وجدان
آرامآرام از درد میمیرد
آنگاه که «زندگیِ معمولی»
شبیه زندگی نیست؛
وقتی که در یک آن مدرسه،
خاک میشود.
فرو میریزد،
و دختران،
با دفترهای مشقِ نیمهنوشته،
زیر آوار میروند.
از شکافِ دردناک دیوارِ دنیا بنگر؛
آنسوتر،
کودکانی بیهراس از آژیر،
چهار طبقه زیر زمین،
آرام و بیدغدغه،
چه زیبا
توپِ گردِ رؤیاهایشان را
شوت میکنند.
اینسوی خاکستر،
چه بگویم؟
بریده باد آن دست؟
نابود باد آن اراده؟
که جنگ را
بر پیشانیِ دخترانِ ما نوشت
و گیسوان نازکشان را
به بوی باروت آغشته کرد.
دلِ من ،
گویی
بر زخمِ گونههای مادری چسبیده،
که صورتش را میخراشد
و نامِ دخترش را
میان دود و خاکستر
فریاد میزند،
و پاسخ
سکوتیست،
سنگینتر از مرگ.
جنگ،
دفترهاییست خیس از خون،
کیفهای رهاشده
خندههای ناتمام
در حیاط ویران مدرسه.
جنگ،
دخترکان را
با رؤیای پزشک شدن
و یا حتی شاعر شدن
میرباید
و سهمشان
ستون کوتاهِ خبرها میشود.
وجدان میمیرد از درد
وقتی ناتوان،
مرگِ کودکان را،
به نظاره مینشیند.
بگذار همصدا
به جنگ،
به هر موشکی
که مدرسه را نشانه میگیرد،
نه بگوییم!
و صلح
این واژهٔ شایستهٔ تکرار،
نگهبانِ زندگی
و مدرسهها شود




1 Comment
ننگ برجنگ و وحوشی که جنگ را پلکان صعود خود ساخته اند.