|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
کابوس؛ آن لحظات سنگین و کشدار که در آن میدوی اما به جایی نمیرسی. پاهایت به زمین دوخته شدهاند و هرچه بیشتر تقلا میکنی، بیشتر در سکون فرو میروی. موشکی بر فراز سرت پرواز میکند؛ و کودکانت را از نوکش آویختهاند.
در ناباوری میخکوب میشوی. زمان از حرکت بازمیایستد و تو خود را در انتهای بنبستی غریب گرفتار میبینی. دستان مادرت از زیر آوار کمک میخواهند و تو به زمین چسبیدهای. نمیدانی تو در خواب گرفتار شدهای یا خواب در تو.
جهان به اندازهٔ هراس تو کوچک یا بزرگ میشود؛ نمیدانی. همهٔ راهها به یک نقطه ختم میشوند: بنبست. بنبستی که در انتهای آن حتی نفس نیز راهی برای عبور پیدا نمیکند. فریاد هست و همهمه، اما کسی صدای دیگری را نمیشنود.
ناگهان دستی تو را تکان میدهد. گرمایی آشنا تو را از ژرفای تاریکی بیرون میکشد. مات و مبهوت، میان خواب و بیداری معلق میمانی. نفس راه خود را پیدا میکند؛ آرام و لرزان، گویی از سفری دور بازگشته باشد. میان ویرانهها، آغوشی امن تو را در خود میگیرد.
نمیدانی همهچیز تمام شده است یا نه. اشک از چشمانت سرازیر میشود؛ نمیدانی اشکِ رهایی است یا اشکِ بازگشت. نفسی عمیق میکشی و دست عزیزت را در دست میگیری. انگشتانت را محکمتر دور دستانش حلقه میکنی تا باور کنی این لحظه واقعی است.
کابوس تمام شده است، اما هنوز تب داری و میکوشی به یاد بیاوری چه دیده بودی؛ چه چیزی چنین هراسی در دلت افکنده بود. تصویرها یکییکی جان میگیرند. احساسی مبهم و سنگین در دلت باقی میماند و سایهای همزمان با طلوع آفتاب از پشت دیوار دور میشود. آنگاه باور میکنی آنچه دیده بودی خواب نبوده است؛ تو در کابوس جنگ اسیر بودهای. 
دست عزیزت را میفشاری. او در کنار توست. در آن سکوتِ پس از طوفان درمییابی که حقیقت، همان دستی است که هنوز در دست تو مانده است؛ در حالی که دستهای بسیاری از میان دود و آوار بازنگشتهاند و آرزوهای بسیاری زیر سنگ و آتش جا ماندهاند.
بیدار میشوی.
آنسوتر، مردانی پشت میزهای روشن نشستهاند. لبخند میزنند، دست میدهند و بر سر چیزی چانه میزنند. از بشقابهایشان بخاری گرم بالا میرود و بوی خون به مشام تو میرسد. هیچکس از کابوس تو چیزی نمیپرسد. هیچکس نام ویرانهها را به زبان نمیآورد.
دست عزیزت را محکمتر میفشاری و خوشحالی که کابوسِ جنگِ امروز به پایان رسیده است. اما آیا امشب، بیهراس از بازگشت آن کابوس، به خواب خواهی رفت؟
زری



