|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
عباس من! من هرگز نگذاشتم چلچراغ عشق تو در دل و خانه ما خاموش شود. از من تکههای کاغذ پنهانی دوران زندانم، حلقههای ازدواجمان، کاردستیهای چوبیِ یادگار اسارتت، و شعرهای پیرایه نازنین یغمایی باقی مانده است. به قول کریستین بوبن: «دوستت دارم… این کلام زنده میماند و تمام طول زندگیام، مدت زمانی است که برای بیان آن لازم است. نه کمتر، نه بیشتر.» به یاد تو و طبق گفتهٔ خودت، برای زیبایی و زندگی، تا روزی که هستم تمام توانم را به کار میبرم.
(به یاد همسرم، عباسعلی منشی رودسری)،پرده اول: طلوع در جنگل و طنین اشک مهتاب:
چند روزی مانده تا جمعه ۶ شهریور به روزهای آینده پیوند بخورد. ساعت ۵:۳۰ صبح یک قهوه تلخ نوشیدم و برای دیدن طلوع آفتاب و شروع خاطرات به دل جنگل زدم. امروز در تقویم هنوز مرداد است تلاقیگاه روایتهای تلخ و سرنوشتسازی از تاریخ ماست؛ روایت هایی که برای من، هر سال با آغاز شمارش معکوس رسیدن ششم شهریور، دوباره زنده میشوند.
۶ شهریور، روزی که زندگی من به قبل و بعد تقسیم شد. قبل از کشتن عباس و بعد از کشتن او. روزی غریب در سال ۱۳۶۷ که پس از فاجعهٔ کشتار بزرگ تابستان، دو ساک از عباس عزیز من به پدرش تحویل دادند و گفتند: «دیگر نیایید! اعدامش کردیم. این پسر برای تو پسر بشو نبود.» متوحشانی که تصمیمگیرنده زندگی و مرگ عزیزان ما بودند و هستند؛ جلادانی که گَرد مرگ و سیاهی بر ایران ما میپاشند. با این حال، عباس در تمام این سالها از من جدا نبوده؛ نخواستم جدا باشد. از بس این عشق زیبا و عمیق است. سه سال زندگی مشترک ما هنوز برای من پر از شگفتی و شور است. امروز را تماماً به خودم و این عشق زیبا اختصاص دادم.
ازدواج ما همزمان بود با بگیروببندها؛ جوان بودیم و فارغ از قید و بند، دل به دریا میزدیم. در کوران خطرات ناشی از جنگ و گشتهای بسیج و سپاه در راه، جو رعب و وحشت بود؛ حتی نمیتوانستی به تخم چشمهایت اعتماد کنی. در آن روزها عباس و من تصمیم گرفتیم به بندرعباس، خانه برادر بزرگش برویم. با هر مصیبتی بود، از میان بیش از ۱۰ ایست بازرسی گذشتیم و به بندر رسیدیم. هوای گرم و شرجی بندر و شنهای داغ، مرا یاد آبادان زادگاهم میانداخت. خانه برادر عباس تا مخابرات راهی نبود. پیاده میرفتیم و از کنار مخابرات در هوای گرگ ومیش، عباس با صدای زیبایش زیر گوشم تصنیف «اشک مهتاب» را میخواند: «تو با جامی ربودی ماه از آب / تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب…» تمام این شعرها با طنین صدای عباس هنوز در گوش من است. در مسیر پیادهرویام در جنگل آتلانتا، با ترانه زهره عاشورپور آغاز کردم: «بود هنگام غروب آن روز افق زیبا / ایستادیم از برای دیدنش آنجا…» و فرامرز دعایی که میخواند: «در و دیوار خانه جا بنویشتم تی اسمه ای بانو بانو جان…»
پرده دوم: از چهارباغ تا اتاق ۸۷ اوین
ذهنم پرواز میکند به چهاردهم اردیبهشت ۱۳۶۲ در خیابان چهارباغ خواجو، جایی که من و عباس پیوندمان را ثبت کردیم؛ دو جوان عاشق و سرشار از شور و شوق زندگی که با امید به فردای بهتر، به محضر کوچکی رفتند و زندگی مشترکی را آغاز کردند که تنها سه سال و چند ماه دوام داشت. هر سال در این روز، حلقهاش را به دست میکنم؛ همان حلقهای که در روزهای سخت اسارت، به خاطر لاغر شدن دستش، نخی به دور آن پیچیده بود تا گشاد شدنش مانع ماندنش در انگشتش نشود و آن را پنهانی در میان کمری شلوارش جاسازی کرده بود؛ همان شلواری که بعد از کشتار ۶۷ در ساک وسایل شخصیاش به پدرش پس دادند. گردنبند نام « عباس » را زینتبخش گردنم میکنم و به خود میگویم هیچ قدرتی نتوانسته و نخواهد توانست دوران خوش و عاشقانه زندگی مشترک ما را از من بگیرد.
او حتی از پشت دیوارهای زندان هم به این میثاق وفادار ماند؛ مانند نامهای که به مناسبت سالگرد ازدواجمان، در دوم اردیبهشت ۱۳۶۷ از زندان اوین (سالن ۶ آموزشگاه، اتاق ۸۷) فرستاد و برایم نوشت:
«بانوی مهربانم، یاد باد آن روزگاران یاد باد… عزیزترینم، خیال من پاورچین پاورچین تپهها و صخرهها را در مینورد و به د شت پرشکوفه خاطره ها پا میگذارد و در هیاهوی همیشگی زایندهرود زیبا تن خاکی خود را میشوید تا رویاهای مشترک پنجسالهمان را به سال ششم پیوند زند. تو در آنجا با دو غنچه خندان عشقمان، بهاره و بیژن و من در اینجا به یاد شما گلهای زیبای عشق خود. همچنین نهم اردیبهشت تولد بیژن را گرامی میداریم و دو روز بعد جشنی بزرگتر را. در این روزهای خجسته بار دیگر به میثاق عاشقانه خویش که آن روزها بستیم پای میفشریم. باشد که پیش زوجهای عاشق فردا سرفراز باشیم… هفته وصل بر ما مبارکباد. گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود / راستی تا سحر از شاخ چرا گل میریخت؟ همیشه دوستت دارم. عباس تو.» ، بهاره و بیژن
آن دو غنچه خندان، امروز بزرگ شدهاند. اول بهمن تولد من بود و چهاردهم بهمن، تولد عباس ؛ مردی شایسته، رتبه ۵ ۱ کنکور سراسری و دانشجوی کوشای پزشکی دانشگاه اصفهان، متولد ۱۴ بهمن ۱۳۳۸، که اگر دست نابکار ستم او را از ما نمیگرفت، امروز ۶۶ ساله میشد. بهتازگی به همت بهاره با تنی چند از دوستان گرد هم آمدیم و شعری را که عباس در خرداد ۱۳۶۲ در شیراز سروده بود، خواندیم: «ای خاک، ای وطن، از یأس دم مزن / جنگل شکستِ آزارداران بسیار دیده است / اما همیشه سبز بهجا مانده است.

پرده سوم: ۲۸ آبان؛ ساکها، دلنوشتهٔ سحرگاه و تصویر ناتمام پشت در
هرچند گواهی فوت شهریورماه را داشت، اما ضربه سهمگین فاجعه در ۲۸ آبان ۱۳۶۷ بر ما فرود آمد؛ روزی که ساکهای عباس تحویل داده شد. همه منگ، مسخشده، ناباور، به اسامی عزیزانشان نوشته بر روی ساکها زل میزدند. انسانهایی را گم کرده بودیم و خودمان گم شده بودیم. از آن روز زندگی ناتمام ما ورق خورد؛ ورقخوردنی که هنوز به اندازه هفت مثنوی دنباله دارد. شاید در سال های آتی کسان دیگری از ساکهایی که گرفتند حکایتهای دیگری داشته باشند. شاید روزی کسی از قلبهایی بگوید که در یک آن ضربانش تغییر کرد. جانهایی که وقتی خبر اعدام عزیزانشان را شنیدند، از بدنها پرکشید.
در سحرگاه همان ۲۸ آبان، پیش از آنکه خبر قطعی بیاید، در دلنوشتهای برایش نوشته بودم:
« عباس عزیزم، خواب در چشم ترم نمینشیند. یاد چشمان زیبایت آتش به جانم میزند. امروز مدتها به عکس تو نگاه کردم. چشمانت درست مثل همیشه به من میخندید. عزیزم، همیشه در بهاره و بیژن دنبال نشانی از تو هستم. هیچکدام چشمان زیبای تو را ندارند. ولی بهاره صبوری تو را دارد و بیژن خونسردی تو را. همیشه در اوج ناراحتی تو را به نظرم میآورد که چه بیهوده ناراحتم و خودم را زجر میدهم. حالا کجایی؟ کجایی که بزرگترین ناراحتیهایم را التیام بخشی. دردهایم را تو تسکین بودی. یادم به روزهایی میافتد که از صبح تا شب درد میکشیدم، ولی همین که دست تو روی پیشانیم قرار میگرفت، دردهایم گم میشدند، گویی این من نبودم که درد میکشیدم. عباس نازنینم، تو کی به خانه برمیگردی؟ چه نیرویی در تو و عشق به توست. همین چند سطر برای مدتی آرامم میکند. بینهایت دوستت دارم. ای کاش نداشتم.»
چند ساعت بعد از این دلنوشته، خبر کشتن عباس را به پدرش میدهند و رؤیای زندگی چهارنفره ما برای همیشه به پایان میرسد. من تازه از سر کار برگشته بودم. دو تا عکس از عباس ، با ریش و بیریش، در یک قابی که باز میشد، از مخمل گوجهایرنگ بزرگ کرده و هنوز در آستانه در ایستاده بودم و میگفتم این عکسها را تا به عباس ملاقات بدهند، به دیوار میزنم تا هر روز ببینمش. پسر خواهرم از در دیگر وارد شد و گفت: «خاله، بابای عباس گفت به خاله بگو بچهها را بردارد و بیاورد اینجا.» خندیدم و گفتم پدر که می داند من سرکار میروم و نمیتوانم. اما چشمهای اشکآلود همسایهها که آمدند و بچهها را از دور و بر ما بردند، حس بدی به من داد. هرگز در خیالم هم راه نمیدادم که عباس من دیگر نخواهد بود. فاجعه از درون همه ما را تغییر داد. ناامید و خسته و دلمرده، چشم به آینده دارم و روز دادخواهی.میدانم که هیچ عدالتی در حق ما اجرا نخواهد شد؛ کدام عدالتی میتواند عزیزان ما را برگرداند و سالهای رفته از عمر ما را جبران کند؟!
امروز که سالها از آن آبان تلخ میگذرد، بیتِ «کدوم کوه و کمر بوی تو داره یار / کدوم مَه جلوهٔ روی تو داره» با چه شور و حسرتی در ذهنم تکرار میشود. اما عزیز دلم، به وسعت تمامی عاشقان جهان، من هنوز خودم را خوشبختترین زن عالم میدانم. همین که چند صباحی مثل شهاب در زندگی من درخشیدی و رفتی، تا پایان عمرم مرا کفایت میکند. با تو من یک زندگی شیرین در خلوت خودم دارم. سعادت خود را در نشانههای سادهای که مجموعه خاطرات مسرتبخش من هستند، هر بار وارسی میکنم و از پویایی این عشق شگفتزده میشوم. حتی نتوانستند با کشتن تو ذرهای نفرت از زندگی را به من تزریق کنند. همه اینها را من مدیون تو هستم که در تاریکترین دوره وارد زندگی من شدی، دوستم داشتی و دوست داشتن را به من آموختی.

پرده چهارم: آخ از دلهای ریشریش شده و حسرتهای غنچهها
گاهی دلم میگیرد. انگشتانم را بر پوست کشیدهٔ ایوان میکشم و به یادِ «مای نوعی» میافتم. مایی که زمانی رنج دیگران را ارجح میدیدیم، چرا از رفیق بغل دستمان غافل شدیم و نپرسیدیم بعد از زندان بر تو چه گذشت؟ به قول محمد زهری: «از خویش-دو صد- طعنه جانسوز شنیدم / رنجیدم و اما / سخن سرد نگفتم.» این رنجش اما از نوع دیگری است وقتی یاد دستان پینهبسته پدر عباس میافتم؛ کشاورز زحمتکشی که وقتی بهاره بیمار شده بود، آمد اصفهان، نصف روز غیبتش زد و بعد فهمیدیم پرسانپرسان دانشگاه اصفهان را پیدا کرده و ساعتی آنجا نشسته تا رؤیای پسرِ دانشجویش را بو بکشد؛ پسری که روزی از روی همان صندلیها به زندان روانه شد. چقدر شریف، صبور و مهربان بودی پدر. یاد مادر عباس میافتم که با حسرت به من میگفت: «عروس تو دربهدر شدی، من که تو خونهام نشستم.» وقتی با هم میرفتیم امیربنده سر خاک پسر دیگرش «باقر» (اعدام شده در سال ۶۰) پلاستیک مشکی روی خاک بیسنگ را کنار میزد و میگفت: «پاشو وچه تی (بچهام)، دربهدر عروس بومده» و میگفت: «خمینی کمرمو شکست.» و امان از خواهر عباس که دو برادر و همسرش را کشتند، اما هنوز صبور ایستاده است.
حالا غنچههای آن روزهای ما بزرگ شدهاند؛ بهاره و بیژن چندی پیش بهاره نوشت:
«سالها پیش در ۱۴ اردیبهشت ۱۳۶۲، عباس و بانوی نازنین من، دو جوان عاشق و سرشار از شور و شوق زندگی، با امید به فردای بهتر به محضر کوچکی رفتند و با هم زندگی عاشقانهای رو شروع کردند که تنها ۳ سال دوام داشت و بعد دست جلادان اونها رو برای همیشه از هم جدا کرد. سالهاست که مادر به تنهایی این روز را میگذارد؛ و من و برادرم سالهاست که حسرت پیر شدنشان کنار هم را میخوریم. حسرت با گل رفتن به خانهاشان برای سالگرد ازدواجشان، حسرت دیدن موهای جوگندمی عباس مان، حسرت اینکه مادرم را با گوشه چشمش عاشقانه نگاه کند و لبخند بزند. حسرت آنکه ناگهان در راه سفر طناب از صندوق عقب ماشین در بیاورد و برای مادرم که تاببازی را دوست دارد، با درختان تاب بسازد. حسرت آنکه ناگهان پای سینک ظرفشویی مادرم را در آغوش بگیرد و او را ببوسد؛ حسرت صدها خاطرهای که ساخته نشدهاند! سالهاست که عباس ما را از ما گرفتهاند و ما را با هزاران خاطره و حسرت تنها گذاشتهاند. پدرم در روز ۶ شهریور ۱۳۶۷ اعدام و در گورهای دستهجمعی خاوران به خاک سپرده شد.»
یلداها هم میگذرند؛ برای من، یلدا هم همیشه با یاد عباس گذشت. به یاد دفتری میافتم که بعد از ۳۱ سال سرانجام به من رسید. اواخر شهریور ۶۸ که از ایران خارج شدم، اصل این نوشتهها را با خودم بردم تا به تاراج برده نشوند. در میان آن سطور، شعر «شب یلدا» سرودهٔ ۳۰ آذر ۱۳۶۱ در اصفهان، هنوز نفس میکشد:
«دخت زمان
گیسوی خویش پریشان نموده است
و فرزند آسمان، بیمار گوشه چشمی گشوده است…»
پرده پنجم: وصیتنامهٔ عشق و کتاب «من به روشنی اندیشیدهام»
من باز مثل همیشه از عباس وام میگیرم و اشعار سرودهٔ او در زندان اوین را پیشکش میکنم به او و به یاد و خاطره تمام کشته شدگان کشتار ۶۷؛ شعرهایی که پنهان در میان ته یکی از همان دو ساک غارتشده، دستنوشتهاش از زندان بیرون آمد و بعدها عنوان کتاب خاطرات، نامهها و دلنوشتههای ما شد؛ کتابی به نام «من به روشنی اندیشیدهام، من به صبح». عباس در آخرین یاد داشتی که توسط یکی از جان به دربردگان فاجعه از زندان به دستم رسید، انگار خط پایان حماسهٔ ما را اینطور ترسیم کرده بود:
«صنوبرم! در سوزوساز هجرانها، در گلریز تلخی ایام، پیچکی بودم که چشم به قامت صنوبرگونت داشتم، همچون کشتکاری که در موسم خشکسالی به ابرهای سفید مینگرد. شاخسار همیشه سبزفام تو بود که قد چنبره وار مرا به استواری سینهکش جنگلهای وطنم پیوند میزد. با تو ره میسپردم، گلافشان عطر میپراکندم و آوای پایان اندوه را سر میدادم. مرا در میان مرغزاران زندگی یافتی، به اوج کشاندی و نوازشکنان با برگهای لطیف بیدارم کردی و در سپیدمان جلوه نمودن گوهر یکدانهٔ آسمان را به من نمایاندی، با درخش و شرار ترانهٔ مستت پرستوهای بیقرار پرواز بهاره و بیژن را به جشن کوچک ما فراخواندی تا من در تمامی لحظات بودن در جستجوی زیباییها باشم. اندیشهام آن زمان پیچک وار رستن آغازید و پویشم آن زمان به بار نشست که با تو درآویختم.
صنوبرم! عظمت جنگلهای میهنم، نسیم نوازشگر خوشههای زندگیم، میدانم اکنون با قامتی برافراشته، با نگاهی که چشم به افقهای زرین دوردست دارد، در آن ظلام به تماشای جلوهٔ پرشکوه ناهید نویدبخش نشستهای و میتوانی تن رنجور خود را از دستان زمهریر تطاولگر برهانی، میدانم، میدانم تو میمانی، ره میپویی، میجویی، از شوق زندگی باز نمیمانی، میباری، میسازی، زیرا ریشه در اعماق دشتهای بیکران زندگی و زیبایی داری، اشکهایت را با شمیم شکوفههای زندگیم، بیژن و بهاره، خواهی سترد، دردها و زخمهایت را از پنجه یخین غم رهایی میبخشی. صنوبرم! بمان و بخوان، بمان و بخند، جویباران پرشتاب و سیراب کنان با دامنی پرگلخند در راهند…. با یاد من بمان ولی همیشه برای زندگی و زیبایی بخند. عباس تو.»
«من به روشنی اندیشیدهام»
در معبر باریک زمان
آهنگ ناتمامی را آغاز کردهایم
و ما
همنوآهنگ ناتمامی
که دیگران
از نیمهاش نواختهاند
و در نیمه راهش
به خواب رفتهاند
نوازندگان این سمفونی
چه خوشبختیم اگر
آن را به پایان بریم
و آهنگی دیگر را آغاز کنیم
در معبر تنگ زمان
جمعی ایستادهاند
جمعی به پیش کله افتادهاند
من اما نیفتادهام
من اما نایستادهام
من سینهخیز پیکر خونین خویش را
به پیش کشیدهام.
و آوازم را
در کوهستانهای پرپژواک
سر دادهام
من به روشنی اندیشیدهام، من به صبح
«خسوف» (سرودهٔ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۶۶)
سیاره من کوچک است
و شما ستارگان درخشانید
دستهای من کوتاه است
و شما عقابان کوههای بلندید…
چه پرغرور از آتش گذشتهاید
ای سیاوشان سرفراز
و چه مستانه، قهقههزنان
مرگ خویش را آواز دادهاید!
در این خسوف دیرپاییده
که پرده تاریک آسمان
حتی به روزن شهابی منور نمیشود
چه پرشعله درخشیدهاید
ای فوارههای پیامدار
و چه پُرخروش فریاد کردهاید
ای آذرخشهای صاعقهبار!
نگاه کنید انگشت مردمان شما را نشان میدهد
ای ستارههای فروزان
و کوچهها
از نام شما پُر است.
امروز هم طلوع آفتاب در آتلانتا ساعت ۷:۰۹ دقیقه بود. برای دیدنش ایستادم، عکس و فیلم گرفتم. زیبا بود، ولی تلالو چشمان عباس از آن زیباتر است. گاهی در مسیر پیاده روی تنم روی پاهایم سنگینی کرد؛ نشستم و اشکهایی هم فشاندم. کم آوردم و بغض و اشک توأمان فرو ریخت؛ اما باز وجود بهاره و بیژن به یادم آورد که خوشبختی به کیفیت آن است.
عباس من! من هرگز نگذاشتم چلچراغ عشق تو در دل و خانه ما خاموش شود. از من تکههای کاغذ پنهانی دوران زندانم، حلقههای ازدواجمان، کاردستیهای چوبیِ یادگار اسارتت، و شعرهای پیرایه نازنین یغمایی باقی مانده است. به قول کریستین بوبن: «دوستت دارم… این کلام زنده میماند و تمام طول زندگیام، مدت زمانی است که برای بیان آن لازم است. نه کمتر، نه بیشتر.» به یاد تو و طبق گفتهٔ خودت، برای زیبایی و زندگی، تا روزی که هستم تمام توانم را به کار میبرم.
«فردا اگر ز راه نمیآمد
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانهٔ عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم»
وای، باران؛ باران؛ شیشه پنجره را باران شست. از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
۶ شهریور اینجاست و ما با همین حلقهها، نامهها، شعرها و یادها، حافظهٔ تاریخی خاوران و دادخواه باقی میمانیم؛ تا پیش زوجهای عاشق فردا، سرفراز باشیم.
منبع: اخبار روز
https://akhbar-rooz.com/2026/08/23/62225/



