مقدمه
در سال ۱۹۷۳، در میانه ناآرامیهای اجتماعی در جامعه آمریکا و بسیاری دیگر از نقاط جهان، و در زمانهای که خواهیم دید در تاریخ جامعهشناسی نیز با تحولات مهمی همراه بوده است، دو طراح شهری به نام ریتل و وبر اصطلاح «مسائل بدخیم» یا بدذات، بغرنج، و سرکش را برای اشاره به مسائل اجتماعی در همتنیده و مقاوم در برابر تحلیل و پاسخهای سرراست ضرب کردند (wicked problems)، مسائلی که صورتمساله ثابت و سرراست ندارد و در تعامل با محیط تغییر میکند، هیچ منطق درونی در سوال ما را به پاسخ نهایی و تمامشده نمیرساند، و نقطه ارجاع قطعی قبلی نیز وجود ندارد، گویی با سوال یگانه و بیهمتایی مواجهیم.
مسائل عمدهی امروز ما عموماً بدخیم هستند. مثلاً مدتها است که در جامعه ایران، بحث تحریمها، مذاکره و جنگ موضوع داغی است، اما هنوز هم هدف آن دقیقاً برای کسی روشن نیست (توقف غنیسازی، عادیسازی روابط با غرب، دموکراتیک شدن داخل ایران و …)، نقطه پایان آن روشن نیست (امکان ساخت مخفیانه در هر لحظه وجود دارد، توافقهای بعدی جیست و .. )، و حتی عامل آن بستگی به نظام ارزشی ما دارد (امپریالیسم یا ناامنسازی توسط نظام سیاسی ایران، سیاست خارجی یا داخلی و ..)، ضمن اینکه نمیتوان با اتکا به نمونههای پیشین مانند برجام، آن را کاملاً ارزیابی کرد.
وبر و ریتل در این یادداشت ادعا میکنند که تصور همگونی بیش از پیشِ اجتماعی که در ذهنیت آمریکای دههی ۱۹۵۰ تثبیت شده بود و رهیافت کارکردگرایی نیز آن را تقویت میکرد، از اساس سراب بوده، و تصور همگونی شاید برای جامعه پیشامدرن تا حدودی معنا داشته باشد، اما هیچ ربطی به جهان صنعتی و پساصنعتی ندارد. به این اعتبار، اکثر مسائل مرتبط با زندگی اجتماعی ما به درجهای مسائل بدخیم هستند، یعنی عدم قطعیت در پاسخهای موجود به آنها فقط نتیجهی پیچیدگی مسأله نیست، بلکه حاکی از گشودگی مسائل اجتماعی، و درگیری با نقطهنظرها و ارزشهای رقیب است. متعاقباً، نظریههای جامعهشناختی نیز بارها باید میان رهیافتهای متضاد دست به انتخاب بزنند که نمیتوان هیچیک را درست یا غلط نامید. برای نمونه رویکردهای کارکردگرایی و ساختارگرایی دارای تفاوتهای بنیادین میان خود هستند (چنانکه کارکردگرایی جامعه را به عنوان یک کل ارگانیک در نظر میگیرد و بر اجماع تأکید دارد، حال آنکه ساختارگرایی عمدتاً به تضادهای درون جامعه توجه میکند)، اما هر دو رویکرد کارکردگرا و ساختارگرا، دارای نگاهی کلان به جامعه هستند، و تأکید خود را بر ساختارهای شکل دهنده به رفتارهای انسانی قرار میدهند، در حالیکه رویکرد کنش متقابل نمادین، عمدتاً نگاهی خرد به به جامعهشناسی دارد، و به جای تأکید بر ساختارهای کلان، عاملیت افراد و تاثیر برهمکنش میان افراد در شکلگیری الگوها و تعابیر اجتماعی را مورد توجه قرار میدهد. به این اعتبار، مفاهیم و رهیافتهای روششناختی میان آنها تفاوت چشمگیری با یکدیگر دارد.
با این مقدمه مختصر، بدون اینکه به درست و غلط نهایی در مسائل جامعهشناختی قائل باشیم؛ و با در نظر گرفتن اینکه نظریههای جامعهشناسی در ارتباط تنگاتنگ و واکنش به مسائل تاریخی زمانه خود تکوین مییابند؛ ضمن اینکه فهم ما از آنها نیز تا حدودی بستگی به مسائل و درک امروز خودمان دارد؛ در ادامه به مرور و مقایسه سه رویکرد کارکردگرایی (functionalism) ساختارگرایی (structuralism) و کنش متقابل نمادین (Symbolic Interaction) میپردازیم. با این کار، عملاً بخش عمدهای از مسائل و دوراهیهای تاریخی و سازندهی قلمروی جامعهشناسی را (چه به لحاظ مفهومی و چه به لحاظ روششناسی) مرور خواهیم کرد.
مروری بر سنت های جامعه شناسی |بخش اول
کارکردگرایی
به بیان ساده، کارکردگرایی قائل به کارکرد برای پدیدههای اجتماعی است. از این منظر، مجموعهی پدیدههای اجتماعی باید یک کل واحد را تشکیل دهند و نمیتوان آنها را مجزا از یکدیگر دانست. به علاوه، هر کدام از این پدیدهها یا واقعیتهای اجتماعی باید «معطوف به» هدفی فراتر از خود باشند، یعنی اجزای جامعه از چشم انداز کارکردی که در کل اجتماع ایفا میکنند بررسی میشوند. برای همین در رهیافت کارکردگرا از تمثیلهای زیستشناختی برای توضیح جامعه استفاده میشود، چنانکه امیل دورکهایم از مهمترین چهرههای این سنت، از اصطلاح همبستگی ارگانیک برای توضیح روابط اجتماعی مدرن استفاده میکند. تا کنون از تمثیل پرههای چرخ دوچرخه نیز استفاده شده، یعنی رابطهی پرهها با یک دیگر که در نهایت کل چرخ را به حرکت درمیآورد. خود دورکهایم این نگاه ارگانیک به جامعه را وامدار هربرت اسپنسر و آگوست کنت است، و به این اعتبار، میتوان کارکردگرایی را قدیمیترین سنت در رشتهی جامعهشناسی دانست.
کارکردگرایی مستلزم تصوری از ثبات کلی و اجماع میان اعضای جامعه است. مثلاً در میانهی جنگ داخلی، یا قحطی و گرسنگی، نگاه کارکردگرایانه به این پدیدهها در حکم اعضای حیاتی یک کل واحد دور از ذهن است. از این رو، در دو دههی بعد از جنگ جهانی دوم، کارکردگرایی با اقبال فراوانی همراه بود ، و همراه با جنبشها و نارآمیهای دهه شصت و هفتاد قرن بیستم، این توجه فروکش کرد. البته تلاشهای متعددی برای بازنگری در آن، یا ترکیب آن با دیگر نگاهها صورت گرفته است که ضمن مرور نقدها به برخی از این تغییرات اشاره میکنیم:
وقتی پیشاپیش جامعه را همچون ارگانیسم یا بدن انسان تصور میکنیم، پیش فرض ما این است که تمام نهادها و پدیدههای اجتماعی دارای کارکردی حیاتی هستند. البته ممکن است برای توضیح موارد پیچیدهتر، از مفاهیمی همچون «کجکارکرد»، «کارکردهای آشکار و پنهان» یا «کارکردهای ناخواسته» استفاده کنیم، اما تصور حیاتی از نهادهای اجتماعی همچون اعضای یک ارگانیسم که همواره کارکردی فراتر از نیازهای خود دارند، نوعی جهتگیری و نگاه هنجارین به موضوع تحقیق میدهد که گاه میتواند با بیطرفی ارزشی مغایر باشد. گفتمان کارکردگرا، بین دو قطب توصیف عینی و پیشفرضهای هنجارین در حرکت مداوم است. یعنی از یک سو پدیدههای اجتماعی را به شکل عینی توصیف میکند، و بعد به دنبال کارکرد آن میگردد. یعنی یک پدیده چون کارکرد دارد در جامعه تکرار شده، و چون در جامعه تکرار میشود پس کارکرد دارد. این دام روش شناختی که حتی از جانب جامعهشناسان کارکردگرا مطرح شده به عنوان همانگویی و فرجامگرایی شناخته شده است. این نگاه در نظریه کارکردی قشربندی دیویس و مور کاملاً مشهود است. وقتی نابرابریهای جایگاهی موجود در جامعه را همچون امری ضروری و جهانشمول تبیین میکند که در عمل به سوگیری ارزشی به نفع جایگاههای ممتاز در وضع موجود منجر میشود. نظریه کارکردی قشربندی همچنین ما را با معضل دیگری در سطح تحلیل مواجه میکند، چون پرداختن به کارکرد در سطوح تحلیل خرد، میانبرد، و کلان، تعابیر متفاوت و گاه متضادی به همراه خواهد داشت. مثلاً ممکن است در سطح خرد یا میانبرد (برای برخی افراد و گروهها) کارکردی وجود داشته باشد که در سطح کلان کجکارکرد به حساب آید، یا بالعکس.
همچنین وقتی جامعه را صرفاً به عنوان اجزایی با کارکردهای متقابل در نظر میگیریم ممکن است، نقش کارکردی آنها بالاتر از توضیح تاریخی شکلگیری هر کدام قرار میگیرد، تا جایی که جامعه به عنوان یک کل ارگانیک مستقل از تاریخ هر کدام از اجزا و وقایع مورد بررسی قرار می گیرد. فلچر که خود از جامعهشناسان کارکردگرا است در دهه ۱۹۵۰ با توضیح دو سویه تاریخی و کارکردی در نظرات دورکهایم حضور هر دو سویه را ضروری می داند و تاکید می کند که اگر «پیشفرضهای کارکردگرایانه همچون جزمیات نهایی و افراطی در نظر بگیریم» با مشکلات زیادی مواجه میشویم و باید «با دقتنظر» از آنها استفاده کرد. در واقع مسالهی غیرتاریخی بودن، میتواند در کنار ناتوانی از درک تغییرات قرار بگیرد. یعنی نگاه کارکردگرا در شرایط ثبات نسبی و تغییرات تدریجی میتواند کارآمد باشد (مثلاً در جوامع پیشامدرن)، اما در مواجهه با تحولات تاریخی پرشتاب با عوامل گوناگون و نیروها و ارزشهای متضاد به سختی میتواند آنها را در الگوی ارگانیسم واحد بگنجاند.
اکنون سعی کنیم در یک مثال رویکرد کارکردگرایی را به شکل شماتیک مرور کنیم. فرض کنید ما شاهد حضور مستمر نهادی به عنوان تأمین امنیت اخلاقی در سطح جامعه هستیم. پیشفرض هنجارین ــ و چه بسا متافیزیکیــ کارکردگرایانه خود را در جایی نشان میدهد که گاه میگویند: «اگر حجاب اجباری را بردارند، توی این ممکلت خون به پا میشود.» شاید چون «فرهنگ» پوشش اختیاری در جامعه ما نهادینه نشده است، و کارکرد پلیس امنیت اخلاقی تنظیم رابطه بین نگاههای سنتی و مدرن است.
حال میتوان ادعا کرد که تنظیم روابط جنسیتی صرفاً کارکرد آشکار پلیس امنیت اخلاقی است، و «کارکرد نهان» آن حضور گسترده و مستمر پلیس و پلیسی کردن فضای عمومی است، چنانکه در طول زمان این نهاد عملاً نتوانسته نقش نخست را به درستی ایفا کند، اما کارکرد نهان خود را همواره حفظ کرده است.
همزمان این نهاد با پیامدهای ناخواستهای همراه بوده است من جمله تبدیل شدن موضوع پوشش اختیاری به محل نزاع میان مدافعان و مخالفان وضع موجود (مثلا کارکرد سیاسی حجاب در کارزارهای مختلف).
این نهاد از اساس میتواند یک کجکارکرد در نظر گرفته شود، چون استفاده از زور پلیسی برای تنظیم روابط جنسیتی در سطح انتخابهای فردی، جز در مواردی مانند خشونت خانگی، حتی از نگاه سنتی به این موضوع نشانگر ناکارآمدی در نهادهای مرتبط با آن است.
همچنین با در نظر گرفتن بعد تاریخی موضوع (تا اسفند ۵۷ و کارکرد آشکار و نهان حجاب اجباری برای تثبیت اقتدار مذهبی حاکم، و تا سالها قبل از آن، و نقشی که کشف حجاب در مدرنیزاسیون دوران پهلوی اول ایفا میکرد) تعابیر و ابعاد جدیدی اضافه خواهند شد که از تمام این کارکردها فراتر میروند.
در نهایت، در مواجهه با یک تغییر سریع بعد از سال ۱۴۰۱، تمام تعابیر فوق از تنظیم روابط جنسیتی گرفته، تا کارکرد پلیسی کردن فضای عمومی، یا تثبیت گفتمانهای حاکم به واسطه سلطه بر بدن زنان، هیچکدام نمیتوانند این تحول سریع در فضای عمومی، در ذهنیت بسیاری از خانوادههای سنتی، و نسبت آن با اقتدار حاکمیت را در چهارچوب صرف کارکردی توضیح دهند.
کارکردگرایی در جامعهای که در ثبات نسبی و در سطحی از یکپارچگی و همبستگی اجتماعی به سر میبرد، میتواند برای بررسی کارآمدی یا تغییرات لازم در مقیاسهای میانبرد (سطح گروهها و نهادها) مفید باشد. اما در شرایطی مثل ایران امروز، در بهترین حالت میتواند از یک منظر بخشی از مسائل بدخیم ما را خرد کند تا قابل بررسی شود.



