در واشنگتن، پس از آنچه دولت آمریکا «عملیات موفق در ونزوئلا» میخواند، حالوهوایی از غرور و سرمستی سیاسی شکل گرفته است؛ حالتی که بیش از اعتمادبهنفس، به خطای محاسبه شباهت دارد. ربودن نیکولاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا، در روایت رسمی دولت ترامپ نه فقط یک پیروزی قاطع، بلکه نمونهای ایدهآل از شیوهای تازه برای اعمال قدرت معرفی میشود؛ الگویی که قرار است بارها و در نقاط مختلف جهان تکرار شود. در پس این روایت، این تصور در حال تثبیت است که میتوان با ضرباتی سریع، نمایشی و کمهزینه، واقعیتهای پیچیدهٔ ژئوپولیتیک را بدون پرداخت بهای بلندمدت دگرگون کرد.
در همین چارچوب، عملیات ونزوئلا در کنار ترور قاسم سلیمانی در سال ۲۰۱۹ و حمله به تأسیسات هستهای ایران در سال گذشته قرار میگیرد؛ اقداماتی برقآسا، دقیق و بهدور از درگیر شدن در جنگهای فرسایشی. برای بخشی از نخبگان سیاسی آمریکا که هنوز سایهٔ عراق و افغانستان را بر سر خود احساس میکنند، این نوع مداخلهها جذاب است: پیروزیهایی که نه تلفات گسترده میطلبد و نه سالها پاسخگویی سیاسی. اما همین جذابیت، خطرناکترین بخش ماجراست؛ زیرا «پیروزیهای آسان» اغلب بیش از شکستها، قدرت را دچار توهم مصونیت میکنند.
در این فضا، آنچه ترامپ «دکترین دانرو» (Arnaud Bertrand) مینامد ، بهتدریج صورتبندی روشنتری پیدا میکند؛ دکترینی مبتنی بر استفادهٔ بیپرده از قدرت نظامی و نوعی امپریالیسم منابعمحور. از ونزوئلا بهعنوان انبار انرژی گرفته تا دیگر نقاط استراتژیک جهان، منطق مسلط بر این نگاه آن است که آمریکا باید کنترل منابع را به دست گیرد، رقبایی چون چین را عقب براند و قواعدی را که پس از جنگ سرد ــ هرچند ناقص ــ برای مهار قدرتش وضع شده بودند، کنار بزند. در این منطق، سیاست خارجی نه عرصهٔ مدیریت تعارضها، بلکه میدان اعمال اراده است. مدافعان این رویکرد، عملیات ونزوئلا را در کنار ترور قاسم سلیمانی و حمله به زیرساختهای هستهای ایران قرار میدهند؛ اقداماتی برقآسا و هدفمند که بدون فرو رفتن در جنگهای فرسایشی انجام شدهاند. برای نسلی از سیاستمداران آمریکایی که هنوز از کابوس عراق و افغانستان رهایی نیافتهاند، این «جراحیهای نظامی» جذاب جلوه میکند؛ پیروزیهایی سریع که نه تلفات گسترده میطلبد و نه پاسخگویی طولانیمدت.
پیامد این نگاه، تغییر آشکار لحن واشنگتن بوده است. پس از عملیات ونزوئلا، زبان مقامات آمریکایی تهاجمیتر شده و تهدیدها دیگر به «دشمنان سنتی» محدود نمیماند. از کوبا و کلمبیا و مکزیک گرفته تا اروپا، لحن تحقیر و فشار جای دیپلماسی را گرفته است. ایدههایی که زمانی حتی در محافل راستگرای آمریکا اغراقآمیز تلقی میشدند، اکنون بیپرده بیان میشوند. گرینلند نمونهٔ گویای این تغییر ذهنیت است: سرزمینی که نه بهعنوان یک جامعهٔ انسانی یا واحد سیاسی، بلکه همچون قطعهای روی صفحهٔ شطرنج ژئوپولیتیک دیده میشود؛ انباری از منابع و موقعیتی راهبردی که گویی میتوان آن را «تصاحب» کرد. واکنش تحقیرآمیز ترامپ به مخالفت اروپا با این ایده و تمسخر متحدان با تعابیری چون «اشکهای بازندهها» نشان میدهد که منطق معامله و زور تا چه اندازه جایگزین زبان سیاست شده است. در همین فضا، دربارهٔ ایران نیز از «آمادگی برای شلیک» سخن گفته میشود.
همزمان، در داخل آمریکا نیز نشانههای این چرخش بهوضوح دیده میشود. بودجهٔ نظامی به سطحی بیسابقه رسیده و تلاش برای تضعیف محدودیتهای قانونی قدرت جنگی رئیسجمهور شدت گرفته است. در چنین شرایطی، سیاست خارجی تهاجمی میتواند نقش سوپاپ اطمینان را ایفا کند: نمایش قدرت در بیرون برای پوشاندن شکافها و بحرانها در درون؛ از رسواییهای سیاسی و کاهش محبوبیت گرفته تا خشونت ساختاری نهادهایی چون پلیس مهاجرت.
از نگاه برخی تحلیلگران، از جمله آرنو برتران، این رفتارها نه نشانهٔ قدرت، بلکه علامت اضطراب یک امپراتوری در حال فرسایش است؛ امپراتوریای که حس میکند زمان علیه آن حرکت میکند و به همین دلیل به قمارهای پرخطر روی آورده است. تاریخ بارها هشدار داده که پیروزیهای سریع میتوانند آغازی باشند بر زنجیرهای از واکنشها که مهارشان بهمراتب دشوارتر از آغازشان است.
در نهایت، به باور آرنو برتران، تنها عاملی که شاید بتواند این مسیر را متوقف کند، «ترس از پیامدها»ست؛ ترس از آنکه اقدامات امروز، فردا به شکلی غیرقابلکنترل علیه خود آمریکا بازگردد. اما چنین ترسی بدون شکلگیری موازنهای جدی و ائتلافی بینالمللی بعید است شکل بگیرد. ونزوئلا، همچون عراق، ممکن است امروز صحنهٔ اعلام پیروزی باشد، اما تاریخ بارها نشان داده است که اعلام پیروزی زودهنگام، اغلب مقدمهٔ بازگشت پرهزینهٔ همان بحرانی است که گمان میرفت حل شده است.



