سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۳۰ اردیبهشت, ۱۴۰۵ ۲۰:۰۹

چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۹

گرفتن فاضلاب ظرفشوئی و آشنائی مادر با آقارضا

"می دانی پسرم؟ من نجیب تر و مهربان تر از او ندیدم. اگر مسلمانی آن طور که من می شناسم باشد، او بهترین مسلمان و بنده خدا بود." پسر چیزی نمی گوید. بگذار مادر او را، آن گیله مرد زیبا را، هر طور که می خواهد تعریف کند. برای او رضا یادآور آن لحظه ای بود که در اوج ضربات با شرم خاص خود سرش را بالا کرد، دو چشم سیاهش را که اندگی خون آلود می نمود به او دوخت: "رفیق بهروز وقت امتحان رسید."

هر چهارشنبه مادرش را که در تهران با آنها زندگی می کرد به خانه خاله اش می برد تا روز شنبه که مجدداً او را برگرداند، به همان خانه دو طبقه سیمانی خیابان صفا! خانه حمام نسبتاً بزرگ تمام کاشیکاری شده ای داشت با یک آشپزخانه، آن هم بزرگ. در یکی از این رفت و آمد های هفتگی، وقتی مادر به خانه برگشت لوله فاضلاب ظرفشوئی آشپزخانه گرفته بود و آب نمیرفت. مادرش به شدت دستپاچه شده بود. مرتب گوشه بلوز خود را لوله می کرد بالا می آورد و رها می نمود. دست هایش را به هم می سائید، عادتی که هر وقت نگران چیزی می شد انجام می داد. “مادر چرا ناراحت اید؟ یکی را می آوریم باز می کند!” چشمان نگران و زیبایش را به گونه ای التماس آمیز به پسرش می دوزد: “نه نه! پسرم لازم نیست ظرف ها را در حمام می شوریم اصلا آن جا بهتر است من خودم می شورم.” همسرش می گوید: “مادرجان! مگر می شود در حمام ظرف شست؟”

کنجکاو شده بودند. می دانستند که این اصرار بی جهت نیست. “مادر اگر مسئله ای است بگوئید، به هر حال این لوله باید باز شود.” اندگی مکث می کند: “من فکر می کنم پس آب کاغذ ها را که این جا ریختم لوله را بند آورده است.” “کدام کاغذ ها مادر؟”

“همان چرکنویس اعلامیه ها، روزنامۀ کار. من آن ها در تشت می خیسانم، له می کنم و می ریزم ظرفشوئی. می رود، رویش هم آب داغ می گیرم. من از این اعلامیه ها می ترسم!”

پسر در سیمای مادر می نگرد. هرگز این همه احساس خجالت نکرده بود. چه رنجی را بر این زن روا داشته است. می داند چاره کار خندیدن است و سر به سر نهادن و کم جلوه دادن مسئله.

“پسرم چند بار خواستم آن ها را در حمام بسوزانم، اما دود کردند و کاشی ها سیاه شدند. به زحمت کاشی ها را تمیز کردم، نمیشه!”

“مادر کی این کارها رامی کنید؟“

“ وقتی که شما ها نیستید! کار من دعا خواندن است و جمع وجور کردن همین کاغذ ها.”

بیاد بوی دودی می افتد که مدتی قبل تمام حمام را گرفته بود. سراغ یکی از اعضای سازمان (رضا گلپایگانی) می رود. دبیر ریاضی تصفیه شده که به تازگی با چند کارمند اخراجی دیگر شرکت بازکردن لوله آب و فاضلاب را راه انداخته اند. آشنائی با رضا که چند ماهی بیش از آن نمی گذرد یکی از زیباترین خاطرات اوست. سازمان فدائی اطلاعیه ای برای کمک مالی داده بود. افرادی مسئول قبول آن. در بین کمک های رسیده پاکتی بود همراه یک نامه و دو گوشواره و یک النگوی کوچک و دو حلقه ازدواج.

“رفقای عزیز من یک دبیر اخراجی ام و همسرم هم مدتی است حقوق دریافت نکرده است. لذا در حال حاضر قادر به کمک نقدی نیستیم و با تمام وجود این هدایای ناقابل را برایتان ارسال می داریم.“

وقتی نامه خوانده شد هر چهار نفر کمیسیون بهت زده بودند. مجید عبدالرحیم پور مسئول گروه در حالی که به چشمان او خیره شده بود گفت: “بهروز این رفیق را پیدا کن. این رفقا آینده و بقای این سازمان اند.”

پاکت شماره یکصدوده داشت. فردای آن روز او سر قرار بود. مردی بود با چهره ساده یک روستائی که جفتی چشم سیاه و مهربان آن را خواستنی تر می ساخت. شمالی بود، اهل رشت. لهجه زیبائی داشت. کلمه رفیق را طوری می گفت که گوئی تمام جانش را در این کلمه نهاده است. عضو یکی از گروه های محلی بود. چنان صمیمی که او فرداشب در خانه آن ها بود. این آشنائی در اندک مدت به دوستی زیبائی با او و همسرش شهناز که مسئول آزمایشگاه بیمارستان جرجانی بود بدل گردید. حال می خواست از او خواهش کند که با وسایل خود بیاید و لوله بسته شده را باز کند. وقتی جریان را تعریف کرد، هاله ای از اشگ چشمان او را گرفت.

“رفیق بهروز ما با مادران چه کرده ایم ؟”

سوالی که خود او نیز داشت. قرار شد فردای آن روز برای باز کردن لوله بیاید. مادرش او را نمی شناسد. از رضا خواهش می کند که اجازه دهد اندکی سر به سر مادر خود بگذارد. “رضا جان می خواهم فردا با من آشنائی ندهی تا من اندکی با مادرم شوخی کنم. میدانی لازم است. این شوخی از ترس و صلابت مسئله کم می کند. محیط را از ترس خوردگی خارج می سازد. چنین فضائی مسلما از ترس او خواهد کاست!”

به سختی قانع می شود و قبول می کند؛ به هر حال او مسئول سازمانی است. وی از شیطنت های او با مادرش که ریشه در سال های دور دارند بی خبر است. سال هائی که آن دو به سختی گذرانده بودند. او برای کاستن از سختی زندگی، در آوردن مادر از تنهائی و خنداندن او همه کار می کرد.

فردا آقارضا با وسایل خود می آید. مادر بی تاب است. مرتب سئوال می کند: “چطور آدمی است؟ می شناسی اش؟ نرود خبر بدهد!”

داخل اطاق ایستاده است، با آن چادر گلدار خاکستری که گوشه ای از آن را به دندان گرفته است. می گوید: “مادر توضیح بدهید که چند روز است لوله گرفته؟ چه ریخته اید؟” به پسرش نگاه می کند، رو به آقا رضا: “چیزی نریخته ایم، خودش خراب شده! لوله ها کهنه اند. شاید چربی گرفته اند.”

آقا رضا محجوبانه سر خود را پائین انداخته، کلافه است. نمی خواهد مادر را اذیت کند. پسر می گوید: “مادر اگر چیزی ریخته اید بگوئید ایشان باید بدانند. مثلا پساب کاغذی، روزنامه ای. اصلا آقا می دانید مادر من طرفدار فدائی هاست فکر کنم پساب روزنامه کار را این جا ریخته باشد.”

رنگ از روی مادر پریده است. آقا رضا طاقت نمی آورد: “مادر نگران نباشید! من رفیق رفیق بهروزم. ایشان سر به سر شما می گذارند.” پسر زیر خنده می زند و عاشقانه در مادر می نگرد. به آن دو چشم زیبا که حال می خندند. مادرش هر زمان که خوشحال باشد چشمانش می خندند. او هرگز صدای خندیدن بلند مادر را نشنیده است.

“آقا شما هم پسر من اید. این پسر من همین طوری است اذیت می کند.”

اما صورت خندان و رهاشده از اضطرابش پسر را آرام می کند. لوله باز می شود و اصرار مادر که حال باید این آقا نهار این جا بماند. بعد از آن مادر وقتی پای تعریف سازمان می آید می گوید: “بسیار سازمان قوی است، همه چیز دارد حتی لوله و فاضلاب بازکنی.”

رضا، شهناز و دختر کوچکشان مریم دوستان نزدیک خانواده می شوند. شرایط روز به روز بد تر می شود. هجوم به حزب توده، دستگیری رهبران حزب و شوهای تلویزیونی. مادر بی تاب است: “پسرم این ها بسیار قسی القلب اند. به صغیر و کبیر رحم نمی کنند. شاه با این ها فرق می کرد، من آنوقت نمی ترسیدم. اما این ها پستان مادرشان را هم می برند. خواهش می کنم بروید. ترا می شناسند اگر بگیرند؟ فکر من را نکنید، اگر این جا باشید من دیوانه می شوم.”

چند ماه دیگر آن ها از ایران خارج شدند. او مادرش را به آقا رضا می سپارد. بعد ها وقتی مادر را می بیند مادر می گوید: “آقا رضا مرتب سراغ من می آمد. با ماشین اش من را به تهران می برد. چند بار گفت مادر من با بهروز در این چلوکبابی غذا می خوردیم. بیا تا بیاد او امروز با هم در این جا غذا بخوریم.”

پسرش هرگز با آقا رضا در بیرون غذا نخورده بود. آقا رضا در سخت ترین سال های سرکوب از هیچ فداکاری دریغ نکرد. از عضو ساده محلی به مسئولیت یک منطقه تهران رسید و سرانجام دستگیر و در کشتار های سال ۶۷ اعدام گردید. مادر هر شب جمعه برای او قرآن می خواند.

“می دانی پسرم؟ من نجیب تر و مهربان تر از او ندیدم. اگر مسلمانی آن طور که من می شناسم باشد، او بهترین مسلمان و بنده خدا بود.” پسر چیزی نمی گوید. بگذار مادر او را، آن گیله مرد زیبا را، هر طور که می خواهد تعریف کند. برای او رضا یادآور آن لحظه ای بود که در اوج ضربات با شرم خاص خود سرش را بالا کرد، دو چشم سیاهش را که اندگی خون آلود می نمود به او دوخت: “رفیق بهروز وقت امتحان رسید.”

آخر او دبیر اخراجی بود و وقت امتحان را خوب می شناخت.

تاریخ انتشار : ۲۲ اسفند, ۱۳۹۵ ۹:۳۵ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

سایه سنگین ۱۹۴۸: چگونه «نکبت» برای فلسطین یک فرآیند زنده و روزمره شد؟

در سطحی کلان‌تر از روایت‌های تاریخی و تحلیل‌های موردی، می‌توان استدلال کرد که «نکبت» نه صرفاً یک رخداد تاریخی با نقطه آغاز مشخص در سال ۱۹۴۸، بلکه نوعی منطق تاریخی-فضایی در حال تداوم است که رابطه میان قدرت، سرزمین و جمعیت را در یک چارچوب ساختاری بازتعریف کرده است. در این خوانش، ۱۹۴۸ نه لحظه پایان یک نظم پیشین، بلکه لحظه تثبیت یک الگوی جدید از سازمان‌دهی سیاسی فضا و جمعیت است؛ الگویی که قابلیت انطباق با شرایط تاریخی متغیر را در دهه‌های بعد حفظ کرده است.

مطالعه »

«تنبیه خاموش» یا آزادی بیان!

فارغ‌التحصیلان مطالعات خاورمیانه نتیجه گرفته اند که: «برکناری فانی پیام تکان‌دهنده‌ای به دانشجویان و محققان مطالعات خاورمیانه می‌فرستد مبنی بر اینکه تحقیق، تدریس، خدمات نهادی و بحث آزاد در مورد موضوعات حساس سیاسی، مانند جنگ جاری در ایران، مشمول سانسور سیاسی و تحریم‌های نهادی است. چنین پیامی نه تنها با ارزش‌های اصلی مأموریت آموزشی و علمی دانشگاه واشنگتن در تضاد است، بلکه با اصول آموزش دانشگاهی و آموزشی ما نیز مغایرت دارد، اصولی که ما را به تفکر انتقادی، مشارکت در بحث‌های علمی آزاد و مواجهه با سوالات سیاسی فوری با دقت و صداقت فرا می‌خواند.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

بررسی وضعیت اسف‌بار زندانیان زن در ایران

وکلای تسخیری به ابزار تسریع اعدام معترضان تبدیل شده‌اند

اعتراف قوه قضاییه به اعدام دست‌کم ۳۹ زندانی سیاسی تنها در ۷۸ روز

Statement by More Than 150 Former Political Prisoners Opposing the Resumption of War

اعلامیه حزب دمکراتیک مردم ایران: نه به اعدام، نه به سرکوب

«تنبیه خاموش» یا آزادی بیان!