یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲ - ۱۳:۰۷

یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲ - ۱۳:۰۷

جهان امروز ما و “هژمونی”، علت و معلول ها در تحولات اجتماعی، رهبری و فرماندهی

معادله یی جدید در حال شکل گیری می باشد- سوریه در نسیم وآتش و خون آن ظاهرا گرفتار آمده است، و تقریبا تمام منطقه، و حتا اسراییل نیز، ایران هم هنوز خیلی موانع دارد که برطرف کند تا شایستگی آنچه کرده و تا کنون ساخته است را هم کسب کند و هم صاحبان آینده این ساخته ها را بنیان نهد – مهم اینستکه ایران از لبه تناقضات "بحران رشد" اش، به دره "بحران افول" سقوط نکند.

هرمعادله یی هرچقدرهم ریشه در واقعیت داشته باشد، بازهم کماکان قراردادی می باشد. واقعیت در گردش معمول، اساس شکل گیری معادلات مختلف است که عواملی را در مقابل عواملی دیگر در یک زنجیره یی از واجبات و موجبات در سطح روابط تدایی گرایانه کنشی و واکنشی وقوع بلاواسطه امور قرار می دهد، و یا در لایه زیرین، عواملی را در مقابل عواملی دیگر در یک زنجیریه علت و معلولی قرار می دهد، و از این طریق مراتبی از تبیین و تعبیرها شکل می گیرند که اساسا قرار دادی هستند. این ویژگی قراردادی بودن میتواند تنها تبیینی یا تعبیری، بروزی یا ماهوی باشد. مثلا اینکه آب و حرارت در اتصال به یکدیگر بخار و جوشیدن را در خود نهفته دارند، اما تعبیر ما از این ارتباط بنیاداً قراردادی می باشد. کما اینکه اگر از سطح دریا به فضای کهکشانی برویم، این قراداد منتفی می شود بدون اینکه ارتباط ماهوی آب و حرارت نقض شده باشد. اما یک نکته همیشه قطعی است که مثلا اگر به مکانی برویم که اصولا یا آب یا حرارت، یعنی یکی از این دو سویه معادله، وجود نداشته باشد، نفس خود معادله منتفی می گردد. 

پس هرمعادله یی دو سوی دارد و هرسویی بر سوی دیگر متکی است و معین کننده آن دیگری، و کل خود معادله- به این ترتیب حتا هستی انسان و خود هستی نیز چنین شکل گرفته اند (لطفا از برکلی نترسید و ادامه دهید)- ما در یک معادله یک جانبه به چیزی می گوییم هستی، اما واقعیت اینستکه ما برای اثبات این معادله، طرف دیگر آن را قرنهاست دست و پا زده ایم، اما نیافته ایم (به شاعرانمان توجه کنیم چون ما همه چیز را شاعرانه دیده ایم). ما داخل خانه یی که بیرونش را ندیده ایم ایستاده و می گوییم این خانه است، و قرنها در تعریف و تمجید، تکذیب و تخریب آن کوشش کرده ایم، بدون اینکه توجه کنیم که ما کماکان فقط درون را دیده ایم- تنها یکسوی معادله. این وضعیت از یکسو مفهومی ماندگار است چون ما را تعریف می کند، از سوی دیگر، اساسا “غلط” است؟؟؟ چون تنها نصف معادله می باشد.

بنیاد تمام ادیان و فلسفه ها و جر و بحث های تمدن بشری و هم اسطوره های مختلف، در پی پیدا کردن – که ظاهرا بشر خیلی زود   متوجه نبودش شده است- و اساسا ساختن طرف دیگر معادله بوده است و هنوز هم چنین می کند (ظاهرا جنگ هفتاد و دو ملت را عذر بنه… عقل شاعرانه یمان- تصویری). در حقیقت، ما تنها هستی را می شناسیم و نه ضد آن نیستی یا عدم. هستی برای ما مشخص و معین و مطلق است، در حالیکه نیستی یا عدم، بطور مطلق برای ما نه تجربه شده است و نه شناخته، در گذشته و به همچنین در آینده نیز. پس معادله ما از همان بنیان، مطلقی را در مقابل نسبی یی که تنها قراردادی است، بیان کرده است. اگر چنین رابطه یی درست باشد، ما تنها تنوع هستی را می توانیم تجربه کنیم، و بشناسیم- که در تسلسل شان زمان و در تنوع شان، مکان را بوجود آورده اند.

تسلط براین موارد، تنوع هستی، تسلسل این تنوعات (زمان)، و بالاخره خود تنوعات (مکان)، هم در اندیشه و هم در عمل، و بنابراین در جهد انسانی (پراکسیس – دیالکتیک اندیشه وعمل، عامل و معمول یا سابجکت و آبجکت)، در حقیقت چیزیست که هژمونی می نامیم، و منظور ساختار علت و معلولی معادله ایست که در یکسو موارد فوق را دارد، و در سوی دیگر آن، مفهوم هژمونی قرار دارد. اما این نیز طبق همان بحث اولیه، قراردادی می باشد. اگر از دل واقعیت بیرون آمده و شکل گرفته باشد، آنرا رهبری می نامیم، که در این صورت رهبری و هژمونی بر یکدیگر قرار می گیرند و ریشه در رابطه علت و معلولی تحولات اجتماعی دارند، در غیر این صورت، فرماندهی است و بنابراین هژمونی به مفهوم کاربرد ترکیب تبلیغات و زور می شود، و هدف اش تصاحب و استرتژی اش، یک جانبه گرایی اقتداری می باشد.

در تجربیات مختلف، ما شاهد دوگانه کمونیسم و سازندگی، فاشیسم و جنگ و تخریب هستیم. در سطح بین المللی، سازمان ملل و همزیستی قانونمند و با احترام و برابری متقابل، و یاغی گری و تجاوز، توطئه و جنگ وخشونت، در سطح داخلی، همه چیز برخورداری عده یی، و بی پناهی حتا احساسی و عاطفی اکثریت، در اقتصاد غلبه ارزش مبادله انباشت محور، و تقلیل تمام ارزش مصرف بعنوان مانع رشد و پیشرفت. در آنچه در ابتدا به عنوان دوموکراتیسم بنیادی جامعه آمریکا نامیدیم، و پشتیبانی وسیع از جنگها، تخریب تمام منابع از طریق تولید تنها ارزش مصرف بعنوان اسلحه و مهمات و نظامی گری برای استراتژی یک جانبه گرایی اقتداری می باشد، و از این طریق هدر دهی و نابودی منابع کاری مولد و سایر منابع داخلی و خارجی، در اعمال زور و اقدام به جنگ و تجاوز، اشغال.

خوب با این مقدمات منظور چیست؟

امروز و سال های اخیر ما شاهد بوده ایم که در یک سوی یک معادله عده یی نشسته و دایما عواملی را تعریف می کنند و در معادلاتی قرار می دهند، و بر مبنایشان دست به اقدام نیز می زنند. اما متوجه قراردادی بودن اصل معادلات نیستند.

تا آنجایی که این اقدامات با عوامل غیر خود جفت و لولا می شوند، ظاهرا مشکلی در کار نیست. و همگان کم و بیش یا اعتراضی ندارند و یا اینکه کافیست خود را نیز در معادله و شکل گیری اش ببینند- به واقع و یا به تصور- این قسمت قضیه را میتوان رهبری دانست. اما از آنجایی که تدریجا و در روندی کاهشی، سایرین خود را در معادله – حقیقتا یا مجازا- نبینند، جایگاه و عمل از رهبری به فرماندهی گذر کرده، و بالاخره مشکلات شکل می گیرند. در حالت رهبری، همگان کم و بیش منتفع می شوند و اجحافی نمی بینند. اما در حالت فرماندهی، قالبی که همه باید کوتاه و بلند، باریک و ضخیم، شوند تا در آن بگنجند، دیگر از رضایت رهبرانه برخوردار نیستند، بلکه اجحاف عملی محسوب می شوند.

در مرحله یی که رهبری نامیدیم، تعابیرگرایشا در خود بخودی معا دلات پذیرفته شده و هستند، و اما در مرحله فرماندهی، انعکاسات به شرایط اجحاف، فرمانده را وا میدارد که از معادله سازی اش، تعابیری “اثباتی” ارائه دهد. این تعابیر یکی از بزرگترین و پراهمیت ترین وظایف دستگاه تبلیغ و ترویج، یا آنچه ساختارهای عقیدتی می نامیم هستند- در حقیقت وظیفه این ها اینستکه فرماندهی را بعنوان رهبری به مخاطبین القاء کنند- به طریقی از عیان شدن تغییر رهبری به فرماندهی پیشگیری کنند.

آنچه جنگ سرد نام گرفته است، حاصل تحولاتی است که از انقلاب فرانسه و کمون پاریس از یکسو، و بعدا انقلاب اکتبر از سوی دیگر بیرون آمده اند. اگر انقلاب فرانسه درحقیقت نقطه عطفی در جایگزینی اشرافیت فئودال توسط اقشار و طبقات مدرن بود، اما از سوی دیگر، شکل گیری کمون پاریس و تحولات مربوطه و بالاخره شکست آن، در چگونگی تناسب قوای طبقاتی ناشی از انقلاب فرانسه تاثیر گذاشته، و نوعی ترس و عقب نشینی طبقات مدرن را موجب شدند. عملا انقلاب فرانسه به چارچوبی محافظه کارانه تر از آنچه که کمون را موجب شده بود، رجعت کرد. عملا اقشار و طبقات مدرن در عوض نزدیکی به شریک خود در طبقات فرودست که در انقلاب از آنها پشتیبانی کرده بودند، هرچه بیشتر، به سوی اشرافیت سلطنتی و فئودال گرایش پیدا کردند.

این طبقات مدرن رجعت کرده، عملا با انقلاب اکتبر به مواضعی هرچه بیشتر محافظه کارانه تر بازهم عقب نشینی کردند، و این هم ناشی از ترس شان بود که در اکتبر کمون پاریسی فراگیر تر و ریشه گرا تر می دیدند و ضمنا در دهه دوم قرن بیستم خود نیز به مواضعی اشراف منشانه ارتقاء یافته بودند، و بحران های اواخر قرن نوزدهم، و یک جنگ جهانی را نیز بوجود آورده و بر سر تقسیم غنایم هم از خروج روسیه تزاری از “معرکه” خوشحال بودند، و هم از اینکه قدرت جدید با توانی بیشتر سهم خواهی بکند، وحشت داشتند- در اکتبر تقریبا یک مدعی کل جهان را می دیدند و بر علیه اش نیز جنگیده بودند.

جنگ سرد در حقیقت ناشی از عقب نشینی و هم خود تحولات طبقات و اقشار مدرن بود- در حقیقت انقلاب فرانسه و کمون و اکتبر، در شانه تحول خواهی تاریخی و ریشه یی مورد انتظار اقشار فرودست، در یکسو قرار گرفته و اقشار و طبقات اشرافیت پیشین فئودال و سلطنتی و جدید جامعه مدرن، در سوی دیگر در مقابل یکدیگر قرار می گیرند. و بالاخره از یکسو با سخنرانی چرچیل در کالیفرنیا – پس از کاربرد بمب اتمی(؟)- بروز آمریکایی می یابد، و از سوی دیگر با قدرت گیری فوق العاده و تاثیر گذار اتحاد شوروی در جنگ دوم جهانی و هم امور بین المللی، بیان اتحاد شورویی پیدا می کند. بالاخره دوقطب پنهان عیان شده و در مقابل هم صف آرایی می کنند.
جنگ سرد معادله یی را بوجود می آورد که در یک سوی آن آمریکا و متحدان اش قرار می گرفتند، و درسمت دیگرش، اتحاد شوروی و متحدانش جای داشتند.

تحولات اتحاد شوروی مدت ها پیش با آمریکا و کلا غرب در میان گذاشته شده بود، و حتا توافقنامه یی برای کنترل شرایط بین المللی در زمان این تحولات بوجود آمده بود، و ضمنا اتحاد شوروی عملا از ضرورت داشتن حاشیه یی سرزمینی دفاعی در اطراف اش نیز بری شده بود، یا در حقیقت دیگر هم وجود و حضورش در جهان رسمیت یافته، و قدرت و پیشرفت اش از بین بردن آنرا غیر ممکن ساخته بود – بعلاوه انقلاب چین، تحولات هند، و سایر مناطق جهان که مستقیم یا غیر مستقیم، از این تناسب قوای بوجود آمده هم بهره می بردند و هم خود آنها در این تغییر تناسب قوا نیز تاثیر گذار شده بودند.

با هر تعبیری، بالاخره، اتحاد شوروی نهایتا به همان سرزمین اصلی انقلاب تقلیل یافت و این سرزمین بعنوان روسیه در جهان جا افتاد.  معادله جنگ سرد با منتفی شدن یک طرف اش، عملا موجب برهم خوردن قرارداد نهفته در خود شد، و با این کار اصل معادله به انتهای تاریخی و انقضایش رسید. روسیه با منتفی شدن این معادله، از بسیاری هزینه ها رهایی یافت – که تنها برای حفظ نفس خود این معادله توجیه یافته و انجام گرفته بودند- و به بازسازی خود پرداخت. اما آن سوی معادله در حقیقت هم بدلیل گستردگی منافع اقتصادی، امنیتی، و سیاسی و مشابه این ها، وارد مرحله یی شد که در واقع موضع فرماندهی و نه رهبری اش را در جهان هویدا کرد. اما جهان باید با پس مانده ها و فضولات این دوره و حاکمیت این معادله بنام جنگ سرد، تسویه حساب می کرد.

ما اکنون در این مرحله هستیم.  تحولات چین، و ایران و بسیاری نقاط مهم جهان، در واقع، هم شیطان و هم فرشته این مرحله هستند.
اگر طرف معادله روسیه و متحدان اش هزینه اتحاد شوروی و بسیاری امور دیگر را صرفه جویی کردند (که در اصل برای به زانو در آوردنشان بر آنها تحمیل شده بود، اما طرف دیگر معادله حتا تصورخاتمه و انقضای معادله را نیز نمی توانستند بخود اجازه بدهند.
اما بهر حال، جهان و زندگی و تحولات اجتماعی همیشه سکه یی است دو رویه، بالاخره یک جریان هایی در یک رو قرار می گیرند، و جریان هایی دیگر در سوی دیگر آن جا می یابند- و این مستقل از علل و موجبات اتفاق میافتد. و هیچ کدام از دو روی سکه، در گردش امور و اتفاقات، در موقعیت “مو لای درزش نمی رود” قرار نمی گیرند (که این خود یک مسئله یی بسیار گسترده تر و پیچیده تر است)- هیچ انسجامی بی منفذ نیست، در هردو سو.

اما این منفذها چه هستند و چگونه بوجود می آیند.

در اقتصاد شاخه یی هست که “مارجینالیست” (اثر جانبی گرایی میتوان نامید)، و منظورشان در حقیقت، شاید بدون اینکه خود متوجه باشند و یا شاید اصولا مسئله آنها نباشد، اینستکه تغییرات کمی و حتا هرچقدر هم بجا و درست، در روند ازدیادی و کاهشی کارکردشان ، به نقطه یی می رسند که اثرشان گرایشا به معکوس شدن روی می نهد. در این برخورد، سطح تحولات معمولی که در معادلات مبداء در چارچوب یک معادله قرارداده شده بود – اجباری یا اختیاری قراردادی- به مرحله یی می رسند که آن معادله را به سمت تغییر یک سویه و بنابراین برهم خوردن برابری با سمت دیگر معادله، می برند و اگر با ابزاری معین دو سوی معادله دوباره معادل نشوند، موجب اختلال می گردند.

این نظریه “اثرات جانبی”، که تغییرات کمی را در ارتباط با تحولات کیفی قرار می دهد، در امور عمومی تغییر و تحولات اجتماعی نیز اعتبار دارد- یعنی بسیاری تغییرات کمی در روزمرگی امور و عوامل، جبرا معادلات تعریف شده پیشین را بسوی تغییرات کیفی می برند.

امروز جهان ما، که از بزرگترین معادله شکل گرفته یی بنام “جنگ سرد” بعلت نبود یک سمت معادله، بسوی فروافتادن سوی دیگر و احتمالا انقضای خود اصل معادله گرایش یافته و دراین مسیر سیر می کند. پاسخ ها می توانند عبارت باشند از بازگرداندن اعتبار معادله به وضعیت نخستین (ساخت بمب اتم و استفاده از آن بدفعات)، پذیرش وضعیت جدید و شروع به اقدام برای باز تعریف وضعیت کیفی بوجود آمده در معادله یی جدید، و یا هیچ یک از این ها، و به طریقی مقاومت تاخیرآفرین و پرهزینه را بعنوان “راه حل”هایی آزمایشی و خطایی به اجرا گذاشتن. اما در واقعیت بیرونی امور، هیچ کدام از این وضعیت های نامبرده به تنهایی عمل نمی کنند، بلکه در تناسب قوایی- به نسبت شرایط و مناسبت ها- دایما تغییر یابنده، کم و بیش همگی حضور می یابند. چنین وضعیتی اگر هم پاسخی برمبنای “علت و معلول” ها نباشد، اما بهرحال حالتی است در چارچوب نظریه “اثرات جانبی”، که هرچند با تاخیر و هزینه بیشتر، اما با قابلیت دخالت موثر موجب کنترل زمان و هزینه ها شده و در جمع کسب نتیجه براساس روابط “علت و معمولی” را ممکن می سازد. زیرا، هرچقدر کوشش به انسجام- عملی یا اندیشه یی- یعنی به اصطلاح اعتقادی شدن زمینه امور، که به یک روایت “پراگماتیسم” می نامند و و به روایتی دیگر، “اعتقادی- آرمانی” شدن نامیده می شود، در حقیقت تنها انسجام هایی هستند که کوشش برای بی منفذ شدنشان (باصطلاح بدون موی لای درز)، عملا، ذرات واقعیت باقیمانده در آنها را رشد داده و موجب امکان نشت واقعیت به درون این “انسجام ها” شده و بالاخره، وضعیت حقیقی معادله را بتدریج عیان می سازد.

تمام جوامع یا به اصطلاح شیوهای تولید و بازتولید، دارای یک رشته بسیار پیچیده یی از ارتباطات و تغذیه متقابل می باشند که عملا مانند تک درخت گوشه یی از کویر، با حضور و اعمال اقتدار آبیاری زیر قطریی بنام رطوبت معین بقچه اطراف زمین (که آتمسفر می نامیم)، ازحق حیات برخوردار و یا طرد می گردند- به طریقی به نسبت مشارکت اش در این رطوبت بقچه اطراف زمین، هم به حق حیات سایرین منفعت می رساند و هم خود اجازه حیات کسب می کند. این یک وضعیت آرمانی یا اخلاقی نیست، بلکه قانونمندی نفس وجود حیات می باشد- حیات به عنوان محصول جمع حیات داران می باشد- شاید ریشه “آفرینش گرایی” ناشی از این باشد که این حیات در یک جایی از تغییرات کمی، ناگهانی به تحول کیفی بدل شده است و گسترش آن براساس گسترش بقچه حیاتی بوده است و نه نشر حیات بعنوان یک باکتری یا ویروس بطور تدریجی. به همین جهت، در واقع، حیات نیز وضعیتی است قرار دادی که معادله یی را تعریف می کند که یک سمتش زمین بی حیات است و سمت دیگرش زمین با حیات می باشد. آیا فرو ریختن این معادله ممکن است که به “پادآفرینش” (پایان ناگهانی) حیات ختم شود یا نه، مسئله اسطرلاب اندازان می باشد در حالیکه بر اساس طرف دیگر معادله چنین امکانی نیز وجود دارد.

حال کمی به گرامشی و مفهوم هژمونی که این مجموعه گفتار در رابطه با آن نیز می باشند، می پردازیم.
آنچه گرامشی “هژمونی” نامیده است که با مفاهیم “فلسفه عام”، نبرد به زبان امروزی می توان “چریکی” یا به اصطلاح “نامتقارن” تعبیر کرد، در واقع حرکت از این واقعیت است که اگر سلول ها را ناگهان از میان برداریم، بدن نیز از میان می رود، او در حوزه اجتماعی همان وضعیت فوق را برای تعبیر و تدوین معادله تحول اجتماعی براساس قانونمندی دو سوی معادله به کار می برد. او به خوبی هم تجربه انقلاب فرانسه و هم اکتبر را دیده بود که نه گیوتن و شاه کشی و سلطنت زنی این انقلاب، و نه گرفتن قصر زمستانی و باز هم از بین بردن سلطنت و شاه و خانواده اش، هیچ کدام کافی نبود که اقشار و  طبقات و توده وسیعی که عملا سلول های این بدن را تشکیل می دادند، به هیچوجه پایان طبقات کهن بعنوان نظام کهن نبودند.

همه ما می دانیم که در وقایعی که نهایتا به پنجاه و هفت ختم شدند، زمان هایی طولانی، هزاران تا میلیون نفر پیوسته به خیابان ها می آمدند، و با مخاطرات تا پای مرگ نیز ادامه می دادند. فرض کنید که تمام وقایع سالهای اخیر را در اهداف کنار به گذاریم و تنها به روش ها به پردازیم. خوب ما شاهد این تداوم نبوده ایم. بگذریم از چگونگی نگاه کردن حکومت مستقر به آن و یا به اصطلاح برگزار کنندگان آن، و خود را در موضع قضاوتی تاییدی و تکذیبی قرار ندهیم، تعابیر بسیاری که بیشتر براساس تدایی گرایی کنش و واکنشی انجام می گرفتند، به یک نکته توجه نداشتند که در حقیقت به عمق رفته و معینات و معین کنندگان علتی و معلولی را مورد مداقه قرار دهند.

در حوزه معینات و معین کنندگان علتی و معلولی، که اقشار و طبقات و معادلات میانی شان می باشند، توجه نشده است که دیگر هیچ وقت ما در جهان و به تدریج شاهد چیزی مشابه ایران پنجاه و هفت نخواهیم بود. این واقعیت را متاسفانه حتا گرایشات چپ نیز خطا گرایانه درک کرده اند- به همین دلیل یا عاشقانه و آسمانی تعبیر کرده، و یا تنفرانگیز و آمیزانه طوری که به مویزی، گرمی و به غوره یی سردی کردن در جابجایی اشخاص، در گفته های اشخاص و کلا تمام امور تا مرز مخاطره آمیزی به تعابیر و حتا سیاست هایی ضد و نقیض دست زده اند.

علت چیست که چنین وضعیتی را مشاهده می کنیم و برای آینده نیز پیش بینی می کنیم. مثال جامعه آمریکا از این بابت بسیار آموزنده است، به شرطی که امور و مطالب را نابجا در هم نیآمیزیم. جامعه آمریکا اساسا بعنوان یک جامعه صنعتی زاده شده است- مهاجرت و غربت از یکسو، و مبداء مهاجرت از سوی دیگر، موجب این وضعیت شده اند- هیچی “جز همان بوقلموی معروف” که از پیش داده شده بود، بنابراین تنها پرستش پیشینیان، ستایش خود بود و آمال و آرزوها و تمایلات که اساسا هم خام و بدوی بودند- فیلم های کابویی نشان های این وضعیت هستند- و این ستایش خود نیز چیزی جز ساختن نبود- ساختن عملا بمعنی تولید و بازتولید خود تا حد یک نفره بود. صنعت در واقع یعنی همین، بطریقی ضرورت حرکت از “هیچ” و تنها از “احتیاج” و “ابتکار”. جالب است که آمریکا از کار بوجود آمد. کار و ارباب کار، در حقیقت پایه گذاران آمریکا بوده اند. ماهیت خطا ناپذیر دموکراتیک این کشور بنیادا از این وضعیت که در یک تقابل و همکاری دایمی بین دو سوی کار اجتماعی- کار و مدیر کار- بعدها به نظامی بسیار متحرک و البته با تمام جوانب دیگرش پایه می دهد که به طریقی نخستین “جمهوری کار” می شود. این وضعیت در حقیقت نشان می دهد که در سایر مناطق جهان، “ارثیه گذشته” در اساس برای حفظ خود موجب “سلطنت چپاول و زور” شده اند. 

پس از پیروزی ایتالیا بر فاشیسم، قانون اساسی جدید ایتالیا با این جمله شروع میشود “ایتالیا جمهوریی می باشد متکی بر کار”- بنظر می رسد که گرامشی به آگاهی یا به اتفاق، متوجه بود که این بزرگترین دروغ بود که تنها می توانست ارزشی “آرمانی” داشته باشد- و الا ایتالیای بیرون آمده از مبارزات وحدت جویانه- سفارش مالیاوللی و زحمات گاریبالدی و سایرین- در حقیقت بر همه چیز متکی بود جز کار به مفهومی که آمریکا با آن تاسیس شده بود. وحدت ایتالیا با مخرج مشترک کار شکل نگرفته بود- تنها با زد و بندهای باندهای فئودالی و مالی و واحدهای سیاسی مستقل و بسیار متفاوت و دایما در حال کشمکش و جنگ- از جمله در مرکز “سلطنت الهی” واتیکان که خود بر خون و آتش و انباشت ناشی از خرید و فروش دنیا و آخرت، بهشت و جهنم شکل گرفته بود.

وبالاخره، جنگ های آمریکا شاید تنها جنگ هایی باشند که با پشتیبانی وسیع اتفاق افتاده اند، و تمام مسئولیت هایشان نیز همگانی بوده است. و امروز و خروج اش از معادله یی پایان یافته بنام “جنگ سرد”- اگر از یکسو از آن “سگی که خوابیده پارس می کند” ساخته است، اما تجربه یی مستقیم از سرگذشت خود دارد که “توله ها بالاخره روزی جانشینان این سگ هایی که خوابیده پارس می کنند، خواهند شد”.

امروز آمریکا و مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی اش، متخصصین و متفکرین اش، همگی کم و بیش به این واقعیت رسیده یا در حال رسیدن هستند که اگر جمهوری فدرال “سگ های خوابیده پارس کن” امروز ظاهرا قافیه را باخته است، اما جمهوری فدرال “توله های واق واق کن و مزاحم و حتا به روایتی فاسد و منحرف در راهند – داخلی و هم خارجی”- فقط باید با هرتدبیر و حیله یی در قایق ماند و همین کار را در سایر نقاط نیز کرد.  در چنین شرایطی راه “حل های” استخوان لای زخم بهترین تاکتیک یا شاید بعلت طولانی شدن این روند، راهبرد نیز باشد.

سعی شد که کلیدی برای خوانش وقایع امروز جهان ارائه داده شود. اما در مصر و شاید در سوریه و بتدریج در جهان، این وضعیت گذر از “پارس های خوابیده تا واق واق های شلنگ تخته یی” یا نشانی از موفقیت نیابند- با قرض و قوله و جنگ و تبلیغات به سبک شناخته شده جنگ سردی می توان این غول عظیم را دوباره از جای کند یا نه- و بعد هم نه دیگر داشتن یک مشت بومیان بی اسلحه و ساده به عنوان رقیب یا دشمن – تفاوتی ندارد-  بلکه تمام تجربه تاریخ اگر نه خود تاریخ، بنام آسیای کهنه کار، یک میلیارد و سیصد میلیون اسبه و تولید ارزش مصرف در چین، ارابه یی برای شخم جهان کهنه و دقیقا با همان روش اصیل خود آمریکا در تاسیس اش- تنها پاسخ به ضروریات تولید و بازتولید و در برخی مناطق حتا تنها ضروریات بقا- را از بلندی به سرازیری به حرکت در آورده است.

معادله یی جدید در حال شکل گیری می باشد- سوریه در نسیم وآتش و خون آن ظاهرا گرفتار آمده است، و تقریبا تمام منطقه، و حتا اسراییل نیز، ایران هم هنوز خیلی موانع دارد که برطرف کند تا شایستگی آنچه کرده و تا کنون ساخته است را هم کسب کند و هم صاحبان آینده این ساخته ها را بنیان نهد – مهم اینستکه ایران از لبه تناقضات “بحران رشد” اش، به دره “بحران افول” سقوط نکند.

اما یک چیز قطعی می باشد که اگر – بهر دلیلی- در گرداب منطق جنگ سرد پیشین که آنهم اساسا ساختار اعتقادی و عقیدتی داشت بیقتد- چه به دلایل بیرونی و چه تناسب قوای داخلی- پایان نامعلوم خواهد بود، و یا اگر اشتباها به جاده و توهم آینده و بازگشت خوابیده پارس کن ها بیفتد یا انداخته شود، بازهم پایان نا معلوم یا شاید از هم پاشیدگی زودرس باشد.

تاریخ انتشار : ۱۳ شهریور, ۱۳۹۲ ۱۱:۳۰ ب٫ظ
لینک کوتاه
مطالب بیشتر

نظرات

Comments are closed.

سخن روز

انتخابات! کدام انتخابات؟

با عنایت به این وضع و شرایط عملا موجود آنچه در ایران برگزار میشود فاقد حداقل شرایط برای شناخته شدن بعنوان یک انتخابات است. با تمام محدودیت ها و کنترل های نظام امنیتی و سیاسی انتخابی در کار نیست و دقیقا با استعاره از آقای خمینی « در این رژیم آزادی های فردی پایمال و انتخابات واقعی و مطبوعات و احزاب از میان برده شده اند.

مطالعه »
یادداشت

در مورد انقلاب بهمن ۵۷

اگر امروز شعار حق من کو، برقرار باد جمهوریت و همبستگی برای استقرار دموکراسی، از خواسته های مهم مردم شده که نشان از زنده بودن انقلاب ۵۷ و نیاز مبرم ترمیم آن توسط خود مردم دارد. اگر در این مبارزه زنان ایرانی در مبارزه علیه حجاب اجباری روسری خود را پرچم مبارزه قرار داده اند قبل از هر چیز بخاطر این است که در انقلاب تمامی زنان از هر قشری وارد صحنه شدند…..

مطالعه »
آخرین مطالب

عدم شرکت در انتخابات، همراهی با مردم و در جهت حفظ مصالح ملی است

بی اعتمادی ۸۰ درصد مردم نسبت به نظام حاکم گویای آن است که حکومت با همین سیاست ها و برنامه ها که علیه مصالح ملی و منافع مردم است ، پیش می راند. از این رو برای نجات کشور راهی جز ایستادن در کنار….

«انتخابات» نمایشی برای مشروعیت بخشی به تمامیت ‌خواهی نظام و تمرکز و خالص سازی قدرت

جمهوری اسلامی اکنون در شرایطی قرار دارد که ادامۀ وضع موجود بدون تغییرات در ساختار نظام هر روز سخت‌تر می‌شود. پروسه و روند تحولات تاکنونی و تجربه نشان میدهد که انتظار هیچ تغییر مثبتی از حکومت به شکل امروزی آن برای بهتر شدن اوضاع کشور متصور نیست، بلکه برعکس وضع بدتر از امروز خواهد شد. از این‌ رو عدم شرکت در انتخابات، آغاز راهی دشوار برای فشار مدنی بیشتر مردم به نظام برای تغییرات است. تنها نافرمانی مدنی و اعتراضات گسترده، یک‌پارچه و متحد مردم در مقیاس وسیع است که می‌تواند جمهوری اسلامی را در برابر پرسش سخت تن دادن به خواست مردم، یا سرنوشتی نا معلوم و تلخ برای خودش قرار دهد.

صدور و اجرای احکام اعدام را متوقف کنید!

ما خواهان توقف، ممنوعیت و لغو صدور و اجرای احکام اعدامیم! تنها با اعتراض گستردۀ مردمی و مبارزات پی‌گیر جامعۀ مدنی می‌توان صدور و اجرای احکام اعدام را متوقف  و در راستای ممنوعیت و لغو اعدام از قوانین کشور گام برداشت.

سلطه بدون هژمونی

در چنین شرایطی ، مشارکت نصف و نیمه اصلاح طلبان و میانه روها در کلان شهرها ، راه به جایی نخواهد برد . مقاله انتقادی تند محمد قوچانی خطاب به حزب اتحاد ملت و تاکیدش بر لزوم ” اصلاح اصلاحات ”  هم چیزی بیش از مرثیه زود هنگام  شکست اصلاح طلبان ، در این انتخابات نیست.

یادداشت

در مورد انقلاب بهمن ۵۷

اگر امروز شعار حق من کو، برقرار باد جمهوریت و همبستگی برای استقرار دموکراسی، از خواسته های مهم مردم شده که نشان از زنده بودن انقلاب ۵۷ و نیاز مبرم ترمیم آن توسط خود مردم دارد. اگر در این مبارزه زنان ایرانی در مبارزه علیه حجاب اجباری روسری خود را پرچم مبارزه قرار داده اند قبل از هر چیز بخاطر این است که در انقلاب تمامی زنان از هر قشری وارد صحنه شدند…..

مطالعه »
بیانیه ها

پاس‌داشت زبان مادری، غنابخش تنوع و تکثر زبانی و فرهنگی است!

سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) با باور عمیق به مبانی حقوق بشر و قائم به ذات بودن این حقوق و با توجه به جایگاه تعیین‌کنندهٔ زبان مادری در هستی هر یک از آحاد بشر، تأمین و تضمین و تحقّق حق قانونی هر ایرانی در دست‌رسی و قوام ودوام بخشیدن به زبان مادری خود را از حقوق بنیادین بشر می‌داند و همۀ نیروهای میهن‌دوست و ترقی‌خواه کشور را به حمایت فعال از حق آموزش زبان مادری و حفظ و زنده‌داشت این میراث گران‌قدر ایرانی فرامی‌خواند.

مطالعه »
پيام ها

باید یکی شویم و قلب‌مان را سرود و پرچم‌مان سازیم تا بهاران خجسته به ارمغان به میهن‌مان فراز آید!

کرامت و خسرو دو جوان روشنفکر انسان‌دوست چپ بودند و غم مردم فقرزدهٔ میهن و جهان به دل داشتند. آنان شیفتۀ جنبش فداییان خلق بودند. خسرو گلسرخی در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: «من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز  عشق به مردم چیز دیگری نیست … شما آقایان فاشیست‌ها که فرزندان خلق ایران را بدون هیج مدرکی به قتل‌گاه میفرستید، ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران، انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت». تاثیر ایستادگی جانانه آنان در برابر نظام حاکم و پشتیبانان جهانی آن موجی از شور و ایمان در جنبش فداییان پدید آورد

مطالعه »
بیانیه ها

پاس‌داشت زبان مادری، غنابخش تنوع و تکثر زبانی و فرهنگی است!

سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) با باور عمیق به مبانی حقوق بشر و قائم به ذات بودن این حقوق و با توجه به جایگاه تعیین‌کنندهٔ زبان مادری در هستی هر یک از آحاد بشر، تأمین و تضمین و تحقّق حق قانونی هر ایرانی در دست‌رسی و قوام ودوام بخشیدن به زبان مادری خود را از حقوق بنیادین بشر می‌داند و همۀ نیروهای میهن‌دوست و ترقی‌خواه کشور را به حمایت فعال از حق آموزش زبان مادری و حفظ و زنده‌داشت این میراث گران‌قدر ایرانی فرامی‌خواند.

مطالعه »
برنامه و اساسنامه
برنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
اساسنامه
اساسنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
بولتن کارگری
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

عدم شرکت در انتخابات، همراهی با مردم و در جهت حفظ مصالح ملی است

«انتخابات» نمایشی برای مشروعیت بخشی به تمامیت ‌خواهی نظام و تمرکز و خالص سازی قدرت

صدور و اجرای احکام اعدام را متوقف کنید!

سلطه بدون هژمونی

هیئت سیاسی ـ اجرایی سازمان اکثریت خاطی برنامە سازمان

۲۹ بهمن روز ستایش زن در فرهنگ ایران