در من
شورشی ست
به طعم جرعه اى از شفق،
و به وسعت ناکامى عدالت
و نانی که هرگز
بر سفرهی گرسنه مان نبوده است.
در معابر تنگ زوال عقل،
پرچم بیهودگى
بر برجهای پوشالی،
نشسته در انتظار وزشى
که خون الودست.
شر،
چون خاری هزار سر،
از زهدان پلیدى
رخ بنموده
و بر پیشانیِ هر دیوار،
پنجرهی هر خانه،
و بر لبخندهای مصنوعی حاکم،
حفرهای از تاریکی مینشاند.
و انسانیت،
بیپناهتر از کودکی بینام،
که در گهوارهی خاک خفته است ،
هر لحظه
در مسلخ سکوت،
قربانی میشود.
اینجا،
صداها را
به قیمت سکوت میفروشند؛
و سکوت را،
به قیمت زندگی.
اینجا،
گذر گه فردا ،
به دار بی انتهای حماقت اویخته است.
امروز
عشق
جز سایهای نیمهجان
بر دیوار زندان نیست،
و ترانه
چیزی نیست
جز طنین خاموش طنابی
که بر گلو بستهاند.
من اما،
استاده به در گه عقل
دوباره میرویم
و بر خاکستر عشق
نام تو را ،
آی عدالت گمشده
همچون آوازی زخمی
فریاد میزنم:
شاید روزی
از همین طراوت نازاده،
نهالى بروید
که ریشههایش
در جان انسان
و شاخههایش
در تابش خورشید باشد.
کیوان



