*میگویمت بدان
که این شعر
صیقل نخوردهاست!*
وقتی که حرف
از دلِ دودگرفته بیرون میزند،
و جمله
زیر بارانِ گلوله نوشته میشود،
زمخت و بیقواره
و دلخراش میشود.
نگاه کن که
تیرگی واژگان
سفرهٔ خالی
و جای شکاف گلوله
در سینهاست؛
آخر رفیق من،
برق گلوله
و نفسهای بریده
به شعر صیقل نمیدهند.
واژگان ِ
گرسنگی،
گلوله،
و مرگ،
در ذهن کدام شاعر بیغم
آرام و بیدغدغه میجوشد؟
در کوچههایی که شب
خانه کرده است،
و هوای گرسنگی
حروف را تیره میکند،
دیوارها بوی خون گرفته،
و قامت هیچ جملهای
صاف نمیشود؛
گلوله
پیش از پایانِ جمله،
نقطه میگذارد،
شعر صیقل نمیخورد.
مرگ
فعل ها را
به زمان گذشته میبرد؛
و این واژههای سیاه
هرگز صیقل نمیخورند.
واژه های زیبای من،
کجا نمیدانم،
روی پیشخوان نانوایی،
یا در صف طولانی امید،
شاید هم
میان چانههای کوچک خمیر
وقتی که کودکی
با انگشتان نازکش
میشمردشان،
رفتند
و گم شدند!
اما بدان
وقتی قلم،
میان انگشتان شاعر میگرید،
آن گوشهای که برق میزند،
اشک شاعر است.



