فریدون احمدی، فعال سیاسی با پیشینهی چپ که زمانی مخالفت با رژیم پهلوی و نقد امپریالیسم آمریکا را بخشی از هویت سیاسی خود میدانست، در سالهای اخیر تغییراتی بنیادین در مواضع خود داشته است. او پس از کنارهگیری از فعالیتهای گذشته، به همراه چند چهرهی دیگر، گروهی با عنوان «اتحاد برای دمکراسی در ایران» را بنیان نهاد؛ حرکتی که علیرغم نیت اولیه، نتوانست دستاوردی مشخص در راستای اتحاد یا دمکراسی برای ایران رقم بزند. پس از آن، احمدی به «شورای مدیریت گذار» پیوست که آن هم به دلایل مختلف، از جمله نبود پایگاه اجتماعی گسترده، نتوانست نقشی مؤثر در فضای سیاسی ایفا کند. در ادامهی این روند، فریدون احمدی نیز در همایش موسوم به «مونیخ ۲» در کنار برخی چهرههای اپوزیسیون ظاهر شد و بهطور رسمی همکاری خود را با هواداران رضا پهلوی اعلام کرد.
در سخنرانیاش در این همایش، احمدی با تأکید بر لزوم ائتلاف گسترده برای عبور از جمهوری اسلامی، از جایگاه یک جریان راهبر سخن گفت. او تأکید کرد که چنین نیرویی باید توان همگرایی و همسویی نیروهای اجتماعی و سیاسی را داشته باشد، و در کنار واژههای فارسی، از اصطلاح «انتگره کردن» نیز بهره گرفت؛ ترکیبی که شاید بیشتر برای نمایش تسلط واژگانی به کار رفت تا افزایش روشنگری سیاسی. نکتهی قابل تأمل در سخنان احمدی، تأکید بر «حذف نیروهایی که سودایی غیر از نجات میهن دارند» است؛ در حالیکه در بخش دیگری از همین سخنرانی، پرهیز از دوقطبیسازی و سیاه و سفید دیدن پدیدهها توصیه میشود. این تناقض، پرسشهایی درباره رویکرد واقعی ایشان به مفهوم همگرایی و شمولگرایی برمیانگیزد. آیا همگرایی «گستردهی» مورد ذکر او تنها محدود به طیفهای نزدیک به یک روایت خاص از آینده ایران است؟
در شرایطی که تلاشهای خارجی برای مداخلهی نظامی در ایران – از جمله در جریان جنگ ۱۲روزه – نتوانست مردم را با چنین رویکردهایی همراه کند، پیوستن برخی چهرههای سیاسی به جریانات نزدیک به قدرتهای خارجی یا سلطنتطلبی، نیازمند تأمل بیشتر است، زیرا تجربه نشان داده که مشروعیت سیاسی در ایران، بیش از هر چیز، از دل مطالبات و جنبشهای اصیل داخلی برمیخیزد، نه از اتحادهای شکننده و بدون پشتوانهی اجتماعی در خارج از کشور.
از منظر کنشگران مستقل، مسیر فریدون احمدی بیش از آنکه حاصل یک استراتژی اصولی باشد، بازتابیست از نوعی سرگشتگی سیاسی در برابر تغییرات زمانه. این روند، متأسفانه نه به تقویت اپوزیسیون منجر شده، نه برای ایشان جایگاهی در ساختارهای سلطنتطلب فراهم کرده است. بهواقع، چنین تغییر موضعهایی، بیش از آنکه سازنده باشد، منجر به تضعیف اعتماد عمومی و تشدید بیباوری به نیروهای سیاسی شده است.
رویکرد نیروهای باورمند به مردم آن است که مسیر واقعی رهایی، نه از طریق پروژههای کوتاهمدت یا اتحادهای ظاهرسازانه، بلکه از دل نهادسازی، شفافیت، پاسخگویی و اعتماد به مردم ایران میگذرد. ایران آینده، نیازمند رهبران پاسخگو و ساختارهایی مردمیست، نه بازتولید الگوی کهنهی سلطنت یا تکرار اشتباههای گذشته.
نقد فریدون احمدی، صرفاً نقد یک فرد نیست؛ بلکه نقد شیوهای از سیاستورزیست که گاه بهنام واقعگرایی، از اصول فاصله میگیرد. او که روزگاری بر پرهیز از آدرس غلط و چارچوبهای تحمیلی تأکید داشت، اکنون در مواضعی قرار گرفته است که درست بر خلاف آن توصیههاست. این چرخشها هرگاه بدون پاسخگویی و بازخوانی صادقانه همراه باشد، تنها به سردرگمی سیاسی و فاصله گرفتن از مردم خواهد انجامید.



