سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۳۰ اردیبهشت, ۱۴۰۵ ۱۲:۱۱

چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۱۱

چمدانی کوچک در یک کمد قدیمی (قسمت پنجم)

چه کشیدیم در آن هشت ماهی که هیچ خبری از تو نداشتیم. بعد تو را از کمیته به زندان قصر بردند. سخت بود، اما خیالمان راحت شد. روزهای ملاقاتی دیدن آن‌همه جوان رعنا و آن‌همه خانواده‌ها از شهرهای مختلف، تا یک هفته زندگی‌مان را پر می‌کرد. تمام هفته را به عشق روزهای ملاقات سپری می‌کردیم.

 نخستین سالی که به مدرسه رفتی کمد قدیمی را به تو دادیم. با چه دقتی وسایل اندک خود را درون آن چیدی، تشکچه‌ای را روبروی در آن انداختی، در یک طرف را باز می‌کردی و کف کمد را که در حالت نشسته برابرسینه‌ات بود، تبدیل به میز می‌کردی و می‌نوشتی. پدرت چراغ کوچکی داخل کمد کشید. می‌گفتی: “بابا برایم اتاق درست کرده است”.

تمام شش سال ابتدائی همان‌جا نشستی و نوشتی، حساب کردی، نقاشی کردی؛ کمد بخشی از زندگی تو شد. وقتی این اتاق را گرفتی نخستین چیزی که داخل آن نهادی همین کمد قدیمی بود. این بار لباس‌های خود را در آن جای دادی. هر بار به این کمد نگاه می‌کنم، لحظه‌لحظه بزرگ شدن تو در مقابل چشمانم جان می‌گیرد. از کودکی کوچک که نشسته مشق می‌نویسد، تا پسر نوجوانی که مرتب تیغ بر صورت می‌اندازد.

 صورتی که آرام‌آرام از شکل کودکی خارج می‌شود. جوانی که پیراهن می‌پوشد؛ مقابل  آیینه می‌ایستد؛ به‌دقت موهای خود را شانه می‌زند؛ کفش‌های خود را برق می‌اندازد و باعجله از خانه خارج می‌شود. پسرم کجا می‌رفتی؟ چه کسی را می‌دیدی؟ یک روز از دور تو را با دختری دیدم؛ چه دختر زیبایی! فکر کنم پیراهن آبی داشت و تو پیراهن سفید پوشیده بودی. چنان ذوق‌زده شده بودم که می‌خواستم داد بزنم آن پسر زیبا،پسر همراه آن دختر زیبا، پسر من است! نمی‌دانم آن دختر چه حالی داشت، اما وقتی نخستین بار من با پدرت قدم زدیم، تمام مدت می‌لرزیدم و دست‌هایم مانند یک قالب یخ شده بودند. کلمات در دهانم نمی‌چرخیدند. بهار بود او کت خود را بر شانه‌ام انداخت. کت جادوئی! بدنم گر گرفت، داغ شدم گوئی این تن او بود که من را گرم می‌کرد. شاید آن کت کرم رنگ را به خاطر می‌آوری؟ که هر وقت سردم می‌شد به تن می‌کردم. تو می‌گفتی: “باز مامان بابا شده است! بخاری‌اش را روشن کرده”.

حال هر دو رفته‌اید؛ دیگر کسی نیست که کت او را بپوشم و خود را گرم کنم. چرا  آن روز جلو نیامدم؟ چرا نگفتم که به خانه بیایید تا  یک چای با هم بخوریم. من که زیبایی آن لحظات جادوئی  را می‌دانستم چرا قدم پیش ننهادم؟ این شرم، این سنّت چیست که چنین راه بر من بست؟ منی که خود را زن آزادی می‌دانستم، قادر نشدم آن را بشکنم؟ شاید ترس از شکستن حریم خصوصی شما بود؟ اما هر چه بود دلم می‌خواست تنها یک چای با شما به خورم و نتوانستم! آرزویی که برای همیشه در دلم ماند. نه من سؤالی کردم و نه تو چیزی گفتی؛ چه زود تمام آن روزهای خوب و کوتاه به پایان رسیدند.

پنج شب خانه نیامدی. من و پدرت  به هر جا که ممکن بود سر زدیم هیچ‌کس جوابمان را نداد. شب پنجم بود که ساواکی‌ها تو را دست بند بر دست به خانه آوردند. تمام خانه را زیرورو کردند. بخشی از کتاب‌هایت را داخل گونی ریختند و بردند. حتی اجازه ندادند یک‌کلام با ما صحبت کنی. من و پدرت تا صبح نخوابیدیم. از همان شب پدرت دیگر آن مرد شاد قبلی نبود؛ کم‌حوصله شده بود. مرتب به من می‌گفت: “دیدی چه کفش بزرگی پایش کرده بودند. نمی‌توانست راه برود. پسرم را زده بودند.” مرتب تکرار می‌کرد: “آن‌ها پسرم را زده بودند”.

 چه کشیدیم در آن هشت ماهی که هیچ خبری از تو نداشتیم. بعد تو را از کمیته به زندان قصر بردند. سخت بود، اما خیالمان راحت شد. روزهای ملاقاتی دیدن آن‌همه جوان رعنا و آن‌همه خانواده‌ها از شهرهای مختلف، تا یک هفته زندگی‌مان را پر می‌کرد. تمام هفته را به عشق روزهای ملاقات سپری می‌کردیم. حال تنها تو نه، همه آن بچه‌ها فرزندان ما شده بودند. مادران و پدرانی که درد مشترک هم‌دلشان کرده بود. دوستی‌های زیبایی که شکل می‌گرفتند.

هنوز سیمای مادر بدیعی که گوشه چادر سیاه خود را به دندان می‌گرفت و هر هفته قابلمه بزرگی را به زیر چادر می‌زد و در گرما و سرما به‌سختی خود را به در زندان می‌رساند مقابل چشمم است. «دزفولی مهربان» می‌گفت: “تمام هفته‌ام به عشق این روز می‌گذرد. این غذا را با عشق محمدرضا و رفقایش درست می‌کنم “. هیچ‌کس نمی‌توانست منصرفش کند؛ حتی اگر قبول هم نمی‌کردند، می‌گفت: “بدهید نگهبان‌ها بخورند.” اگر گرفتن غذا  تحریم هم می‌شد، غذای خانم بدیعی مستثنا بود. با قابلمه‌اش می‌آمد مقابل درب زندان چمباتمه می‌زد و با  چشمانی که خنده و گریه در آن مخلوط شده بودند، می‌خندید و منتظر باز شدن در می‌شد.

خانم امام همیشه آراسته می‌آمد. گوئی به مهمانی بزرگی دعوت شده است. هرگز شکایت نمی‌کرد؛ دکتر یگانه، وزیر اقتصاد، برادرش بود. اما هرگز نه او و نه پسرش درخواست کمک نکردند. چه غرور دل‌چسبی داشت! هنوز هم وقتی به جلسه مادران می‌آید همان‌گونه است که  بیست سال قبل بود.

خانم لطفی همان‌طور پرشور بود، با همه خوش‌وبش می‌کرد، جلوی رئیس زندان درمی‌آمد. تمام مادران و پدران بودند. تعداد همسران کم بود. نبض این جماعت با نبض بچه‌های داخل زندان می‌زد. هیچ‌کدام از بچه‌هایشان گله نداشتند. همه عاشق بودند! مادران کرد، لر، بلوچ با لباس‌های محلی می‌آمدند؛ از راه دور. کسی زمستان و تابستان نمی‌شناخت. همیشه آنجا بودند. جلوی درب زندان و مجادله‌ای که همیشه با زندانبان‌ها بود. مردمان رهگذری که برخی با تعجب، برخی بی‌تفاوت و تعدادی محدود در همدلی به این جمع نگاه می‌کردند و می‌گذشتند. جامعه گوئی از وجود چنین زندان‌هایی بی‌خبر بود.

 شبی که گلسرخی و دانشیان را در تلویزیون نشان دادند، پدرت برای اولین بار سخت گریست. آرام‌ و قرار نداشت؛ به هر کس که می‌شناخت تلفن کرد. “دیدید این مردان  چه  کردند؟” روز ملاقات، گل سرخی به یقه‌اش زد و به دیدن تو آمد. او هم به شما پیوسته بود. بعدازاین برنامه بود که  بقال سر کوچه پس از یک سال که از دستگیری تو می‌گذشت، وقتی من را دید از دکان بیرون آمد و گفت: ” سلام من را به آقازاده برسانید، انشالله که به‌زودی به خانه برگردند؛ ببخشید که تا حالا جویای احوالشان نبودم”.

 چه سنگین گذر بود آن روزها! هرروز خبر درگیری‌های خیابانی .هرروز کشته شدن عزیزی. روز ملاقات روز قرارها هم بود؛ برای رفتن به خانه  پدر و مادرهایی که بچه‌هایشان کشته می‌شدند.

 

تاریخ انتشار : ۲۷ شهریور, ۱۳۹۶ ۱۰:۴۱ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

سایه سنگین ۱۹۴۸: چگونه «نکبت» برای فلسطین یک فرآیند زنده و روزمره شد؟

در سطحی کلان‌تر از روایت‌های تاریخی و تحلیل‌های موردی، می‌توان استدلال کرد که «نکبت» نه صرفاً یک رخداد تاریخی با نقطه آغاز مشخص در سال ۱۹۴۸، بلکه نوعی منطق تاریخی-فضایی در حال تداوم است که رابطه میان قدرت، سرزمین و جمعیت را در یک چارچوب ساختاری بازتعریف کرده است. در این خوانش، ۱۹۴۸ نه لحظه پایان یک نظم پیشین، بلکه لحظه تثبیت یک الگوی جدید از سازمان‌دهی سیاسی فضا و جمعیت است؛ الگویی که قابلیت انطباق با شرایط تاریخی متغیر را در دهه‌های بعد حفظ کرده است.

مطالعه »

«تنبیه خاموش» یا آزادی بیان!

فارغ‌التحصیلان مطالعات خاورمیانه نتیجه گرفته اند که: «برکناری فانی پیام تکان‌دهنده‌ای به دانشجویان و محققان مطالعات خاورمیانه می‌فرستد مبنی بر اینکه تحقیق، تدریس، خدمات نهادی و بحث آزاد در مورد موضوعات حساس سیاسی، مانند جنگ جاری در ایران، مشمول سانسور سیاسی و تحریم‌های نهادی است. چنین پیامی نه تنها با ارزش‌های اصلی مأموریت آموزشی و علمی دانشگاه واشنگتن در تضاد است، بلکه با اصول آموزش دانشگاهی و آموزشی ما نیز مغایرت دارد، اصولی که ما را به تفکر انتقادی، مشارکت در بحث‌های علمی آزاد و مواجهه با سوالات سیاسی فوری با دقت و صداقت فرا می‌خواند.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

بررسی وضعیت اسف‌بار زندانیان زن در ایران

وکلای تسخیری به ابزار تسریع اعدام معترضان تبدیل شده‌اند

اعتراف قوه قضاییه به اعدام دست‌کم ۳۹ زندانی سیاسی تنها در ۷۸ روز

Statement by More Than 150 Former Political Prisoners Opposing the Resumption of War

اعلامیه حزب دمکراتیک مردم ایران: نه به اعدام، نه به سرکوب

«تنبیه خاموش» یا آزادی بیان!