و تمام آن بهار تن و جان ما بە تندر عادت نکرد کە نکرد، و همچنان با هر جرقەای در آسمان بر خود می لرزیدیم. پدر گفت کە سال پر برکتی است و تاکید کرد کە مدتهاست چنین بهاری را تجربە نکردە است. و انگار باران می خواست با حضور سیل آسای خود، تن شهر را چنان از گردوغبار و خون خشک شدە حوادث ماههائی کە گذشتند پاک کند کە گوئی هیچ جنگی درنگرفتە بود.

Getting your Trinity Audio player ready...

 

هفتەها گذشت و شهر تغییر چندانی نکرد. نە کسی از اهالی، تا جائی کە من می دانم، بە خانە و کاشانەاش برگشت و نە شهر آنچنان امن و امان شد کە نتوان گاهی اوقات آژیر خطر پادگان، صدای ترسناک هواپیماهای جنگی و یا انفجارهای خفە دوردست را نشنید! بنابراین خیلی سریع امید پدر بە یاس تبدیل شد. و این یاس چنان بود کە مدتی ذوق گوش دادن بە رادیو را از دست داد و بیشتر مشغول امورات خانە شد. با آوردن شیشەهای سالم از خانەهائی کە در و دیوارشان بنوعی جان سالم بدر بردە بودند، پنجرەها را مثل سابق کرد و در حیاط نیز مشغول باغچە شد. پدر استفادە از شیشەهای سالم مردم را دزدی بە حساب نمی آورد و کاملا با وجدانی آسودە آن را انجام می داد. معتقد بود کە خانەهای خراب باید در فکر ماندگاری خانەهائی باشند کە هنوز بوی زندگی از آنها بر می خواست. تازە هیچ اطمینانی هم وجود نداشت کە بخشهای سالم باقیماندە همان بلائی کە بر سر ویرانەها آمدەبود، بر سرشان نائل نیاید.

و درمورد باغچە باید گفت کە خوشبختانە از سال قبل مقداری بذر سبزیجات در صندوق کوچکی کە در زیرزمین قرارداشت، ماندە بود. پدر بعد از کندن باغچە با بیلی قدیمی، آنها را با دقت خاصی کە ویژە خودش بود، کاشت. او استعداد خاصی در این مورد داشت. ما هر سال بە گاە تابستان بهترین سبزیجات محلە را داشتیم. البتە مادر هم در این مورد نقش اساسی داشت. این او بود کە بعنوان دستیار شوهرش مسئولیت اصلی حفظ و نگهداری باغچە را بر عهدە داشت. و آن بهار، فصل پر بارانی بود. بیشتر روزها باران می  بارید و آسمان از صدای هولناک و غران رعد و برق در خود می پیچید. و تنها تن آسمان نبود کە می لرزید. تندر ما را بە یاد صدای ترسناک هواپیماها می انداخت و هر بار کە شتابان بر شهر فرو می آمد، بی اختیار از جا می پریدم و اضطرابی سخت چند ثانیەای ما را در بر می گرفت.

گاهی وقتها از ترس بچەگانە خودمان خندەمان می گرفت، و پدر بە شوخی کلی بە ما طعنە می زد. و تمام آن بهار تن و جان ما بە تندر عادت نکرد کە نکرد، و همچنان با هر جرقەای در آسمان بر خود می لرزیدیم. پدر گفت کە سال پر برکتی است و تاکید کرد کە مدتهاست چنین بهاری را تجربە نکردە است. و انگار باران می خواست با حضور سیل آسای خود، تن شهر را چنان از گردوغبار و خون خشک شدە حوادث ماههائی کە گذشتند پاک کند کە گوئی هیچ جنگی درنگرفتە بود. و من آن بهار گاهی اوقات زیر باران می رفتم و خود را بە دانەهای خیس بیشمار آن می سپردم. و آن بهار بود کە برای اولین بار حس یگانگی با باران در من بە وجود آمد، و دانستم کە انسان در حقیقت زیاد از طبیعت دور نیست، بشرطی کە آن را بە یاد داشتە باشد. و صدای شر شر ناودانها در فضای شهری کە ماهها بود بە سکوت و تنهائی خود خو گرفتە بود، آوازی بود کە در جان می ریخت.

در یکی از همین روزها تصمیم گرفتم کە سری بە محلەهای جنوب بزنم. و من با اینکە اهل این شهر بودم، اما هیچوقت بە این محلات پا نگذاشتە بودم. محلاتی کە اهالی آن عمدتا از مردم کوچیدە بە شهر از دهات اطراف بودند با خانەهای گلی با فواصل معین و گاە زیاد با هم، کە انگار سقف آنها کوتاهتر از خانەهای داخل شهربودند. محلەای کە در میان تپەهای ماهور دامنە کوهی کە در پشت آن قرار داشت جاری می شد. و رودخانە کە از بخشی از آن می گذشت، با درختان بید کوچک و بزرگ و نیزاری کە تابستانها چنان لبریز از پشە و مگس می شدند کە زندگی را بر اهالی دشوار می کردند.

و من آنجا را دیدم. از فواصل میان خانەها کە زیاد بە کوچە نمی ماندند، گذر کردم. قدمهای مرددم را مهمان خیابانهای آسفالت نکردەاش کردەام، و بە همە چیز بە دقت نگریستم. آرە، درست بود، اینجا هنوز مردمان زیادی زندگی می کردند. با مرغ و خروس و گاوهایشان،… با الاغهائی با توبرە و با گاری. با مردانی کە روزها بە دهات اطراف شهر می رفتند، و غروب بر می گشتند. آدمهائی کە آذوقە دولتی می گرفتند و انگار آمادە نبودند تحت هیچ شرایطی خانە و کاشانەاشان را ول کنند. زنانی کە شلوار کردی روی لباس زنانەاشان می پوشیدند و مرتب مشغول کار و رسیدگی بە خانە و بچەهایشان بودند.

و بچەهائی کە با لباسهای ژندە در کوچەها بازی می کردند. و عجیب اینکە این بخش شهر مثل قسمتهای دیگر ویران نبود. و شاید علت آن همان فاصلە خانەها از همدیگر بود. فواصل از شدت تخریب خانەها توسط بمبها می کاست. و ناگهان حس عجیبی بە من دست داد. احساس تعلق بە این مردم منزوی از شهر مرا در خود گرفت. و براستی هم چنین بود. و یادم آمد کە پدر من هم از همان تبار بود، تنها اینکە او در بخش دیگری از شهر زندگی می کرد و سرنوشت این فرصت را بە او دادەبود کە بعنوان سرایدار مدرسەای شروع بە کار بکند کە زندگی او را گونەای دیگر کردەبود. و اگر بە غیر از این بود، حتما من هم حالا جزئی از این محلە و مردمان آن بودم. بە خودم گفتم کە پدر این را می داند و برای اینکە سرانجام بە چنین جائی کوچ نکند شهر را ترک نکردەاست!

و پدر همیشە امید داشت کە روزی دوبارە بە سر کارش بر می گردد، کاری کە حائل میان او و کوچ بە این محلە بود. لبخند تلخی انگار بر لبانم ظاهرشد. و سعی کردم پدر را درک کنم. و ناگهان چنان احساس تعلقی بە این محلە مرا در خود گرفت کە انگار سالهاست با کوچە پس کوچەهای خیالی آن آشنا هستم. و مردها و خانمها بە من خیرە شدند. مثل اینکە مدتها بود غریبەای را در میان خود ندیدە بودند. و من بر سرعت قدمهایم افزودم، و سعی کردم هر چە سریعتر از آنجا خارج شوم. انگار بیشتر از هواپیماها باعث اضطرابشان می شدم. در درونم خودم از آنها معذرت خواهی کردم.

ابرها در آسمان دوبارە گرد هم می آمدند و انگار باز در فکر غوغائی دیگر بودند. و در این اثنا من بە انتهای خیابانی خاکی رسیدم کە با گذر از آن، محلە را پشت سر می گذاشتم. و درست آنجا، ناگهان چیزی توجهم را بخود جلب کرد. نوشتە سیاە رنگ درشت و بزرگی بود کە روی ستون میان دو مغازە خودنمائی می کرد “نابود باد جنگ!” نوشتەای با خطوط کج و معوج کە انگار نویسندە آن زیاد فرصت نکردە بود روی نوشتن آن وقت کافی بگذارد.

و پیش خودم تکرار کردم “نابود باد جنگ!” واقعیت آن بود کە شهر پر از شعارهائی در دفاع از جنگ دفاعی و محکوم کردن دشمن بود، شعارهائی کە با اینکە نوید شکست دشمن را می دادند، اما انگار با مقدس کردن آن، همزمان آن را همچون هدیەای الهی هم می دانستند! دوبارە بە شعار اندیشیدم. و راستی چرا تا حالا راجع بە چنین موضوعی نیاندیشیدە بودم! و دانستم کە من در تمامی این ماهها بە جنگ همچون پدیدەای عادی، مانند همە پدیدەهای دیگر نگریستە بودم. و با اینکە همچون پدر خواهان پایان آن بودم، اما بە نابودی آن فکر نکردە بودم! و در این نوشتە، جنگی بود درست مانند خود جنگ. شعار ندا سر می داد کە برای پایان جنگ باید کاری کرد، واللا پایانی ندارد. پس میان پایان و نابودی، از زمین تا آسمان تفاوت وجود داشت.

در حالیکە شعار کاملا مرا در خود فرو بردە بود، چند قدمی نگذشتە کە دیدم هیکلی آشنا از روبرو می آید. ابتدا زیاد بە آن توجە نکردم، اما نگاهم مرا با خود برد. و همدیگر را بازشناختیم. یک آشنای قدیمی سال اول دبیرستان کە مدتها بود ندیدە بودمش. و چقدر تغییر کردە بود! یکی دو سال از من بزرگتر، با سبیلی پرپشت و سینەای پر مو کە از چاک پیراهنش کاملا پیدا بود. قدمهایمان را آهستە کردیم و با هم ابتدا با کمی تردد سلام علیک کردیم. و چقدر سریع همان حال و هوای قدیمی بازگشت. و او در همین محلە زندگی می کرد. از چهرەاش، درست مانند ما، می شد تحمل روزهای جنگ را خواند. اما چیز دیگری را هم با خود داشت کە انگار زیاد میل بە خودنمائی نداشت. من از خودم گفتم و او هم از خودش. و بلافاصلە فصل مشترک ما کە خود را در ماندگاری درون شهر می دید، چنان برجستە شد کە انگار سالهاست با هم رفیق بودیم. تعارف کرد کە همراهش بە خانەاشان بروم. و من قول دادم کە دفعە بعد حتما بە او سری بزنم.خیابان خاکی نسبتا طولانی بود، و تا سر کوچەای از نگاە من گم شد چند باری برگشتم و نگاهش کردم. بە خودم گفتم جنگ همە را مثل هم می کند. انگار از یک مادر زائیدە شدە بودیم!

تاریخ انتشار : ۶ مهر, ۱۴۰۱ ۵:۴۸ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالگرد تجاوز نظامی امریکا-اسراییل به ایران در جنگ ۱۲ روزه

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): بدون اصلاحات ساختاری در نهادهای تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و بدون توانمندسازی جامعه مدنی، تقویت انسجام ملی ممکن نخواهد بود؛ آن هم در جهانی که معادلات قدرت، امنیت و توسعه با شتابی بی‌سابقه در حال تغییر است. در چنین شرایطی، راه دیگری برای بقا نیست

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

آیا صلح در داخل کشور هم اجرایی خواهد شد؟

ناصر اسالو: اگر قرار باشد همان سیاست‌هایی که سفره مردم را کوچک کرده ادامه یابد، اگر فساد، تبعیض و بی‌عدالتی پابرجا بماند، اگر اقشار فرو دست همچنان بی‌پناه و بازنشسته همچنان فراموش‌شده باشد، مردم صلح را در بیانیه‌ها باور نخواهند کرد.

مطالعه »

گل به‌خودی فیفا در دادن میزبانی جام جهانی به آمریکا و کانادا و نادیده گرفتن تبعیض نسبت به تیم های شرکت کننده…

گودرز اقتداری: تیم ملی همانگونه که در جام جهانی ۲۰۲۲ در قطر هم هدف تظاهرات مخالفین جمهوری اسلامی قرار گرفت در این بازیها نیز با تقابل مخالفین جمهوری اسلامی بویژه طرفداران سلطنت روبرو خواهذ بود. پیش بینی ها اما انست که این بار شاید بخاطر میزبانی در امریکا و کانادا که هر دو میزبان صد ها هزار ایرانی متمایل به رضا پهلوی هستند، امکان در گیری های بیشتر محتمل‌تر است…. در دیدگاه ما اما تیم ملی تیم تمام مردم ایران است و در این شرایط که کشور هدف حملات و خسارات بی‌بدیل در تاریخ معاصر خود بوده است پیروزی تیم ملی و حمایت عمومی هم‌وطنان برای ایجاد اتحاد و هم‌بستگی ملی بیش لز پیش ضروری و مورد انتظار است. ما مانند همه هنرمندان و روشنفکران میهن تحت ستم‌مان ورزش‌کارانی که با پرچم ایران در هر میدانی مبارزه میکنند را نیز فرزند ایران و از ان خود میدانیم و پیروزی هایشان را در میدان‌های جهانی ارج می‌گذاریم.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

آیا صلح در داخل کشور هم اجرایی خواهد شد؟

دست بالا درمذاکرات، بازگشت به مردم

یادمان پنجاهمین سالگرد کشتار حمید اشرف و یارانش

بیانیه حزب توسعه ملی ایران در حمایت از تفاهم ایران و آمریکا

چرا رسانه‌ها فقط برخی جان‌ها را شایسته سوگواری می‌دانند