سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۱۵ خرداد, ۱۴۰۵ ۱۷:۲۹

جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۷:۲۹

استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ ترامپ: سقوط امپراتوری و قیام یک ابرقدرت منطقه‌ای

«انصاف» در استراتژی امنیت ملی، کدی برای بازآرایی اقتصادی اجباری است – تعرفه‌ها، تحریم‌ها، فشارهای مالی، انضباط زنجیره تأمین و بازگشت تولید به مناطق تحت کنترل آمریکا. این واژگان تکنوکراتیک برای جنگ اقتصادی است که برای آرامش مخاطبان داخلی طراحی شده، در حالی که در عمل فقط تحمیل هنجارهای جهانی بر رقبای در حال ظهور است.

ترجمه و تلخیص مجله جنوب جهانی

این مقاله، سند استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ دولت ترامپ را نه یک طرح راهبردی معمولی، که یک اعتراف تلخ به سقوط امپراتوری و نقشه‌ای برای بازسازی «قطب آمریکایی» در مقیاسی کوچک‌تر تحلیل می‌کند. این سند که ظاهراً جایگاه آمریکا در جهان را تبیین می‌کند، در واقع نشان‌دهنده بحران عمیق اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک این قدرت جهانی است. این گزارش با نگاهی انتقادی، آشکار می‌سازد که آمریکا دیگر توان حفظ برتری جهانی خود را ندارد و به سوی استراتژی دفاعی و بومی‌سازی قدرت باز می‌گردد؛ جایی که نیم‌کره غربی به قلب تپنده و کانون اصلی تلاش‌های راهبردی تبدیل می‌شود. این تحلیل، سند مذکور را نه راهنما، که سندی برای درک تحولات عمیق در ساختار قدرت آمریکا و واکنش آن به افول جایگاه بین‌المللی‌اش می‌نگارد.

استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵، با نوعی صداقت ناخواسته، روشن می‌سازد که عصر برتری سیاره‌ای آمریکا به سر رسیده است. این سند که به زبان رسمی و خنثی تنظیم شده، در واقع ترس و اضطراب طبقه حاکم آمریکا را منعکس می‌کند؛ طبقه‌ای که نمی‌تواند افسانه برتری خود را با واقعیت‌های مادی تطبیق دهد و با پیامدهای سقوط خود دست‌به‌گریبان است. قرن آمریکایی نه با انفجار، که با یک محاسبه سرد به پایان رسید. اعداد دیگر جور درنمی‌آید؛ اقتصاد درگیر رکود صنعتی، مالی‌سازی افراطی، مازاد تسلیحاتی و بحران مشروعیت است. از منظر اقتصاد سیاسی، سرمایه مالی-انحصاری در بن‌بست خود گرفتار شده: رکود در داخل، بحران در خارج، و اقتصاد جهانی که دیگر یک فرمانروا را تحمل نمی‌کند. در این وضعیت، این سند استراتژیک، بیش از راهنما، به نقشه جنگی برای طبقه‌ای تبدیل می‌شود که بالاخره محیط در حال تنگ‌تر شدن خود را درک کرده است.

این امپراتوری دایره دید خود را تنگ می‌کند. جایی که زمانی سایه‌اش بر کل سیاره گسترده بود، اکنون به نیم‌کره‌ای پناه می‌برد که با دکترین مونرو آن را ترسیم کرده بود. این سند به مردم خود – با لحنی نرم و محترمانه – می‌گوید که مأموریت جدید، رهبری جهان نیست، بلکه «تأمین امنیت محله خودمان» است. این معادل سیاسی صاحب‌خانه‌ای است که نیمی از املاکش را فروخته و ناگهان از جذابیت‌های خانه کودکی‌اش دوباره لذت می‌برد. به عبارت دیگر، این نخستین گام در بازتقسیم امپراتوری ابرامپریالیستی است: انقباضی راهبردی که خود را در لباس وضوح راهبردی پنهان می‌کند. و در زیر این انقباض، ساختار جنینی «قطب آمریکایی» در حال شکل‌گیری است؛ قلعه‌ای نیم‌کره‌ای که برای جبران دست‌یازی رو به زوال جهانی طراحی شده است.

وقتی استراتژی امنیت ملی از این شکوه می‌کند که «استراتژی آمریکا از مسیر منحرف شده»، یعنی جهان دیگر از قوانین امپراتوری در حال سقوط پیروی نمی‌کند. این بی‌نظمی، نه خارجی، بلکه داخلی است؛ هرج‌ومرج طبقه حاکمی که در حال مذاکره با تاریخ است در حالی که تاریخ نیمی از در را باز کرده است. این سند تلاش می‌کند خود را با تاریخ همسو سازد و با ترکیبی از اتحادها، تعرفه‌ها، پهپادها و سخنرانی‌های وطن‌پرستانه، عصری را بازسازی کند که در آن سخن واشنگتن قانون بود. اما حتی زبان خودش نیز فریبش می‌دهد. در این متن، نه پیروزی، که فقط تلاش برای درمان وجود دارد؛ نه اعتماد، که فقط تردید شکننده یک قمارباز که اصرار دارد شانسش اگر همه یک بار دیگر به او اجازه شست‌وشوی ورق‌ها را بدهند، باز خواهد گشت.

و این دقیقاً دلیل اهمیت این سند است، نه به خاطر درک دقیقش از جهان، بلکه به خاطر افشاگری دقیقش از بحران امپراتوری. استراتژی امنیت ملی، آینه‌ای است که مقابل طبقه حاکم گرفته شده؛ طبقه‌ای که نمی‌تواند افسانه خود را با واقعیت مادی تطبیق دهد. این تشخیصی است از ترس امپراتوری که توسط خود ترسیده‌ها نوشته شده است. و این نکته بنیادینی را درباره مسیر پیش‌رو به ما می‌گوید: دولت آمریکا که با چندقطبی‌سازی و رکود اقتصادی روبروست، قصد دارد با تمرکز – نه با فروتنی، که با انسجام – کمبود قدرت ازدست‌رفته را جبران کند؛ یعنی، نیم‌کره را قفل کند تا تصویری از برتری را که دیگر نمی‌تواند در سطح جهانی حفظ کند، به نمایش بگذارد.

قبل از اینکه امپراتوری بتواند یک نیم‌کره را فرماندهی کند، ابتدا باید «خانه» خود را منضبط کند. این یک تز پنهان در بخش‌های داخلی استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ است – آن بخش‌هایی که ادعای «تجدید حیات» و «وحدت» دارند اما در واقع درباره بازسازی هسته ساکن برای مرحله جدیدی از بحران امپراتوری هستند. ایالات متحده نمی‌تواند قدرت خود را به بیرون منعکس کند مگر اینکه تنش‌های در حال انفجار درونی را ثبات بخشد. و استراتژی امنیت ملی به وضوح نشان می‌دهد – هرچند هرگز مستقیماً نمی‌گوید – که عصر همگونی آسان در داخل امپراتوری به پایان رسیده است. طبقه سفیدپوست حاکم اکنون قصد دارد هسته جدیدی بسازد.

این استراتژی با یک اعتراف پنهان به شکل اعلامیه آغاز می‌شود: «مردم آمریکا بزرگترین منبع استراتژیک ما هستند.» این وطن‌پرستی نیست، حسابداری است. دولتی که با رکود اقتصادی، پراکندگی نیروی کار، قطبی‌سازی سیاسی و نابودی طبقه کارگر متخصص روبروست، باید پایه اجتماعی قابل اعتمادی را دوباره متحد کند. این سند استراتژیک، جمعیت را نه به عنوان شهروندان، که به عنوان زیرساخت‌هایی می‌بیند که باید برای بازیابی امپراتوری دوباره به کار گرفته شوند. وظایف را مشخص می‌کند: پرورش وطن‌پرستی، پاکسازی آلاینده‌های ایدئولوژیک، بازگرداندن اطاعت به افکار عمومی ملی.

در اینجا استراتژی امنیت ملی لحن خود را به شکلی تغییر می‌دهد که اگر با دقت خوانده نشود، به راحتی از دست می‌رود. متن از «تجدید ارزش‌های مشترک»، «بازسازی اعتماد» و «غلبه بر تقسیم» صحبت می‌کند، اما آنچه واقعاً توصیف می‌کند، بازسازی سیاسی جمعیت فرسوده به پایه داخلی قابل اعتماد برای بازسازی نیم‌کره است. امپراتوری باید وحدت ایدئولوژیک را که لیبرالیسم نوین از بین برده است دوباره به دست آورد؛ باید «هویت آمریکایی» را بازسازی کند که جهانی‌سازی آن را رقیق کرده است؛ باید افسانه برتری آمریکایی را که چندقطبی‌سازی تحقیر کرده است بازسازی کند. در تحلیل ما، این معماری ایدئولوژیک «فاشیسم فناوری» است: روشی بازسازی‌شده برای حکمرانی که در آن، ریاضت داخلی با ارتقاء نظامی، پیوستگی نژادی-ملی و شیطان‌سازی مخالفان همراه شده است.

اما برخلاف فاشیسم کلاسیک که از بحران سرمایه‌داری صنعتی پدیدار شد، فاشیسم فناوری از سرمایه‌داری مالی-انحصاری در حال فروپاشی سر برمی‌آورد. این از اقتصاد سیاسی‌ای نشئت می‌گیرد که دیگر برای اکثریت ساکنان، ثروت گسترده‌ای تولید نمی‌کند و بنابراین نیازمند اشکال جدیدی از رشوه ایدئولوژیک و پیوستگی اجباری است. به همین دلیل است که استراتژی امنیت ملی یک «جنگ ساکت» علیه DEI (تنوع، برابری، شمول)، آگاهی انتقادی و هر گفتمانی که تهدیدی برای وحدان اسطوره‌ای جمهوری ساکن است به راه می‌اندازد. این‌ها نه به عنوان اختلافات فرهنگی، که به عنوان تهدیدات امنیت ملی تلقی می‌شوند. طبقه حاکم به این نتیجه رسیده است که امپراتوری در حال استحکام‌بخشی به نیم‌کره خود، نمی‌تواند تفرقه ایدئولوژیک در داخل را تحمل کند.

از منظر مبارزه طبقاتی، این بازسلاح‌سازی سیاسی طبقه کارگر اشرافی در حال کوچک شدن است. سیستم نمی‌تواند سبک زندگی بورژوازی خرده‌پای جهانی را که جمعیت ساکن زمانی انتظار داشت حفظ کند؛ مازاد دیگر در مقیاس بزرگ وجود ندارد. و بنابراین استراتژی امنیت ملی قرارداد جدیدی را ترسیم می‌کند: ریاضت وطن‌پرستانه، کار منضبط، وفاداری ایدئولوژیک و هویت ملی بازسازی‌شده با مأموریت امپریالیستی. اگر ایالات متحده قصد دارد نیم‌کره را به عنوان قلمرو خود بازسازی کند، ابتدا باید اطمینان حاصل کند که پایه داخلی آن – به‌ویژه طبقات تاریخاً ممتاز – کاهش شرایط مادی را در ازای مشارکت در پروژه ملی‌گرای بازسازی‌شده می‌پذیرد.

به همین دلیل است که استراتژی امنیت ملی بر «تجدید مدنی»، «هویت ملی» و «بازگرداندن اعتماد به نهادها» تأکید فراوان دارد. این‌ها افکار دموکراتیک نرم نیستند؛ این‌ها آماده‌سازی‌های ایدئولوژیک برای «قطب آمریکایی» هستند: معماری امنیتی نیم‌کره‌ای که نیازمند جمعیتی منضبط است که حاضر به پشتیبانی از نظامی‌سازی، پذیرش اقدامات اقتصادی اضطراری و دیدن افول امپراتوری نه به عنوان شکست سیستماتیک، که به عنوان تهدید خارجی نیازمند وحدت باشد. به این ترتیب، استراتژی امنیت ملی تلاش می‌کند مشکلی سیاسی را حل کند که هیچ سند استراتژیک دیگری نمی‌تواند به صورت عمومی اذعان کند: چگونه توهم همبستگی را حفظ کند وقتی امپراتوری دیگر نمی‌تواند منافعش را به همه توزیع کند.

حتی پیشنهادات اقتصادی در این بخش، نیت دولت را آشکار می‌سازد. سیاست صنعتی، سرمایه‌گذاری زیرساختی و «بازسازی طبقه متوسط» نه به عنوان ابزار رفاه اجتماعی، که به عنوان ابزارهای امنیت ملی ارائه می‌شوند. ظرفیت تولید باید نه برای نیازهای اجتماعی، که برای کارکرد امپراتوری احیا شود. نیروی کار باید برای ادغام در اقتصادی آماده جنگ، بازآموزی شود. استراتژی امنیت ملی به وضوح بیان می‌کند: رونق اقتصادی ضروری است زیرا «دشمنان ما از آسیب‌پذیری‌های ما سوءاستفاده می‌کنند». به زبان ساده: اسکلت صنعتی را بازسازی کن تا امپراتوری بتواند رقابت طولانی‌مدت را بدون فروپاشی زیر بناهای توخالی، انجام دهد.

آنچه از این صفحات برمی‌آید، طرحی برای شکوفایی داخلی نیست؛ این اصلی برای بازسازی ساکن است. استراتژی امنیت ملی پیشنهاد می‌کند بافت ایدئولوژیک ملتی فرسوده را سفت‌تر کند، نیروی کار را منضبط سازد و مفهومی نژادپرستانه از وحدت ملی را بازسازی کند که بتواند برتری نیم‌کره‌ای را در جهانی چندقطبی حفظ کند. این لولا داخلی «قطب آمریکایی» است: بازسازی سیاست داخلی به گونه‌ای که بتواند پروژه خارجی را تحمل کند.

استراتژی امنیت ملی شهروندی را می‌خواهد که برای کمتر کار کند، با دلایل کمتری بیشتر باور کند و پشت مأموریتی ملی که تنها به نفع طبقه فرمانده است، جمع شود. آن شهروندی را می‌خواهد که رضایت بدون ثروت، وفاداری بدون پاداش و همبستگی بدون عدالت را بپذیرد. این پروژه مهندسی اجتماعی است که در پاراگراف‌های محترمانه داخلی، نه به عنوان سیاست داخلی، که به عنوان لجستیک امپراتوری پنهان شده است: جوش‌دادن هسته‌ای وطن‌پرست و مطیع که بتواند به عنوان بالستیک فرهنگی و سیاسی برای قلعه نیم‌کره‌ای عمل کند.

بدین سان، استراتژی امنیت ملی حقیقت خود را آشکار می‌سازد: امپراتوری باید پیش از بازسازی قدرت خود، مردم خود را بازسازی کند. و این آشکارترین نشانه است که سقوط دیگر افقی دور نیست، که وضعیتی حاضر است – وضعیتی که طبقه حاکم قصد دارد از طریق انضباط، اسطوره‌سازی و بازسازی خود جمعیت، از آن عبور کند.

در هر امپراتوری در حال سقوط، لحظه‌ای است که جغرافیا دیگر بوم نقاشی تسلط نیست و به سری از دالان‌هایی تبدیل می‌شود که باید محافظت شوند. استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ به طرز شگفت‌آوری آرام، دقیقاً در آن لحظه به این نقطه می‌رسد، جایی که از اظهارات بزرگ‌منشانه درباره هدف آمریکایی به فهرست محرمانه‌ای از «مسیرهای ترانزیت جهانی»، «گذرگاه‌های کلیدی» و «گره‌های بحرانی زنجیره تأمین» تغییر لحن می‌دهد. امپراتوری که زمانی جهان را مانند صفحه شطرنجی از چک‌پوینت‌ها می‌شمرد، اکنون جهان را به عنوان گلوگاه‌ها می‌شمرد. این دیگر جاه‌طلبی نیست؛ این استراتژی محاصره است.

استراتژی امنیت ملی هرگز نمی‌گوید: «قدرت ما منقبض شده است.» نیازی ندارد. جغرافیای آن این را فاش می‌سازد. جهان – که زمانی به مناطقی تقسیم شده بود که آمریکا شرایط زندگی و مرگ را در آن تعیین می‌کرد – به شبکه‌ای از گلوگاه‌ها کاهش یافته است که امپراتوری باید برای استخراج اجاره از سیاره‌ای که دیگر اطاعت نمی‌کند، بر آن‌ها تسلط داشته باشد. تنگه‌ها، کانال‌ها، کابل‌های داده، مسیرهای کشتیرانی، کمربندهای معدنی، حاشیه دریای کارائیب، کانال پاناما: این‌ها اکنون نقشه واقعی امپراتوری را تشکیل می‌دهند. نه ملت‌ها. نه اتحادها. کریدورها. خطوط. گلوگاه‌ها.

به طور خلاصه، این گذار امپراتوری از تولید به کنترل گردش است. با بی‌درایتی در ترک لبه صنعتی خود و تحقیر ایدئولوژیک برتری‌اش، سرمایه مالی-انحصاری به آخرین اهرمی که هنوز در اختیار دارد متوسل می‌شود: واسطه‌گری اجباری. مسیرها را کنترل کنید، جریان‌ها را کنترل کنید، شرایطی را که دیگران باید کالاها، داده‌ها، انرژی و سرمایه خود را از طریق آن جابجا کنند، کنترل کنید. از دنیایی که دیگر نمی‌توانید آن را حکمرانی کنید، اجاره استخراج کنید. این اجاره امپراتوری است که با زبان امنیت ملی پوشانده شده است.

استراتژی امنیت ملی این تغییر را اینگونه توضیح می‌دهد: «دشمنان ما قصد دارند زنجیره‌های تأمین جهانی را مختل کنند.» اما زنجیره‌های تأمین خودشان «مختل» نمی‌شوند؛ آن‌ها به عنوان جهان خود را بازسازماندهی می‌کنند و تکامل می‌یابند. چین مسیرهای جایگزین می‌سازد؛ روسیه جریان‌های انرژی را بازگردانی می‌کند؛ جنوب جهانی چارچوب تجارت جنوب-جنوب را ایجاد می‌کند؛ بریکس سیستم‌های مالی موازی را توسعه می‌دهد. پاسخ آمریکا – که در این سند کدگذاری شده – این است که گلوگاه‌هایی را که هنوز در اختیار دارد سفت‌تر بگیرد یا کنترل را دوباره تحمیل کند.

اینجاست که «قطب آمریکایی» شکل مادی خود را می‌گیرد. حوضه کارائیب به لولا لجستیکی نیم‌کره تبدیل می‌شود. پاناما به نقطه فشار بدل می‌گردد. کانال – که یادمان مهندسی امپراتوری است – به عنوان گلوگاه ژئوپلیتیکی بازتعریف می‌شود. هر کسی که پاناما را کنترل کند، هم تجارت نیم‌کره‌ای و هم دسترسی چین به بنادر آمریکای لاتین را کنترل می‌کند. استراتژی امنیت ملی پاناما را از مسیر کشتیرانی به نقطه استراتژیک تبدیل می‌کند. حوضه خلیج مکزیک به خندق نظامی تبدیل می‌شود. آمریکای جنوبی به انبار مواد معدنی و صادرات کشاورزی حیاتی بدل می‌گردد که چین به آن وابسته است. برای حفظ کارکرد نیم‌کره به عنوان پشتوانه امپراتوری، این گلوگاه‌ها باید تحت سلطه آمریکا بمانند.

استراتژی امنیت ملی این را با زبان بی‌طرفانه «تأمین ترانزیت امن» توصیف می‌کند، اما زیرنویس آن غیرقابل انکار است: نیم‌کره غربی در حال بازآرایی به عنوان قلعه لجستیکی است. هر گلوگاهی که اقتصاد جهانی را تغذیه می‌کند، باید یا تحت کنترل آمریکا اداره شود یا در برابر اختلال آمریکا آسیب‌پذیر باشد. این ذات بازتقسیم امپراتوری ابرامپریالیستی است. وقتی امپراتوری نمی‌تواند جهان را فرماندهی کند، گلوگاه‌ها را فرماندهی می‌کند.

و این منطق به خارج نفوذ می‌کند. استراتژی هند-اقیانوسیه نه فقط درباره مهار چین، که درباره مالکیت خطوط دریایی و گلوگاه‌ها برای ساختار دادن به اقتصاد فناوری است. خاورمیانه نه فقط درباره نفت، که درباره جریان‌های انرژی است که نفوذ در بازارهای جهانی را تعیین می‌کنند. آفریقا نه درباره توسعه، که درباره لیتیوم، کبالت، عناصر نادر و گذرگاه‌های لجستیکی است که چین برای بازتولید صنعتی به آن وابسته است.

استراتژی امنیت ملی همه این‌ها را با چهره‌ای صاف نام می‌برد، گویی این‌ها حقیقت‌های جغرافیایی ابدی هستند نه نشانه‌های برتری در حال سقوط. اما وقتی آن را از طریق لنز «جهان در حال گذار» می‌خوانید، حقیقت در سادگی خود بی‌رحمانه می‌شود: ایالات متحده دیگر باور ندارد که می‌تواند جهان را مالکیت کند؛ باور دارد که می‌تواند گلوگاه‌ها را مالکیت کند. و اگر آن گلوگاه‌ها را مالکیت کند، باور دارد که می‌تواند شرایط زندگی اقتصادی جهانی را تعیین کند.

این معادل امپراتوری با گردن کلفتی است که دیگر نمی‌تواند محله را اداره کند اما همچنان کنترل تنها پلی که از آن خارج می‌شود را در اختیار دارد. او ضعیف‌تر از پیش است، اما به طرز خطرناک‌تری متمرکز و بیشتر متمایل به زور، زیرا گزینه‌های کمتری دارد. استراتژی امنیت ملی، اصل حکمرانی دولتی را آشکار می‌سازد که برای اعمال این نوع قدرت – قدرتی که از انقباض نه گسترش سرچشمه می‌گیرد – آماده می‌شود.

این خلاصه، اسکلت «قطب آمریکایی» را آشکار می‌سازد: نیم‌کره‌ای که کمتر توسط قلمرو که بیشتر توسط گلوگاه‌ها تعریف می‌شود. قلعه‌ای که نه با دیوارها که با گلوگاه‌ها ساخته شده است. امپراتوری کوچک‌شونده‌ای که یاد می‌گیرد فضاهای باریکی را که جهان باید از طریق آن حرکت کند، مسلح کند. این جغرافیای سقوطی است که به اصل بقا تبدیل شده است. و در آن، ما آینده‌ای از منازعه را می‌بینیم – نه بر سر زمین، که بر سر گذرگاه‌هایی که زمین را باارزش می‌کنند.

اگر بخش‌های اولیه استراتژی امنیت ملی امپراتوری را در حال تشخیص سقوط خود نشان می‌دهد، بخش «ابزارها» نشان می‌دهد که چگونه قصد نجات از آن را دارد. در اینجا سند هر لباس محترمانه باقی‌مانده را از تن درمی‌آورد و ستون فقرات فلزی خود را نمایان می‌سازد. اقتصاد، فناوری، نیروی نظامی، اتحادها – این‌ها نه به عنوان ابزارهای ثروت و صلح، که به عنوان سخت‌افزار عملیاتی دولتی امپراتوری در بحران، بازتعریف می‌شوند. هر چیزی به سلاحی تبدیل می‌شود که باید پروژه استحکام‌بخشی نیم‌کره‌ای و درگیری بلندمدت با دنیایی که آمریکا دیگر نمی‌تواند آن را به اراده خود خم کند، خدمت کند.

با دقت بخوانید: استراتژی امنیت ملی آمریکا را به عنوان ابزارهایی برای ساختن جامعه‌ای بهتر توصیف نمی‌کند؛ آن‌ها را به عنوان ضرایب نیرو در سیاره‌ای خصمانه توصیف می‌کند. ظرفیت صنعتی به «تطبیق‌پذیری» تبدیل می‌شود، نوآوری به «مزیت استراتژیک»، توسعه نیروی کار به «آمادگی ملی»، و حتی اتحادها به «تقسیم بار» – تعبیری محترمانه برای زیرسازی اجباری.

در اینجا، معماری فاشیسم فناوری به طور کامل ظاهر می‌شود. ادغام غول‌های فناوری (Big Tech)، سرمایه مالی-انحصاری و دولت امنیتی – که به عنوان گرایشی بلندمدت وجود داشته – در اینجا به اصل رسمی تبدیل شده است. نقش دولت، طبق استراتژی امنیت ملی، «شکل‌دادن به بازارها»، «همسازسازی سرمایه‌گذاری خصوصی با اولویت‌های ملی» و «تسریع پیشرفت‌های فناوری در زمینه‌هایی که عمدتاً به کارکردهای نظامی و اطلاعاتی خدمت می‌کنند» است. این لویاتان امپراتوری است که آخرین پوشش ایدئولوژیک خود را از دست داده است. این سند اقتصاد ملی را نه به عنوان یک اکوسیستم، که به عنوان یک زردخانه درمان می‌کند.

به نحوه صحبت استراتژی امنیت ملی درباره «نوآوری» توجه کنید. افسانه دموکراتیک خلاقیت کارآفرینی از بین رفته است. در عوض، یک اقتصاد فرماندهی توسط تدارکات دفاعی، نیازهای نظارتی و رقابت ژئوپلیتیکی اداره می‌شود. هوش مصنوعی، محاسبات کوانتومی، بیوتکنولوژی، نیمه‌هادی‌ها – این‌ها بخش‌ها نیستند؛ این‌ها میدان‌های نبرد هستند. دولت آمریکا به طبقه سرمایه‌داران خود می‌گوید در خط قرار بگیرند: در جایی که ما می‌گوییم سرمایه‌گذاری کنید، در جهت دشمنی که ما تعیین می‌کنیم نوآوری کنید و قبول کنید که جهت‌گیری دولتی به عنوان اصل جدید سودآوری عمل کند.

این فاشیسم در شکل کلاسیک خود نیست؛ این نسخه دیجیتال آن است که توسط سرمایه مالی-انحصاری تحت شرایط جهانی چندقطبی طلب می‌شود. این در رحم ملی زندگی می‌آید: داده‌ها را به عنوان اطلاعات میدان نبرد، زیرساخت‌ها را به عنوان دارایی نظامی و صنعت را به عنوان پایگاه عملیات پیشرو در نظر می‌گیرد. و استراتژی امنیت ملی – هرچند خشک به نظر می‌رسد – منشور سیاسی این تشکیل است؛ این قانون اساسی هیئت مدیره است.

بخش نظامی فقط آنچه بخش اقتصادی تضمین می‌کند را تأیید می‌کند. ایالات متحده قصد ندارد پایگاه نظامی جهانی خود را کاهش دهد؛ قصد دارد آن را عاقلانه‌تر کند. محدوده، نیم‌کره است. بقیه جهان، شبکه‌ای از پست‌های پیشرو برای دسترسی به منابع، توانایی اختلال و معماری نظارتی است. پنتاگون در عمل سیستم گردش خون امپراتوری می‌شود: نیرویی را به جایی پمپ می‌کند که گلوگاه‌ها باید حفظ شوند، رقبا باید از فضای تنفسی محروم شوند و شرکا باید به اطاعت انضباطی درآورده شوند.

اما بخش اتحادها حتی بازگوکننده‌تر است. زبان پس از ۱۹۴۵ درباره اشتراک ثروت و امنیت جمعی، جای خود را به حسابداری سرد همبستگی اجباری داده است. به متحدان گفته می‌شود که وظیفه آن‌ها «مسئولیت‌پذیری بیشتر»، سرمایه‌گذاری در «ثبات منطقه‌ای» و کمک به «بازدارندگی ترکیبی» است. استراتژی امنیت ملی به طور ضمنی اعلام می‌کند که کاهش هژمونی آمریکا نیازمند برون‌سپاری هزینه‌های امپراتوری به شرکای جوان‌تر است. اروپا باید خود را مسلح کند؛ ژاپن باید دوباره نظامی شود؛ استرالیا باید به پلتفرمی تسلیحاتی غیرقابل تخریب تبدیل شود؛ دولت‌های آمریکای لاتین باید جمعیت خود را برای حفظ ثبات همسو با آمریکا سرکوب کنند. این ساختار زیرپیمان‌کاری امپراتوری در اواخر دوره است: نه عقب‌نشینی، که توزیع زور کار اجباری در میان سلسله‌مراتب شرکا.

در نهایت، این «ابزارها» به سادگی ماشین‌آلات «قطب آمریکایی» هستند که برای درگیری بلندمدت کالیبره می‌شوند: اقتصاد نظامی‌شده، فناوری مسلح‌شده، اتحادهای منضبط و کل زیرساخت ملی حول پروژه برتری نیم‌کره‌ای بازآرایی شده است. این تکامل سیاست نیست؛ این دگرگونی سیاسی است.

هر امپراتوری شعری دارد که پیش از جنگ برای خود زمزمه می‌کند. برای بریتانیا «مأمور تمدن‌ساز» بود؛ برای فرانسه «liberté» (آزادی). برای ایالات متحده، استراتژی امنیت ملی تحت عنوان محترمانه «اصول»، لیتورژی خود را ارائه می‌دهد. این‌ها باید ستون فقرات اخلاقی جمهوری مطمئن به نظر برسند – اولویت ملت‌ها، واقع‌گرایی انعطاف‌پذیر، صلح از طریق قدرت، انصاف اقتصادی، حاکمیت. اما این‌ها اصول نیستند؛ این‌ها مطالباتی توخالی هستند. این‌ها دستکش ابریشمی است که امپراتوری بر انگشتان خود می‌کشد تا مشت را بپوشاند.

آنچه استراتژی امنیت ملی «اصول» می‌نامد، در واقع ابزارهای روایی است که امتیازات جدید نیم‌کره‌ای را توجیه می‌کند – روان‌کننده ایدئولوژیکی که زور را به نظر می‌رساند. از این رو زبان آشنا به نظر می‌رسد: این سند از هر مرحله تاریخ امپراتوری آمریکا وام می‌گیرد، واژگان دکترین ترومن، NSC-۶۸، ائتلاف پیشروی کندی و جنگ بوش علیه تروریسم را بازیافت می‌کند. اما این بازیافت، در معنای مطلوب، پیوستگی نیست؛ این ناامیدی است: امپراتوری به دلیل اینکه عصر جدید هیچ توجیه تازه‌ای برای باور کردن ارائه نمی‌دهد، به جعبه ابزار قدیمی خود پناه می‌برد.

«اولویت ملت‌ها» را در نظر بگیرید. این به نظر خنثی، حتی دیپلماتیک می‌آید. اما در بافت، معنای تیزتری دارد: ایالات متحده دوباره تأکید می‌کند که قدرت‌های بزرگ حوزه نفوذ خود را دارند و اینکه حوزه خود – نیم‌کره غربی – غیرقابل مذاکره است. این دکترین مونرو با طراحی گرافیکی جدید است. اصلی است که به دیگران حاکمیت را انکار می‌کند در حالی که وانمود می‌کند از آن دفاع می‌کند.

سپس «واقع‌گرایی انعطاف‌پذیر» می‌آید، عبارتی آن‌چنان توخالی که خود انعکاس است. این امپراتوری است که به خود اجازه می‌دهد هر زمان ناخوشایند شد، رتوریک خود درباره دموکراسی و حقوق بشر را رها کند. در واقعیت، این ساده‌لوحی بین‌المللی لیبرال است که پوست ایدئولوژیک خود را می‌اندازد و هسته امپراتوری زیرین را آشکار می‌سازد: هر زمان لازم بود عمل کن، هر طور که می‌توانی توجیه کن. این بیان سیاسی قدرتی در حال سقوط است که باید با تهاجم بیشتری از طریق جهان حرکت کند در حالی که بیشتر درباره خود صحبت می‌کند.

«صلح از طریق قدرت» قدیمی‌ترین خط در کتاب است. اما کارکرد آن در جهانی چندقطبی تغییر می‌کند. در جنگ سرد، این به معنای منعکس‌سازی برتری غالب بود. امروز، این به معنای بازدارندگی از طریق عدم قطعیت – تهدید جنگی که دیگران در آزمودنش تردید دارند – است. این اصل منطق نظامی «قطب آمریکایی» است: ایجاد قلعه‌ای نیم‌کره‌ای به اندازه‌ای مسلح که هر نقضی فاجعه‌بار باشد.

و سپس «انصاف» وجود دارد. اگر می‌خواهید بدانید امپراتوری از چه بیشترین ترس را دارد، به کلماتی که بیشترین تردید را برمی‌انگیزند نگاه کنید. «انصاف» در استراتژی امنیت ملی، کدی برای بازآرایی اقتصادی اجباری است – تعرفه‌ها، تحریم‌ها، فشارهای مالی، انضباط زنجیره تأمین و بازگشت تولید به مناطق تحت کنترل آمریکا. این واژگان تکنوکراتیک برای جنگ اقتصادی است که برای آرامش مخاطبان داخلی طراحی شده، در حالی که در عمل فقط تحمیل هنجارهای جهانی بر رقبای در حال ظهور است. این «تجارت آزاد» برای عصری است که ایالات متحده دیگر در آن برنده تجارت آزاد نیست.

نهایتاً، اصل «حاکمیت». این یکی به دلیل استفاده بی‌پروای استراتژی امنیت ملی از آن، مستحق توجه ویژه است. وقتی واشنگتن حاکمیت را فرامی‌خواند، هرگز به حاکمیت ملت‌هایی که توسط مداخله آمریکا تهدید می‌شوند اشاره نمی‌کند؛ این به حاکمیت خودش اشاره دارد – حق مداخله، تحریم، برهم‌زدن ثبات و انضباط بدون دخالت خارجی. استراتژی امنیت ملی از کلمه «حاکمیت» همانطور استفاده می‌کند که پادشاهان قرون وسطی از «حق الهی» استفاده می‌کردند – به عنوان توجیه کیهانی برای قدرت زمینی.

با هم، این اصول، داربست ایدئولوژیک برای فاز جدید استحکام‌بخشی امپراتوری را تشکیل می‌دهند. آن‌ها برای ایجاد تصور ثبات در عصری که با ناپایداری تعریف می‌شود، طراحی شده‌اند. آن‌ها دستور زبان اخلاقی را فراهم می‌کنند که «قطب آمریکایی» را به جای پروژه‌ای زورگو، به واقعیتی طبیعی بدل سازد. و مهم‌تر از همه، آن‌ها جمعیت داخلی را برای دیدن برتری نیم‌کره‌ای نه به عنوان تجاوز امپراتوری، که به عنوان بازگرداندن نظم صحیح، آماده می‌کنند.

از جایگاه ما، کارکرد این «اصول» نه هدایت سیاست، که قابل‌توجیه‌سازی گذار از لیبرالیسم جهانی به ملی‌گرایی نیم‌کره‌ای است. امپراتوری دیگر مدلی برای تقلید جهانی ارائه نمی‌دهد؛ قلعه‌ای برای ترس ارائه می‌دهد. و قلعه‌ها نیازمند اسطوره‌ها هستند. آن‌ها اصولی را می‌طلبد که تقدیس انزوا، توجیه نظامی‌سازی و ترس ژئوپلیتیک را به فضیلت وطن‌پرستانه تبدیل کند.

بدین ترتیب، استراتژی امنیت ملی کاتکیسم – مجموعه‌ای از انتزاعات اخلاقی – را تدوین می‌کند که مشت را پشت پرچم پنهان می‌کند. اما مشت برای هر کسی که سند را بدون مسکن بی‌گناهی آمریکایی می‌خواند قابل مشاهده است. استراتژی امنیت ملی اصول را دفاع نمی‌کند؛ امتیازات ویژه را دفاع می‌کند. حاکمیت را حفظ نمی‌کند؛ برتری را دوباره طلب می‌کند. صلح را ترویج نمی‌کند؛ تقابل را ترویج می‌کند.

این «اصول»، ماسک ایدئولوژیک «قطب آمریکایی» را آشکار می‌سازند: واژگان دوستانه برای جهانی خصمانه، واژگان دموکراتیک برای اصل زورآشکار، مجموعه‌ای انسانی از اصول برای پروژه‌ای غیرانسانی. امپراتوری‌ها زمانی که گیرشان تنگ می‌شود، نرم سخن می‌گویند. اما اگر به صدا گوش دهید، می‌توانید فلز زیرین را بشنوید.

هر طبقه حاکم در تاریخ، نیت‌های واقعی خود را نه در شعرها یا اصول، که در اولویت‌ها آشکار می‌سازد. و در بخش اولویت‌های استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ ترامپ ۲.۰، مانند اعترافی نوشته‌شده توسط دولتی که جمعیت خود را برای فصلی طولانی از منازعه، ریاضت و نظم نظامی آماده می‌کند – نه برای ثروت، نه برای صلح، که برای بقا – آمده است. این‌ها واقعاً رویه‌های عملیاتی سیستمی هستند که قصد دارد از طریق سخت‌تر کردن خود درونی و بیرونی، از سقوط امپراتوری عبور کند. این در معنای مدنی، سیاست نیست؛ این نقشه راه مدیریت امپراتوری ساختاریافته بر بحران است.

اولویت نخست، نظامی‌سازی مرزها تحت پوشش «پایان دادن به عصر مهاجرت انبوه» است. استراتژی امنیت ملی مهاجرت را به عنوان یک فوریت ملی قاب‌بندی می‌کند، گویی میلیون‌ها نفر در حال محاصره دروازه‌ها هستند تا از پیامدهای کودتاهای حمایت‌شده توسط آمریکا، ساختاری‌سازی توسط صندوق بین‌المللی پول، بحران اقلیمی و تاریخ طولانی استثمار نیم‌کره‌ای فرار کنند. برای طبقه سفیدپوست حاکم، این مدیریت جمعیت در عصر توزیع مازاد رو به کاهش است. وقتی ثروت امپراتوری دیگر نمی‌تواند ثبات داخلی گسترده را تضمین کند، مهاجران به بزدل سیاسی تبدیل می‌شوند – و پلیس مرزی به ابزاری برای انضباط نیروی کار بدل می‌گردد. پایان دادن به مهاجرت انبوه، پایان دادن به جریان کارگرانی است که سرمایه آمریکا زمانی آزادانه از آن بهره‌کشی می‌کرد. این سیگنالی برای مرحله جدید است: امپراتوری اکنون قصد دارد نیم‌کره را قفل کند تا بتواند دوباره کنترل بازارهای کار، سطح دستمزدها و قابلیت اعتماد سیاسی جمعیت ساکن خود را برقرار سازد. امنیت مرزی، در واقع، امنیت طبقاتی است. این مرتب‌سازی بدن‌ها بین کسانی است که در قلب «قطب آمریکایی» ادغام خواهند شد و کسانی که در محدوده مستعمراتی، تحت بازداشت، اخراج یا تبعید قرار خواهند گرفت.

دومین اولویت – «حفاظت از آزادی‌های آمریکایی» – در آنچه حذف می‌کند، بازگوکننده‌تر است. آزادی‌های محفوظ، متعلق به شهروندان داخل جمهوری ساکن است، نه به ملت‌های مستعمره نیم‌کره، نه به کارگرانی که سیستم را فعال نگه می‌دارند. استراتژی امنیت ملی آزادی را تضمین نمی‌کند؛ نظم را تضمین می‌کند. جمعیتی را می‌خواهد که ثبات اقتصادی، پالایش ایدئولوژیک، نظارت گسترش‌یافته و پذیرش مداخله دولتی را تا زمانی که این‌ها به عنوان دفاع در برابر تهدید خارجی و بی‌نظمی داخلی قاب‌بندی شوند تحمل کند. این منطق داخلی فاشیسم فناوری است: گسترش زور در حالی که آن را به عنوان حفاظت روایت می‌کند.

سوم، برون‌سپاری بارهای امپراتوری به متحدان. استراتژی امنیت ملی این را به عنوان «اشتراک مسئولیت» بازتعریف می‌کند، اما معنای آن صریح است: امپراتوری دیگر نمی‌تواند هزینه‌های پلیس جهانی را به تنهایی بپردازد. اروپا باید مسلح‌سازی خود را تأمین کند؛ ژاپن و کره باید برای مواجهه مستقیم آماده شوند؛ استرالیا باید خود را به پلتفرمی تسلیحاتی پیشرفته تثبیت کند؛ دولت‌های آمریکای لاتین باید جمعیت خود را برای حفظ ثبات همسو با آمریکا سرکوب کنند. این ساختار زیرپیمان‌کاری امپراتوری هگمون در حال سقوط است: نه عقب‌نشینی، که توزیع اجباری کار زور در میان سلسله‌مراتب شرکا.

سپس اولویت صنعتی – بازسازی تولید داخلی. اما این بازگشت به توسعه‌گرایی نیودیل نیست؛ این سیاست صنعتی پایه‌ریزی جنگ است. استراتژی امنیت ملی رؤیایی از اقتصادی ندارد که نیازهای انسانی را برآورده کند؛ رؤیایی از اقتصادی دارد که رقابت بلندمدت با چین را حفظ کند در حالی که برتری نیم‌کره‌ای را تثبیت می‌کند. صنایع برجسته – نیمه‌هادی‌ها، زیرساخت‌های انرژی، تولید دفاعی، هوافضا، بیوتکنولوژی – عمدتاً به کارکردهای نظامی، اطلاعاتی و کاربردهای دوگانه متصل هستند. این بازصنعتی‌سازی به مثابه بازسلاح‌سازی راهبردی است.

پشت این موضوع، تضاد مرکزی سرمایه‌داری متأخر آمریکا قرار دارد: سرمایه مالی-انحصاری نمی‌تواند به طور سودآور در بخش‌های تولیدی سرمایه‌گذاری مجدد کند بدون اجبار دولتی و یارانه‌های عمومی. استراتژی امنیت ملی این تضاد را با ادغام جهت‌گیری دولتی با انباشت خصوصی حل می‌کند – سرمایه را مجبور می‌سازد در جایی که ژئوپلیتیک می‌خواهد نه جایی که بازارها طبیعتاً منجر می‌شوند، سرمایه‌گذاری کند. این بازوی اقتصادی فاشیسم فناوری است: اقتصادی فرماندهی برای سرمایه، بازاری رقابتی برای کارگران.

آخرین اولویت بزرگ، ضدانقلاب فسیلی است. دقیقاً در لحظه‌ای که فاجعه اقلیمی شتاب می‌گیرد، دستگاه امنیت ملی آمریکا بر برتری فسیلی به عنوان ستون فقرات استراتژی امپراتوری دو برابر می‌شود. استراتژی امنیت ملی از «انرژی قابل اعتماد»، «زیرساخت‌های مقاوم» و «امنیت تأمین» سخن می‌گوید، اما آنچه واقعاً معنا می‌دهد، چیزی تندتر است: حفظ برتری بر نفت و گاز زیرا سیستم‌های تجدیدپذیر، تهدیدی برای نفوذ ژئوپلیتیکی است که ایالات متحده برای قرنی از آن بهره‌مند بوده است. در معنای «جهان در گذار»، سرمایه فسیلی بخش انرژی نیست – این بخش حاکمیتی است، و ظرفیت جنگی امپراتوری به آن وابسته است.

این تعهد به برتری فسیلی، تعهدی به فروپاشی اکولوژیک نیز هست. اما در منطق امپراتوری، بقا در کوتاه‌مدت بر بقا در بلندمدت غلبه می‌کند. طبقه حاکم انتظار دارد بر فاجعه‌ای که به آن کمک می‌کند، حکمرانی کند. نیم‌کره در حال استحکام‌بخشی نه تنها علیه رقبای خود، بلکه علیه پناهندگان اقلیمی، ناپایداری زنجیره تأمین و شکاف‌های اجتماعی ناشی از سیاره‌ای که به مرزهای امنیتی خود فراتر رفته است، آماده می‌شود. امپراتوری برای مهار فاجعه آماده نمی‌شود؛ برای بقا از طریق نیروی نامتناسب آماده می‌شود.

با هم، این اولویت‌ها، اصل عملیاتی «قطب آمریکایی» را تشکیل می‌دهند: مرزها را قفل کنید، جمعیت را منضبط سازید، اقتصاد را بازسلاح کنید، انرژی را نظامی کنید و متحدان را به شبکه‌ای اجرایی جهانی تبدیل کنید. این آینده‌ای تصورشده نیست؛ این آینده‌ای اعلام‌شده است. استراتژی امنیت ملی به طبقه حاکم می‌گوید چه باید کرد، به جمعیت آمریکا می‌گوید چه باید تحمل کرد و به نیم‌کره می‌گوید چه بر آن تحمیل خواهد شد.

حقیقت سخت این است که ما باید بپذیریم امپراتوری می‌داند محاصره شده و بنابراین خود را به چیزی سخت‌تر، لاغرتر و خطرناک‌تر بازآرایی می‌کند. قلعه می‌تواند به اندازه‌ای که در پیروزی ساخته شود، در ناامیدی نیز بنا شود. و اولویت‌هایی که اینجا برجسته شده‌اند، اولویت‌های ابرقدرتی مطمئن نیستند؛ این‌ها غریزه بقای امپراتوری در غروبی طولانی است.

این مقاله، استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ ترامپ را نه یک سند راهبردی معمولی، که اعترافی تلخ به سقوط امپراتوری و نقشه‌ای برای بازسازی «قطب آمریکایی» در مقیاسی کوچک‌تر تحلیل می‌کند. این سند که ظاهراً جایگاه آمریکا در جهان را تبیین می‌کند، در واقع نشانه‌ای از بحران عمیق اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک این قدرت جهانی است. این گزارش با نگاهی انتقادی و ژرف، آشکار می‌سازد که آمریکا دیگر توان حفظ برتری جهانی خود را ندارد و به سوی استراتژی دفاعی و بومی‌سازی قدرت باز می‌گردد؛ جایی که نیم‌کره غربی به قلب تپنده و کانون اصلی تلاش‌های راهبردی تبدیل می‌شود. این تحلیل، سند مذکور را نه راهنما، که سندی برای درک تحولات ژرف در ساختار قدرت آمریکا و واکنش آن به افول جایگاه بین‌المللی‌اش می‌نگارد.

تاریخ انتشار : ۲۳ آذر, ۱۴۰۴ ۱۰:۱۰ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

ترامپ، توافق با جمهوری اسلامی ایران و پیمان ابراهیم

چنین می‌نماید که زور ترامپ برای خلق «بیگ بنگ»ی نو چندان پرزور نیست.

گره «پیوستن عربستان و قطر به پیمان ابراهیم» به پایان جنگ با ایران را قطر و عربستان به کوری کشاندند.

کوری گره همزمان پیام روشنی را با خود دارد؛

بدون ایران، نظمی نو در منطقه، باختر آسیا؛ حاکم نخواهد شد.

آمریکا باید در ملاحظات سیاسی خود نقش ایران را از «تهدید» به «بازیگر ضروری» بازتعریف کند.

ایران دیری‌ست در پی شناسایی این نقش خود از سوی امریکا بوده است.

مطالعه »

گل به‌خودی فیفا در دادن میزبانی جام جهانی به آمریکا و کانادا و نادیده گرفتن تبعیض نسبت به تیم های شرکت کننده…

گودرز اقتداری: تیم ملی همانگونه که در جام جهانی ۲۰۲۲ در قطر هم هدف تظاهرات مخالفین جمهوری اسلامی قرار گرفت در این بازیها نیز با تقابل مخالفین جمهوری اسلامی بویژه طرفداران سلطنت روبرو خواهذ بود. پیش بینی ها اما انست که این بار شاید بخاطر میزبانی در امریکا و کانادا که هر دو میزبان صد ها هزار ایرانی متمایل به رضا پهلوی هستند، امکان در گیری های بیشتر محتمل‌تر است…. در دیدگاه ما اما تیم ملی تیم تمام مردم ایران است و در این شرایط که کشور هدف حملات و خسارات بی‌بدیل در تاریخ معاصر خود بوده است پیروزی تیم ملی و حمایت عمومی هم‌وطنان برای ایجاد اتحاد و هم‌بستگی ملی بیش لز پیش ضروری و مورد انتظار است. ما مانند همه هنرمندان و روشنفکران میهن تحت ستم‌مان ورزش‌کارانی که با پرچم ایران در هر میدانی مبارزه میکنند را نیز فرزند ایران و از ان خود میدانیم و پیروزی هایشان را در میدان‌های جهانی ارج می‌گذاریم.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

آن روزهای ماه

سقوط اعتبار دیپلماتیک آلمان؛ استثناگرایی استانداردهای دوگانه و رویگردانی جنوب جهانی

احزاب ناسیونالیست کرد و پروژه شکست‌خورده آمریکا ـ اسرائیل: مسئولیت‌پذیری یا ادامه سکوت؟

وقتی AI شهر ساخت عشق، خشونت و شورش آغاز شد!

آمار ۴۰ هزار کشته اعتراضات ایران از کجا آمده است؟

تنگهٔ هرمز به قدمت تاریخ کهن است