سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۱۲ فروردین, ۱۴۰۵ ۱۸:۳۱

چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۸:۳۱

آن سوی دیوار جنگ: عشق و یک گیوه

برای سفره هفت سین هم فقط یک سبزه خریدیم. عمه بتول گفت: «امسال فقط یه آینه بذاریم، قرآن و حافظ، یه سبزه و دو تا شمع مشکی، این همه آدم کشته شدن، مدرسه میناب این همه بچه کشته شد، خانواده‌ها عزادار شدند، دلمون نمیا‌د سفره رنگی بذاریم. اینطوری هم زندگی رو ادامه می‌دیم و هم به یاد کشته‌شدگانیم

عزیزم! برای رساندن این گیوه هم که شده به تو؛ زنده می‌مانم

امروز جمعه است، بیست و نهم اسفند یکهزار و چهارصد و چهار و بیست روز از آغاز جنگ گذشته. چند ساعت دیگر قرار است سال جدید را آغاز کنیم. همه خوابیده‌اند، صدای خر و پف پدر از اتاق عمه بتول می‌آید، اما فکر نکنید خوابشان عمیق است خیر! جایتان خالی، چند دقیقه پیش وقتی صدای یک انفجار مهیب در اصفهان آمد و بعدش صدای یک جنگنده که بالای سرمان می‌چرخید، از خواب پریدند و مثل بید لرزیدند. عمه داشت شیشه‌های پنجره را پاک می‌کرد که یک باره بوم و از روی مبل افتاد پایین. دیگر نفهمیدم چطور من و خواهرم اعظم عمه بتول را بغل کردیم و کشاندیمش سمت قسمتی از خانه که به آن می‌گوییم پناهگاه. پناهگاه ما میان دو اتاق خواب و کنار دستشویی است، جایی که فکر می‌کنیم شاید اگر آوار بریزد شانس بیشتری برای زنده ماندن داشته باشیم.

وقتی عمه بتول داشت پنجره‌ها را تمیز می‌کرد به او گفتم: «عمه تمیز کردن پنجره وقتی قراره شکسته بشه چه کاریه آخه!» گفت «واااا، عمه! انشاالله شکسته نمیشه! نفوس بد نزن..»
خانه تکانی عید امسال به همین گردگیری و تمیز کردن پنجره و چند کار جزیی دیگر ختم شد. عمه زهره حسابی افتاد به جان آشپزخانه، گاز و هود را برق انداخت. من و اعظم هم عدس و لوبیا و برنج را پاک کردیم تا برای چند هفته وعده ذخیره و آماده داشته باشیم. عمه زری هم نشست و بادام شکست. در این میان پدر هم خبرها را برایمان می‌خواند.

اما دیروز، روز سختی بود. روزی که آوارگی چهره واقعی‌اش را برای همه ما که حالا در یک خانه زندگی می‌کنیم نشان داد.
مامان دیروز که از خواب بیدار شد سرحال نبود، تشویش داشت، هی در خانه راه می‌رفت و با خودش حرف می‌زد. عمه بتول چایی تازه دم آورد و نشستیم به خوردن که یکهو مامان گفت: «من خسته شدم! می‌خوام برم خونه، تهران! به خدا اینجا راحتم‌ها ولی می‌خوام برم خونه خودم..»
یکهو آمپرم چسبید به درجه صد، انگار که یک سوزنی چیزی در من فرو کرده باشند، حرفش را قطع کردم و با عصبانیت گفتم: «کجا می‌خوای بری؟! می‌خوای بری خونه‌ای که هر لحظه ممکنه بزنن و سقفش بیاد رو سرت! برو! پاشو برو! فقط پتوام با خودت ببر چون پنجره‌های خونه‌مون دیگه شیشه نداره، می‌لرزی و اگه اتفاقی‌ام برات افتاد من یکی که نمیام! به من چه أصلا!!!!»
در واقع این جملات را از روی نگرانی گفتم. نگرانیم اما رنگ اعصاب‌خردی و سرکوفت گرفت بدون اینکه حال مامان را درک کنم و بفهمم که این آوارگی در این سن و سال چقدر فشار روانی برایش داشته. با خودم گفتم چطور مامان می‌تواند از برگشتن به خانه‌ای بگوید که ممکن بود بلای جانش شود! چرا به ما فکر نمی‌کرد! چرا کمی تحمل نمی‌کرد! عمه بتول بلافاصله گفت: «ااا آزی عمه!»

عمه زری گفت: «اشرف کجا می‌خوای بری! خونه شما اصلا امن نیست! به خدا می‌فهمم سختته، خونه خودت نیستی ولی اینجا هم مثل خونه خودت، تو مهمونی نیستی که، صاحبخونه‌ای»

پدر گفت: «من بهتون نگفتم که حالتون بدتر نشه! دیشب یکی از همسایه رفته سر بزنه به خونه‌ش، درو باز کرده همون موقع یکی زدن نزدیک خونه و یه ترکش خورده وسط لوسترش،‌ اونم از ترس افتاده و شانس آورده یکی دیگه از همسایه‌ها هم بوده و کمکش کرده. با این حساب فعلا نمی‌شه برگشت خونه که…»

بیچاره آقای همسایه! البته ببخشید، بیچاره موشک بی‌نوا! براساس منطق هموطنان عزیز جنگ‌طلب تقصیر خودش بوده، بیخود کرده که در بدترین زمان ممکن در جایی حضور داشته که موشک‌های دقیق و تمیز می‌خواستند کارشان را بکنند! و اگر هم قسمتش این بوده که با این ترکش تکه تکه شود، خب جنگ است و جنگ هم تلفات دارد!

بگذریم، وقتی پدر تازه جریان آقای همسایه بخت‌برگشته را گفت، بیشتر لجم گرفت و انگار که بخواهم همه حرصم را سر مامان خالی کنم و گفتم: «همیشه عجولی! برو… بدو… برو…»

مامان شروع کرد به گریه کردن، اشک می‌ریخت و دماغش را می‌گرفت: «زهرا مهمون، سه روز، چهار روز… معلوم نیست این جنگ کی تموم می‌شه! اگه یه ماه دیگه، دو ماه دیگه طول کشید چی! ما که نمی‌تونیم اینجا مزاحم شما بشیم! به خدا من با شما راحتم ولی خونه خودم که باشم بلند می‌شم غذا درست می‌کنم، خیاطی می‌کنم، کار می‌کنم، با این چیزا استرسم کمتر می‌شه، اینجا هم مزاحم شماییم و هم سخته، تو رو خدا ناراحت نشین ازم.»

عمه بتول گفت: «اشرف به خدا من از فردا دیگه آشپزی نمی‌کنم که تو آشپزی کنی اگه حالتو بهتر می‌کنه… شما هر چقدر اینجا بمونین، هر چی… شرایط فرق می‌کنه. درسته اینجا هم خیلی امن نیست اما از خونه خودتون که بهتره. شما اگه برین اونجا ما دلمون هزار راه می‌ره، به ما هم فک کن.»

عمه زری گفت: «اشرف من یه کلبه خرابه دارم، از اینجا امن تر نیست و خیلیم می‌لرزه هم خونه و هم شیشه‌‌‌ها ولی بیاین برین اونجا بمونین هرچقدر که شد، من می‌آم اینجا پیش زهره و بتول.

دلم می خواست جلوی زبان لعنتیم را بگیرم و مامان را بغل کنم و بگم: «قربونت برم می‌فهمم نگران خونه و زندگیتی که این همه سال با پدر جون کنیدن براش ولی به خدا امن نیست مامان اون خونه، فعلا شرایط همینه و باید بتونیم همه چیزو مدیریت کنیم و تحمل کنیم و ادامه بدیم. به کسانی فکر کن که جایی برای موندن ندارن،‌اونا چی… خدا رو شکر که اینجا هست. بیا با هم، کنار هم درستش می‌کنیم.» اما خب، این را نگفتم و به جایش دوباره با عصبانیت و کمی دندان قورچه گفتم: «نه عمه ولش کنین! بذارین بره! بذارین بره ببینم اگه دو روز تونست بمونه اونجا»

عمه زهرا یک چشم غره‌ای به من رفت و رو به مامان گفت: «اشرف یادت نیست وقتی آبادان جنگ شد و ما همه اومدیم اصفهان، خونه عمه یک سال موندیم تا خونه خودمون آماده شد! این همه آدم، نزدیک ۱۸ نفر توی یه خونه با خونواده عمه زندگی می‌کردیم، چاره‌ای نبود که! جنگ بود و ما خونه نداشتیم.»

پدر و مادر من پسر عمو و دخترعمو هستند، پسر و دختر «حاج یدالله» و «نصرت خانوم»، «حاج سیف‌الله» و «خدیجه سلطان» که روزگاری در آبادان قبل از جنگ ایران وعراق برای خودشان زندگی و تجارتی داشتند. وقتی جنگ شد به ناچار همه زندگیشان را رها کردند و همگی به أصفهان مهاجرت کردند چون اینجا فامیل داشتند. در تمام این سال‌ها من از خانواده و اقوام نزدیک داستان آوارگی و جنگ‌زدگیشان را شنیده بودم. عمه بتول همیشه می‌گفت زمان برد تا توانستیم در اصفهان زندگی را از نو بسازیم: «مثلا بهمون می‌گفتن شما جنگ‌زده‌‌ها نون زیاد می‌خرین! یعنی وقتی تو صف نون که بودیم اینو می‌گفتن یا مثلا تو کلاس درس می‌گفتن شما اومدین جای ما رو تنگ کردین، خیلی چیز بهمون می‌گفتن عمه.»

اگر خواننده این یادداشت هستید و اهل اصفهان و از خواندن این جملات ناراحت شدید، لطفا ناراحت نشوید و به دل نگیرید چون هدف من از گفتن این موضوع گرفتن انگشت اتهام به سوی اهالی هیچ شهری نیست، بلکه فقط روایتی است از رنج انسان‌هایی که حالا دوباره در چرخه تکرار آن رنج گرفتار شده‌اند.

خلاصه، بعد از حدود یک ساعتی درد و دل کردن، عمه زهره به مامان پیشنهاد داد که چرا اینجا شروع به خیاطی نمی‌‌کند تا کمی مشغول شود. مامان که انگار یکباره امیدی در چشمانش جرقه زد گفت: «به شرطی که برای تو و بتول لباس بدوزم.» و حال و هوای خانه عوض شد. عمه زهره چرخ و وسایل خیاطی و پارچه‌هایی را که داشت از کمدش آورد. یک میز برای مامان گذاشت و مامان شروع کرد به الگو کشیدن و برش زدن و خیاطی.

عمه‌ها گل کاشتند، دور مامان را گرفتند و به او انگیزه‌ای دادند برای ادامه دادن و دوام آوردن. اما من چه! از خودم ناامید شدم، همیشه فکر می‌کردم در روزهای سخت می‌توانم همراه و همدل مامان باشم اما به جای درک کردنش، شنیدنش و پیدا کردن یک راه‌حل، فقط عصبانی شدم و با او تندی کردم.

کمی بعد عموجون و زن‌عمو طیبه سرزده به خانه عمه‌‌ها آمدند، آمده بودند ما را ببینند. به محض اینکه نشستند زن‌عمو طیبه تعریف کرد که دیروز وقتی برای انجام کاری بیرون رفته بود، صدای یک انفجار را شنیده و یکهو یک جسم داغ و سفتی به سرش برخورد کرده. برای چند دقیقه‌ از هوش رفته و بعدش فهمیده که بله! ترکش یک پهباد که چند خیابان آنطرف‌تر منفجر شده و چند ساختمان را تخریب کرده، به سرش اصابت کرده است. خدا با او بوده که ترکش بسیار کوچک بوده و به سرش فرو نرفته و سرپایی مداوا شده است. تمام این‌ها را با خنده برایمان تعریف می‌کرد اما همه می‌دانستیم پس این خنده‌ها چه از سمت خودش و چه ما، چه اضطرابی نهفته است. به قول دوستی ما با خنده از رنج و دردهایمان می‌گوییم و این انگار یک مکانیزم دفاعی است تا دوام بیاوریم یا به قول آن عبارت معروف «خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است…»

یکی دو ساعت بعد همگی به اتفاق رفتیم برای پیدا کردن یک خرازی و خرید کمی پارچه. در یکی از خیابان‌‌ها دستفروش‌‌ها بساط کرده بودند و وسایل سفره هفت سین می‌فروختند؛ سبزه، گل، سمنو، سنجد، ماهی قرمز…
زور زندگی در زیر سایه جنگ قوی‌تر از گذشته ادامه داشت. یک گیوه‌فروش هم بود، از او برای پیمان، همسرم یک گیوه خریدم. بیست روز است که صورت قشنگش را ندیده‌ام و فقط روزی چند دقیقه صدای مضطرب و هراسانش را از پشت تلفن می‌شنوم: «پیمان شماره پات به سایز ایرانی می‌شه ۴۰ دیگه؟»
پیمان :«صدای خیابون میاد! رفتین بیرون تو این شرایط!؟»
من: «عزیزم نگران نباش! به خدا چند ساعته آرومه، خبری نیست فعلا! خسته شدیم از خونه، اومدیم یه کم خرید، زودی برمی‌گردیم، تو رو خدا نگران نشو، استرس نگیر.»
پیمان: «وای آذی( آزاده) از دست تو! زودی برین خونه! گیوه نمیخوام… فقط برین خونه»
من: «باشه عزیزم، برسم خونه بهت زنگ می‌زنم، استرس نگیر عزیزم»

تلفن را قطع کردم که یکهو صدای یک موشک در آسمان همه‌مان را نگران و دستپاچه کرد؛
«زِدن؟!»
«کوجا رو زِدن!؟»( طبعأ لهجه اصفهانی)
«نزدیکی کوجا بود! اینجا؟»

اما نه جایی را نزده بودند، در آسمان موشکی را دیدیم که از سمت ایران به سمت دشمن متجاوز پرتاب می‌شد. جوانی به آسمان اشاره کرد و گفت: «اااا… مال ماست!… داره می‌ره…»
یکی دیگر با لهجه شیرین اصفهانی گفت: «مالی ایرانِس، دارِد می‌رِد تا بپوکونِدِشون»

و من در این میان نفس راحتی کشیدم که تلفن را زودتر قطع کرده بودم و پیمان صدای موشک را نشنیده بود تا استرسش چند برابر شود. با خودم گفتم: «یه سوغاتی از وسط جنگ، واسه رسوندن این گیوه به تو هم که شده زنده می‌مونم.» و یک میلیون و دویصد هزار تومان ناقابل کارت کشیدم.

بعد از آن کمی از دست‌فروش‌ها برای خانه خرید کردیم و برای سفره هفت سین هم فقط یک سبزه خریدیم. عمه بتول گفت: «امسال فقط یه آینه بذاریم، قرآن و حافظ، یه سبزه و دو تا شمع مشکی، این همه آدم کشته شدن، مدرسه میناب این همه بچه کشته شد، خانواده‌ها عزادار شدند، دلمون نمیا‌د سفره رنگی بذاریم. اینطوری هم زندگی رو ادامه می‌دیم و هم به یاد کشته‌شدگانیم.»

همه پیشنهاد عمه بتول را قبول کردیم. شاید این بهترین تعادل میان احساسات متناقضی است که این روزها تجربه می‌کنیم؛ شاید در مسواک زدن، شانه کردن مو، برداشتن سیبیل‌‌های پشت لبم تنبلی می‌کنم اما به لحظه لحظه زندگی تا آنجایی که می‌شود، هرچند با اضطراب و تشویش فراوان چنگ می‌زنم. این روزها بیشتر از هر وقت دیگری به زندگی کردن به مثابه مقاومت فکر می‌کنم. مثلا وقتی چایی می‌خورم طوری چایی را هورت می‌کشم که انگار این چایی آخری است که می‌خورم و باید با تمام وجودم از آن لذت ببرم و بدنم تمام طعم چایی را به خودش جذب کند. وقتی می‌خندم سعی می‌کنم در لحظه و از ته دل غش‌غش بخندم. وقتی مامانم را در آغوش می‌گیرم، سعی می‌کنم با همه وجودم قلبم را به قلبش بچسبانم و او را حس کنم. وقتی به پیمان زنگ می‌زنم بیشتر از همیشه به او می‌گویم «دوستت دارم عزیزم، دلم برات تنگ شده.»

این روزها تا آنجاکه می‌شود و توان دارم انتقام مرگ را با زندگی کردن می‌گیرم، چند ساعت دیگر تنها لباس پلوخوری‌ای را که با عجله در چمدان گذاشتم به تن می‌کنم و بعد از گذشت شاید بیست روز کرم صورت می‌زنم و به همراه خانواده‌‌ام سر سفره هفت‌سین می‌نشینم و آرزو می‌کنم سال اسب سال بهتری از سال مارِ به قول عمه زهرا «پدسوخته خیرندیده» باشد. با این حال، با اینکه این انتظار را داریم که آن جنگنده «خیرندیده» باز هم درست در لحظه سال تحویل بالای سرمان بیاید و ترس بر دلمان بیندازد، با هم قرار گذاشتیم این‌بار دست‌هایمان محکم‌تر به هم گره کنیم و بگوییم «یا مقلب القلوب والابصار، یا مدبر الیل والنهار، یا محول الحول و الحوال، حول حالنا الی احسن الحال…»

 

برگرفته از سایت کانون زنان ایرانی

تاریخ انتشار : ۲ فروردین, ۱۴۰۵ ۲:۵۲ ق٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به تهاجم و حملات به تاسیسات صنعتی و زیربنایی کشور خاتمه دهید!

بیانیه هیئت سیاسی اجرایی: روز جمعه هفتم فروردین، اسراییل و امریکا مشترکا به تاسیسات مهم کشور ما حمله کردند. در این حملات کارخانه‌های بزرگ فولاد کشور در مبارکه و صنعت فولاد اهواز هدف قرار گرفتند… در ساعات اولیه بامداد روز شنبه ۸ فروردین چندین بخش از دانشگاه علم و صنعت ایران هدف قرار گرفت…گسترش تحصیلات عالی نیز که در پدیدارشدن دانشگاه ها و مدارس فنی در سراسر کشور به‌چشم میخورد بخشی از زیرساخت های توسعه صنعتی کشور است…این تاسیسات به دلیل ساختاری موسسات غیرنظامی شناخته شده و حمله به انها تخلف از معاهدات بین المللی حاکم بر شرایط جنگی است.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

رضا پهلوی حتی راست‌ترین پشتیبانان ترامپ را هم شرمنده می‌کند

در زمانی که حتی در میان راست‌ترین‌های پشتیبان ترامپ فریاد اعتراض به حمله امریکا و اسرائیل به ایران برخاسته، و دست بر اتفاق در روزی که میلیون‌ها امریکایی در مخالفت با سیاست‌های ترامپ به خیابان‌ها آمده بودند، پسر آخرین شاه ایران از ترامپ می‌خواهد که بجنگد تا نابودی ایران. دهان به چنین گشودن نشان از چه دارد؟

مطالعه »

کنترل تنگه هرمز جام طلای پیروزی در این جنگ است!

گودرز اقتداری: امروز برای توافق گام به گام و تضمین های لازم برای پیمان ترک مخاصمه، معاهده عدم تجاوز، لغو تهدیدها بهترین زمان است. “پذیرش شکست” از طرف متهاجم به کشور ما تنها یک پذیرش لفظی است و ارزش عینی ندارد، مهم‌تر اما تحمیل این توافق و حفظ کنترل هرمز است که به واقع شکست عملی در این مرحله از جنگ بوده و میتواند به پایان امپراطوری ایالات متحده بیانجامد، همانگونه که موفقیت مصر در حفظ کنترل کانال سوئز نقطه پایانی بر امپراطوری بریتانیا گذاشت.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

End the invasion and attacks on the country’s industrial and infrastructure facilities!

تظاهرات و راهپیمایی اعتراضی در آمستردام

افزایش خشونت علیه زنان در آلمان؛ به‌دلیل حضور مهاجران؟

ترامپیسم و اپوزیسیون، وقتی فشار، هویت را می‌بلعد

نمی‌خواهند در جنگی بجنگند که آن را نمی‌فهمند

دگردیسیِ نگاهِ برخی داخل‌نشینان و خارج‌نشینان به تهاجم خارجی