سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۳ شهریور, ۱۴۰۵ ۱۸:۲۳

سه شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۸:۲۳

گوشواره نظرکرده

پسرک آنرا در پارچه ای پیچید و بخانه برد تا در جائی دفن کنند. فردا وقتی بازگشت گوشواره پدرش به گوشش بود. " خیر باشد، گوشواره پدرت را در گوش کرده ای؟" با اندکی غرور گفت:" بله صحب، از بابیام است. این گوشواره نظر کرده است. خوشبختی می آورد!"

Getting your Trinity Audio player ready...

ریش توپی سیاهی داشت، با دهانی بزرگ که همیشه خندان بود و یک گوشواره نقرهای در گوش چپ. دور چشمهایش را سرمه می کشید. پیراهن و تنبان سیاه می پوشید با یک جلیقه رنگ و رو رفته خاکستری. تمام هفته کار می کرد. صبحها خیلی زود و با عجله از پلهها بالا می آمد، سطلهای آشغال را که پشت در آپارتمانها می گذاشتند بر می داشت و با همان عجله از پلهها سرازیر می شد. سطلها را خالی می کرد و دوباره پشت درها می نهاد. بعد به صف نان می رفت. برای چند خانواده نان می گرفت. زبانش لکنت داشت، در را که می زد دستش را دراز می کرد و می گفت:” ص…حب، ن….ان…نان.” سپس به اطاقکاش بر می گشت. پریموس را بیرون می آورد و روشن می کرد، کتریاش را روی آن می گذاشت و چمباتمه مقابل آن می نشست تا جوش بیاید. زیر پلهها اطاقک کوچکی داشت آن قدر کوچک که موقع نشستن سرش را خم می کرد و شب برای خوابیدن پاهایش را توی شکمش جمع می کرد و همان طور مچالهشده تا صبح می خوابید. صبحانه را مقابل در اطاقکاش پهن می کرد؛ روی یک پارچه دبیت سیاه و چرکین. بعداز صبحانه کتری بزرگش را بر می داشت، زیر درگاهی ساختمان می نهاد و شروع به کار می کرد. بیل می زد، خاکهای سفتشده کنار درختان را نرم می کرد و دور تا دور چند آپارتمانی را که او سرایدار و باغبان آنها بود، جارو می کشید. خسته که می شد می آمد کنار باغچه می نشست. چند لیوان پی در پی چای می خورد و کارش را از سر می گرفت. هر روز زنش با پنج بچه قد و نیم قد از راه می رسیدند. زنش کوچی بود از سرحدات پاکستان با همان لباسهای محلی که دیگر نخنما شده بودند. قد بلندی داشت با صورت استخوانی و دو چشم سبز و روشن. زن و سه تا از بچهها همیشه کیسههای برزنتی سفید و بزرگی با خود داشتند. از سوی دیگر کابل می آمدند، از خیرخانه. صبحها ساعت هشت از خانه راه می افتادند، در مسیرشان هرچه کاغذ، مقوا، تکههای پارچه، برگ و چوب می دیدند در کیسههای بزرگشان می ریختند و ظهر به مجموعه آپارتمانی « ماکرورایون » می رسیدند، جایی که مرد با آن ریش توپی سیاه و دهان همیشه خندانش انتظار آنها را می کشید. پشت آپارتمانها زیر فرورفتگی اولین بالکن می نشستند و با هم نهار می خوردند. مرد، پسر کوچک یکسالهاش را روی زانوانش می نشاند. اول نان را داخل دهان خودش می جوید بعد نان نرمشده را با دو انگشت بزرگش به زور داخل دهان بچه می کرد. با نوک انگشت آرام به نوک آلت کوچک بچه می زد. قاهقاه می خندید و می گفت:” با همین، نسل نعمتجان را حفظ خواهد کرد.” بعداز نهار زن و بچهها را راه می انداخت. پسمانده غذاهایی را که خانوادهها داده بودند داخل بقچه سبز رنگ می پیچید و به زنش می داد. پسرک کوچک را بغل می گرفت تا سر اولین خیابان با آنها می رفت و بعد بر می گشت. شلنگ آب را بر می داشت و باغچهها را آب می داد. گاه سر در پی بچههای مدرسه، که برای اذیتکردن او روی چمنها می دویدند و یا کشتی می گرفتند می نهاد و به آن زبان لکنتی داد می کشید و تهدید می کرد. فقط شبهای جمعه به خانهاش می رفت. قبل از رفتن کنار چاهک فاضلاب مقابل کیوسک نگهبانی می نشست. عرقچین دستبافت رنگارنگش را که بافت مزار بود بر می داشت. آفتابه آب نیمگرم را دست یکی از سربازان نگهبان می داد و سرش را صابون می زد و می شست. سپس با گوشه پیراهن بلندش موهای سیاه و پرپشتش را خشک می کرد. دور چشمهایش را به دقت سرمه می کشید. پیراهن و تنبان سفیدش را که جلوی آن با نخ سوزندوزی شده بود از بقچه بیرون می آورد و می پوشید. با دو انگشت گوشواره نقرهایاش را پاک می کرد و برق می انداخت. چند نان بزرگ روسی را که سربازها هر هفته به او می دادند به دقت توی همان بقچه می پیچید و به طرف خانهاش راه می افتاد. می خندید و می گفت:” فقط همین شب جمعه را داریم. امروز مردهها هم آزادند. باید پاک و ستره باشم.” شبها خیلی زود می خوابید. اما با هر بازشدن در ورودی آپارتمان سرش را از اطاقک زیر پله بیرون می آورد و با چشمهای خوابالودش به دقت نگاه می کرد و می گفت:” سلام صحب، بخیر باشد تا صبح چقدر مانده است؟” و باز می خوابید. عصرها تنگ غروب دوست داشت کتری چائیاش را بیاورد کنار باغچه روبروی خانهها بنشیند. به رفت و آمد مردم نگاه کند و با سربازهای اتاقک نگهبانی شوخی کند. میان گلهای اطلسی و لالهعباسی که کاشته بود سنگی نهاده بود و جای کوچکی برای نشستن خود ساخته بود. آنجا می نشست تن به آفتاب گرم کابل می داد؛ از ولایتش، از درههای عمیق، از آبشارهای بلند صحبت می کرد. از جنگلها که چوب هرکدام از درختهایش بار ده قاطر بود. هر وقت صحبت از جنگل می شد دستش را دور تنه نازک درختان باغچه که بیشتر از پنچ سال نداشتند حلقه می کرد و با نگاهی نوازشگرانه اندام آنها را ورانداز می کرد. با پا خاک کنارشان را می کوبید و آه می کشید. چند روز بود که باز موشکباران کابل شروع شده بود. صدای راکتها، آمبولانسها و شیون از هر طرف به گوش می رسید. آن روز صبح هم وقتی نانها را تقسیم می کرد او را دیدم:” ص…حب، ن…ا…ن….نان.” نفت پریموساش تمام شده بود، نفت می خواست. بعد صدای تلمبه زدن به پریموساش را شنیدم. نزدیک ظهر بود که یک راکت به جیپی پارکشده در مقابل آپارتمانها خورد و با صدای مهیبی منفجر شد. دود غلیظی تمام محوطه را پوشانده بود. فریاد هراسآلود بچههای مدرسه کنار آپارتمانها به گوش می رسید. صداهایی که در میان انفجار راکتهای بعدی گم شد. جنازههای تکهتکهشده روی آسفالت خیابان کمعرض کنار آپارتمانها پخش شده بود. تکههای لهیده گوشت با پارههای خونی لباسها به در و دیوار خانهها چسبیده بودند. همه جا خون بود. … دخترکی نالهکنان پدرش را می جست. زنی با لباسهای آبی که غرق خون شده بود پسرکی کوچک را بغل گرفته می دوید. فریاد می کشید پسرکم زنده است، کمکش کنید و پسرک سر نداشت. جنازه باغبان شناسائی نشد. میگویند یکی از راکتها درست جلوی پایش افتاده بود. زنش آمده بود و تنها لباسهای سفید شب جمعه باغبان را با خود برده بود. دو روز بعد صبح زود با صدای در بیدار شدم. پسربچه دوازده سالهای بود با صورت استخوانی و دو جفت چشم سیاه و درشت با پیراهن و تنبان سفید:” صحب، از امروز من به جای بابیام کار می کنم. سطل آشغالتان را بدهید خالی کنم. صحب، چند تا نان می خواهید؟” دو روز بیشتر از آمدن پسرک نمی گذشت. در خانه را بشدت می کوبیدند. در را باز کردم، پسر باغبان بود با چهرهای وحشتزده و چشمانی گریان: ” صحب! صحب! گوش بابیام را از بچههای مکتب بگیریید.” نخست متوجه نشدم. دستم را گرفت:” صحب، بیائید! بیائید!” گوش سیاهشده باغبان بود با آن گوشواره نقرهای. بچههای مکتب سر یک چوب کرده بودند و بشوخی رژه می رفتند. گوش باغبان را گرفتم. پسرک آنرا در پارچهای پیچید و بخانه برد تا در جائی دفن کنند. فردا وقتی بازگشت گوشواره پدرش به گوشش بود. ” خیر باشد، گوشواره پدرت را در گوش کردهای؟” با اندکی غرور گفت:” بله صحب، از بابیام است. این گوشواره نظر کرده است. خوشبختی می آورد!”

تاریخ انتشار : ۱۹ مهر, ۱۳۸۹ ۴:۵۵ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

«طرح مقابله با نفوذ»؛ توطئه‌ای سازمان‌یافته برای سرکوب جنبش دموکراسی‌خواهی

هیئت سیاسی-اجرایی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت): سازمان ما تصویب کلیات این طرح را «فاجعه‌ای دیگر در نظام حقوقی کشور» دانسته و ضمن مخالفت با آن، تصویب این طرح را ادامه و تشدید رویکردی می‌داند که در «قانون تشدید مجازات جاسوسی» نیز دنبال شده است؛ قانونی که در یک سال گذشته مبنای صدور احکام سنگین و اجرای احکام اعدام در شماری از پرونده‌ها قرار گرفته است.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

۳۰ سال زندان برای استفاده از آزادی بیان؟

سردبیر ماه: ایالات متحده در ۱۶ ژوئیه کنفرانسی جهانی در واشنگتن برگزار کرد تا همکاری کشورها علیه آنچه «تروریسم چپ افراطی» می‌نامد، تقویت شود؛ اقدامی که بخشی از راهبرد امنیتی جدید آمریکا برای اعمال نفوذ و تغییر رژیم در اروپا و آمریکای لاتین است. این نشست همچنین کارکردی داخلی دارد، زیرا با نسبت‌دادن مخالفان سیاسی به «تروریسم خارجی»، سرکوب آنان آسان‌تر و مشروع‌تر جلوه داده می‌شود.

مطالعه »

یک ایران، یک ملت و یک ترازنامه…

گودرز اقتداری: نوشته‌ای در فضای مجازی منتشر شده است که با این مطلع آغاز میشود: «ما یک ایران نداریم. دو ایران داریم! یک ایرانِ جهان سومی که از کشورهای منطقه عقب افتاده است، نه برق دارد، نه آب دارد، نه صنعت قابل توجهی دارد، نه زیر ساخت قابل اتکایی دارد و علاوه بر آن همه نخبگان‌اش نیز در حال فرار از کشور هستند و این ایران رو به قهقرا در حرکت است. یک ایرانِ دیگر هم وجود دارد که ۹۵ درصد جمعیت آن باسواد است و در بین ۲۰ کشور اول جهان در تولید علم قرار دارد و در تربیت متخصص از پزشکی گرفته تا مهندسی علوم روز جهان همچون نانو، رباتیک، ژنتیک، هسته‌ای و … سرآمد کشورهای منطقه است» یادداشت زیر در پاسخ به آن برداشت نوشته شده است.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

سیلیکون ولی، جنگ را به عنوان یک بازار رشد می‌بیند

لندن و کی‌یف توافق‌نامه‌ای در مورد استفاده نظامی از هوش مصنوعی امضا کردند

صدها هزار روهینگیایی در معرض تهدید گرسنگی حاد هستند

تحلیلی از رابطه انفال، رانت و قدرت در رژیم ولایت فقیه

بدهی ملی ایالات متحده در دوران ترامپ به ۴۰ تریلیون دلار رسید

چلچراغی که خاموش نشد؛ از زاینده‌رود تا خاوران