سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۳۰ اردیبهشت, ۱۴۰۵ ۲۱:۱۶

چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۶

خانه تیمی و چریک عاشق!

یک روز که برای اجرای قراری رفته بود، قبل از قرار در بازار چرخی زد؛ دلش می خواست هدیه‌ای برای او بخرد. نهایت یک بسته کوچک سنجاق سر با دو روبان سرخ خرید. دختر رویاهای خود را همیشه با دو روبان سرخ بر گیسوان تجسم می کرد. شب که به خانه برگشت، نتوانست هدیه خود را به او بدهد.

حیاط کوچکی بود. تنها با یک اطاق نسبتا بزرگ که پرده ضخیم و بلندی آن را به دو قسمت تقسیم می کرد. این خانه یک خانه تیمی بود. وقتی رفیق دختر را به خانه آوردند شب بود هیچ در وهمسایه‌ای آمدن او را ندید. قرار بود چند مدتی در این خانه مخفی باشد. طبق معمول نامی سازمانی برای او نهاده بودند. اما قرار نبود که حتی نامش نیز گفته شود. نامش “رفیق دختر چشم بسته” بود! که در آن سوی پرده آرام و بی‌صدا می نشست و برای خودش کتاب می خواند. البته در برنامه‌ریزی هفتگی برای او نیز شرح وظایف نوشته شده بود. 
این طرف پرده دوتن از افراد نسبتاً قدیمی مخفی جای داشتند که آنها نیز تنها چند روز پیشتر از این برای هم چشم‌باز شده بودند. وقتی قرار شد که رفیق دختر به این خانه بیاید آنها را به هم چشم‌باز کردند. سه ماهی می شد که دو سوی پرده می نشستند، زندگی می کردند. شبها هرکدام روی رخت‌خوابشان دراز می کشید، از هر دری سخن می گفتند. هر دو ساعت یکی نگهبانی می داد. به خروپف یکدیگر عادت کرده بودند. آشپزخانه متحرکی داشتند؛ یک چراغ سه فتیله کوچک که گاه این طرف و گاه آن طرف پرده قرارمی گرفت. آشپزی چندانی هم نداشتند بیشتر کتری آب بود که می جوشید و لیوان چائی که از زیر پرده رد و بدل می شد. صبح وعصر ورزش می کردند. هر از چندی یکی از آنها برای اجرای قراری، برای زدن علامت سلامتی و خرید حداقل مایحتاج از خانه خارج می شد. هر زمان که یکی میخواست هوائی تازه کند و یا به دستشوئی برود قبلا اعلام می کرد. آن دیگری از کنار پنجره دور می شد تا او بازگشتش را اعلام کند. 
کتاب‌خوانی مشترک داشتند، یکی آن طرف پرده می خواند و دیگری گوش می کرد. گاه جلد طپانچه می دوختند. گاه کپسول‌های کوچک سیانور می ساختند. اواخر با هم شوخی می کردند. لطیفه های زیادی بلد نبودند. گاه داستان یا کتابی که قبلا خوانده بودند برای هم تعریف می کردند. طی این سه ماه طوری به هم نزدیک شده بودند که پرده‌ای احساس نمی شد. حضور ذهنشان چنان قوی عمل می کرد که کمبود ندیدن چشم را پر می ساخت. بی‌آنکه سخنی بگویند کوچکترین دلگیری یا بی‌تابی هم را درک می کردند. وقتی مسئولشان گفت که امروز یک رفیق دختر چشم‌بسته‌ای به خانه می آید و شما به هم چشم باز خواهید شد‌، انگار حادثه شگرفی در زندگیشان اتفاق افتاد. ماه‌ها کنجکاوی ناخواسته نسبت به شناختن و دیدن همدیگر؛ چشم در‌چشم شدن با کسی که ماه‌ها به او اخت گرفته‌ای بی آنکه او را ببینی! 
هر زمان که یکی از خانه بیرون میرفت آن دیگری مانند پدری دل نگرانش شده تا بر گردد. به نفسش عادت کرده‌ای، به ترس مشترک دریک خانه تیمی و پشت گرمی به هم. هر کدام بی آنکه به دیگری بگوید ناخودآگاه تصویری برای خود ساخته بود، از خصوصیات هم حتی از چهره هم! از خندیدن و دلگیرشدن از مکث‌کردن و در فکرفرورفتن. 
وقتی به هم چشم باز شدند، هم یکدیگررا می شناختند وهم بیگانه بودند! نام یکی علی بود و دیگری بهرام. حال قرار بود رفیقی (بیگانه‌ای) دیگر وارد شود. یک رفیق دختر که حضورش در هر خانه تیمی به آن خانه اعتبار و ویژگی خاصی می داد. هرچند نه به تمامی اما بخشی از عاطفه و دنیای زنانگی را با خود به آن خانه می آورد. صدای ظریفی داشت، با حرارت صحبت می کرد. پا به پای دو رفیق دیگر ورزش می کرد. تلاش می کرد صدای تند نفسهای خود را در آخر ورزش پنهان کند. هیچوقت نمی گفت خسته شده‌ام، اما از پشت پرده می شد این خستگی را حس کرد. چائی بعد از ورزش و لذتی که در این سو و آن سوی پرده شکل می گرفت و به نوعی، بخشی از زندگی به داخل خانه تیمی می آمد. یک چای، یک گپ دوستانه و تکیه‌ای بر بالش. 
قرار شد که مرضیه صدایش کنند. خودش این نام را دوست داشت. بعضی وقتها اگر کسی شعری بلد بود می خواند و او شعر مرضیه احمدی اسکوئی را می خواند:” من مادرم، من خواهرم، من همسری صادقم، من یک زنم…زنی که دست‌هایش را کار، برای گرفتن سلاح پروده است.” 
بسیار پر شور می خواند. بعضی شبها که سایه‌اش روی پرده می افتاد، می شد نقش گیسوی بافته‌اش را دید. آرام غذا می خورد. یک سفره پلاستیکی که نیمی از آن این طرف پرده بود و نیمی دیگر آنطرف. به خنده می گفت:” آرام خوردن، لذت غذا را بیشتر می کند. حتی نان خالی. مگر پشت سر شما لشگری ایستاده است؟” وقتی دست دراز می کرد ظرف غذا یا فنجان چائی را می گرفت نفسش را حس می کردی. دستی کشیده و ظریف.
به هم عادت کرده بودند. علی با او بیشتر اُنس گرفته بود. بخشی از ذهنش را پر می کرد. خود را بیشتر آن سوی پرده می دید. از او نقشی ساخته بود با دستانی ظریف، گیسوانی بافته، با قدی نسبتاً بلند؛ شاید این سایه‌اش بود که او را بلندتر نشان میداد. وقتی او غذا درست می کرد خانه حال و هوای واقعی به خود میگرفت. غذا لذیذتر می شد. چند بار که همراه رفیق مسئول از خانه بیرون رفت تا بازگشتش علی در التهاب بود. ” اگر درگیر شد؛ اگر کشته شد؛ اگر بر نگشت؛…” قلبش به درد می آمد. به نفسش، به حضورش عادت کرده بود. داشت حسی فراتر از یک رفیق به او پیدا می کرد. وقتی از پشت پرده صحبت می کرد صدای طپش قلب خودش را می شنید. حسی زیبا که وجودش را پرمی ساخت. چند بارتصمیم گرفت به مسئولش بگوید که او را از این خانه ببرد. اما نتوانست، جرئت نکرد. می دانست که دارد عاشق می شود. و این شکستن قاعده زندگی در خانه تیمی بود. 
یک روز که برای اجرای قراری رفته بود، قبل از قرار در بازار چرخی زد؛ دلش می خواست هدیه‌ای برای او بخرد. نهایت یک بسته کوچک سنجاق سر با دو روبان سرخ خرید. دختر رویاهای خود را همیشه با دو روبان سرخ بر گیسوان تجسم می کرد. شب که به خانه برگشت، نتوانست هدیه خود را به او بدهد. چنین رسمی نبود، از برملا شدن رازش می ترسید. روبان‌ها همراه با بسته سنجاق‌سردر جیبش بود. قراری برایش گذشته بودند، باید علامت می زد و بعد رفیقی را می دید و بسته‌ای را تحویل می گرفت. همه چیز سر جای خود بود. از داخل تاکسی علامت سلامتی روی تیر سیمانی را دید. اندکی بالاتر پیاده شد. نبش یک کوچه که دو خروجی داشت. علامت دوم روی آجر نیش کوچه را نیز دید. با خیال راحت در امتداد کوچه راه افتاد. همه چیز آرام و ساکت بود. سکوتی که نگرانش میکرد. حسی که نمی دانست از کجا می آمد. صدای قدمهای تندی را شنید. در تله افتاده بود. سلاح آماده را کشید. از دوطرف کوچه در محاصره بود. شلیک کرد و قبل از آنکه بتوانند جلو بیایند سیانور داخل دهان را که مدتها بود در قسمت راست فک پائین کنار آخرین دندانها جا خوش کرده بود لای دو دندان گرفت، فشار داد. کپسول شیشه‌ای کوچک داخل دهانش خرد شد. طعم تلخ، همراه خونابه. ” کسی نمی تواند مرا زنده دستگیر کند. کسی نمی تواند خانه مخفی ما را پیدا کند.”
به زمین افتاد، دست داخل جیبش کرد. بسته سنجاق سر را همراه با دو روبان سرخ در دست فشرد. خداحافظ بهرام، خداحافظ مرضیه، کاش صورتت را می دیدم!” و … چشم فرو بست.

تاریخ انتشار : ۱۵ اسفند, ۱۳۹۳ ۸:۰۳ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

سایه سنگین ۱۹۴۸: چگونه «نکبت» برای فلسطین یک فرآیند زنده و روزمره شد؟

در سطحی کلان‌تر از روایت‌های تاریخی و تحلیل‌های موردی، می‌توان استدلال کرد که «نکبت» نه صرفاً یک رخداد تاریخی با نقطه آغاز مشخص در سال ۱۹۴۸، بلکه نوعی منطق تاریخی-فضایی در حال تداوم است که رابطه میان قدرت، سرزمین و جمعیت را در یک چارچوب ساختاری بازتعریف کرده است. در این خوانش، ۱۹۴۸ نه لحظه پایان یک نظم پیشین، بلکه لحظه تثبیت یک الگوی جدید از سازمان‌دهی سیاسی فضا و جمعیت است؛ الگویی که قابلیت انطباق با شرایط تاریخی متغیر را در دهه‌های بعد حفظ کرده است.

مطالعه »

«تنبیه خاموش» یا آزادی بیان!

فارغ‌التحصیلان مطالعات خاورمیانه نتیجه گرفته اند که: «برکناری فانی پیام تکان‌دهنده‌ای به دانشجویان و محققان مطالعات خاورمیانه می‌فرستد مبنی بر اینکه تحقیق، تدریس، خدمات نهادی و بحث آزاد در مورد موضوعات حساس سیاسی، مانند جنگ جاری در ایران، مشمول سانسور سیاسی و تحریم‌های نهادی است. چنین پیامی نه تنها با ارزش‌های اصلی مأموریت آموزشی و علمی دانشگاه واشنگتن در تضاد است، بلکه با اصول آموزش دانشگاهی و آموزشی ما نیز مغایرت دارد، اصولی که ما را به تفکر انتقادی، مشارکت در بحث‌های علمی آزاد و مواجهه با سوالات سیاسی فوری با دقت و صداقت فرا می‌خواند.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

بررسی وضعیت اسف‌بار زندانیان زن در ایران

وکلای تسخیری به ابزار تسریع اعدام معترضان تبدیل شده‌اند

اعتراف قوه قضاییه به اعدام دست‌کم ۳۹ زندانی سیاسی تنها در ۷۸ روز

Statement by More Than 150 Former Political Prisoners Opposing the Resumption of War

اعلامیه حزب دمکراتیک مردم ایران: نه به اعدام، نه به سرکوب

«تنبیه خاموش» یا آزادی بیان!