آن سالها در تهران زندگی میکردم؛ فرقی هم نمیکرد کجا باشی، صدای آژیر همچون ضربهای بر قلب فرود میآمد. همسرم در زندان قزلحصار بود و هر بار که خبر میرسید «کرج را زدند»، احساس میکردم دلِ من بر سیمهای خاردار زندان پرپر میزند. هیچکس نمیدانست موشک دقیقاً کجا فرود آمده است. مردم به دودهای سیاه در آسمان خیره میماندند و هرکس با خود میگفت شاید این بار نوبت من باشد.
دعا میکردم زندان هدف نباشد، اما هیچ راهی برای آرام کردن این کابوس نبود. تصور ضربه خوردن به دیوارهای زندان، ذهنم را آشفته میکرد و فریادرسی در کار نبود.
من پیشتر پسرکم را از دست داده بودم و همسرم در بند بود. تهران شبیه اتاقی شده بود با پنجرههای بسته و هوایی سنگین؛ جایی که نفس کشیدن هم دشوار بود.
وقتی آژیر خطر به صدا درمیآمد، مردم به زیرزمینها و زیرپلههای باریک پناه میبردند. آن فضاهای تنگ و تاریک، پناهگاه خانوادههایی میشد که شانهبهشانه، در سکوتی آکنده از اضطراب میایستادند. کودکان گریه میکردند، مادران دستان فرزندانشان را محکم میفشردند، و پدران به سقف خیره میماندند و به صدای آسمان گوش میدادند. امروز نیز حال و روز مردم وطنم برای هر وجدان بیداری قابل درک است.
انفجار که میآمد، دیوارها میلرزیدند و سکوتی سنگینتر از خود انفجار بر فضا حاکم میشد. کسی نمیدانست چه کسی زنده مانده و چه کسی جان باخته است. گریه، تنها واکنشی بود که برای زنده و مرده میشد انجام داد. جنگ، جنگ است؛ تا کسی زیر بمباران نبوده باشد، نمیداند این واژه چه معنایی دارد. من آدم ترسویی نبودم، اما میترسیدم؛ ترس من از جنس دیگری بود.
ما دستکم میتوانستیم به زیرپلههای باریک پناه ببریم، اما زندانیان حتی همین امکان را هم نداشتند. آنان پشت دیوارها، در بند بودند.
گاهی با خود فکر میکردم اگر موشکی به زندان بخورد چه خواهد شد؟ هشدار میدادند چراغها را خاموش کنید، سیگار نکشید، دشمن میتواند ببیند؛ اما هیچگاه نمیگفتند چرا چراغهای زندان نباید خاموش شود. شاید در سکوت، آرزویی پنهان برای ویرانی آنها هم وجود داشت.
این تصویر سالها از ذهنم پاک نمیشد: دیواری که فرو میریزد، دود، فریاد، زندانیانی که میان آوار میدوند… و شاید گلولههایی که به نام «فرار» شلیک میشوند.
امروز برای نوشتن این سطور، دستم از دردی عمیق میلرزد. بیمارستانها و خانههای سالمندان نیز از هجوم بیرحم جنگ در امان نمیمانند. مادری عزیز که روزهای پرهراس که وحشت فکر زدن زندانها را تجربه کرده و آزار دیده بود و آن سالهای را تاب آورده بود، اکنون با پای شکسته و در سکوتی سنگین چشم از جهان میبندد. کسی مسئولیت را بر عهده نمیگیرد و نمیگوید مرگش چگونه رقم خورد؛ آیا با صدای انفجار، قلبش از تپش ایستاد؟ آیا درها بسته بود؟ رفتنی چنین، در آتش جنگ و در خاموشی، زخمی است ابدی بر جان انسانها؛ زخمی که هیچ واژهای توان تسکینش را ندارد.
من از جنگ بیزارم؛ از جنگافروزان بیزارم؛ از آنان که هرگز زیرپلههای تنگ و لحظههای نفسگیر را تجربه نکردهاند، اما برای مردم تصمیم میگیرند و هزینهاش را بر دوش جامعه میاندازند.
وقتی به گذشته و حال مینگرم، یک پرسش بزرگ در ذهنم شکل میگیرد: چرا سرنوشت مردم این سرزمین باید بارها با جنگ و تهدید جنگ گره بخورد؟ مردم جنگ نمیخواهند و در تصمیمگیری آن نقشی ندارند، اما جان و مالشان بهای آن میشود.
خانهها فرو میریزند، شهرها ویران میشوند. آیا کسانی که بیمارستانها و مدرسهها را با موشک هدف میگیرند، از زدن زندانها نیز ابایی دارند؟
کاش در این روزهای دردآلود، همه با هم فریاد بزنیم:
زندانیان سیاسی باید آزاد شوند و همه زندانیان عقیدتی و حتی زندانیان عادی باید به مرخصی و آزادی دست یابند.
زری



