روزی مردی به نام ژول ریمه جامی را از خاکستر جنگها بهپا کرد، برای آشتی میان ملتها، برای اینکه توپ جای گلوله را بگیرد، و زمین، میدان دوستی باشد نه میدان تیر.
اما امروز، این رؤیا در چنگال فیفای مافیایی و رئیسش، اینفانتینو، به بازار مکارهای بدل شده که در آن، همهچیز با دلار وزن میشود— از ردهبندی تیمها تا ارزش پیراهنها، از انتخاب میزبان تا سکوت در برابر جنایت.
در این جهان واژگون، جایزهٔ «صلح» را به ترامپ میدهند— مردی که ستونهای جهان را با دروغ و دیوار و خشم به لرزه انداخت. و آمریکا، با بلعیدن ۶۰٪ بازیها، کانادا و مکزیک را به سایه راند تا درآمدها دوباره به همان خزانهٔ همیشهپُر بریزد.
بلیطها، برای مردمان نیست؛ برای کارگران بندر که دستهایشان بوی نمک و زنجیر میدهد، برای کارگران معدن که ریههایشان سیاهتر از توپ چرمی است، برای کارگران ساختمان که آسمانخراشها را میسازند اما در آلونکها میخوابند، برای دهقانانی که نانشان پیش از آنکه به سفره برسد زیر پای تورم له میشود— جایی نیست.
دانشآموزان، دانشجویان، و دختران رنجکشیدهٔ کار، که هر روز با نانِ نصفه و امیدِ کامل به زندگی بندند، از پشت شیشههای شکستهٔ فقر به جعبهٔ جادویی خیره میشوند. چرا؟ چون دنیای بیرون به آنان رحم نمیکند اما فوتبال— همان فوتبالِ ربودهشده— قول میدهد یک ماه غمها را مُسَکن باشد.
و زندانیان، در بندهای تنگ و نمور، با گوشهای تیز و رادیوهای قاچاقی، بازیها را دنبال میکنند؛ چون فوتبال برایشان طنابیست باریک بین امید و تباهی.
اما این عشقِ میلیونی، در چنگال تبلیغاتیست که چشم و گوش را میشوید، ذهنها را از نان دور میکند، و تودهها را به خوابی شیرین اما مرگبار میبرد. میگویند سرگرمی، اما سرگرمی نیست— خوابرباییست. گفتگوهای بیپایان مجریان، پیشدرآمدها، تحلیلهای صوری، و شور رسانهای، همه برای این است که در آن یک ماه و حتی یک ماه پیش و یک ماه پس از آن، کسی به جنگها نگاه نکند.
نه به سودان، نه غزه، نه اوکراین، نه گرسنگان جهان. در همین زمان، کمپانیهای چندملیتی میلیاردها دلار روی پیراهنها، کفشها، تبلیغات، و شرطبندیها خرج میکنند، در حالی که کشورهایی که روزگاری ستون فوتبال را ساختند حتی از حق رشد خود محروماند. غارت، در لباس ورزش.
و در میان این تاریکی، فقط نام چند انسانِ شریف هنوز روشن میماند:
- یوهان کرایف، که جام جهانی ۷۸ را تحریم کرد تا کنار خونریزیِ دیکتاتوری آرژانتین نایستد.
- اوزهبیو، که ثروتش را برای آزادیخواهان موزامبیک خرج کرد، نه برای دلالان شبرو.
- سوکراتس، کاپیتان و پزشک مردمی برزیل، که درآمدش را به مردم قبایل آمازون بخشید و گفت: «فوتبال بدون انسانیت، پوچ است.»
آری مهربانم، فوتبال امروز، دیگر تنها بازی نیست؛ آینهایست که جهان سرمایهداری را بیهیچ آرایشی پیش چشم ما میگذارد— جهانی که شادی تودهها را میدزدد تا ثروت اقلیتی کوچک را جاودانه کند.
اما من، که تمام عمر عاشق فوتبال بودهام، هنوز میگویم: این بازی هنوز نَفَس دارد— تا وقتی بچههای خاکیپوش آفریقا، پابرهنههای آمریکای جنوبی، و کارگران بندر و معدن با همان عشق نخستین به توپ نگاه میکنند.



