کانون زنان ایرانی: انتشار مجموعهی «روایت جنگ از درون» را برای آگاهی مخاطبانی که در ایران به سر نمیبرند و یا در شهرها و مناطقی از ایران ساکنند که جنگ هنوز به آنجا نرسیده، از وضعیت، احساس و دیدگاههای ایرانیان زیر بمباران و موشکبارانهای آمریکا و اسرائیل، شروع کردیم و اینک همدلی شما با این روایتها به سطحی رسیده که شاعری که از سنین کودکی در آلمان به سر برده، تحت تأثیر یکی از این روایتها شعری تأثیرگذار سروده است.شعری از سارا احسان (نقل قول از روایتی از ترانه بنییعقوب از درون جنگ، ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ ) (۱)
باشد که این همدلیها منجر به اعتراضات گستردهتری در سطح جهانی علیه این تجاوز امپریالیستی به میهن ما شود.
گاه
قبل از اینکه
پلکهایم را از هم بگشایم
مرگ بر پایهی
تختگاهم بنشسته
سرود مات سنگینی
به نام جنگ
را زمزمه میکند.
بر غبار سیاهباران
ذوب میشوم
و بر فشار تیرفولاد
به چه وجه برخیزم
از زیر آجرینسیمان؟
چرا آسمان
تاریک است؟
مرگ خندید:
این واقعیتت نیست
تو هم خوابیو بیدار
تو هم مردهی زنده
تم هم دختر یتیمان
تو هم زخمیْ سالم
تو هم صدای نامفهوم
تو هم جیغ لالان
تو هم شاهد نابینا
تو جسمت اینجا
و جانت ریشه در خاک
تو هیچ نیستی و
رویای خودی
پوسیدن درونم را لمس میکنم
سردی رگهایم
با شعلهی خشمم
بیدار نمیشوند
خورشیدی پنهان
پشت سمابرهای
آیندهای به بزرگی
دهان جهنم را
مینگرم و
خسته
شرحهامید گمشده را
در خود میجویم
ناتوانوار
آن گاه
دختری به مادری
فرمان داد:
دگر به رویم نام جنگ را به زبانت نیار
مادر!
سارا احسان، کارلسروه
۹ مارس ۲۰۲۶
(۱)- ترانه بنییعقوب
کانون زنان ایرانی
دوشنبه هجدهم اسفند روز نوشت یازدهمین روز جنگ
شرق تهران را برخی از دوستانم با خنده و شوخی؛ خط مقدم این روزهای جنگ نام میدهند. ما در این منطقه زندگی می کنیم؛ در یکی از محلات پر جمعیتش.از روز اول چند کوچه خیلی نزدیک خانه مان با موج انفجارهای متعدد از هم پاشید.هر بار از شدت این انفجارها یا به سمتی پرتاب شده ام یا از شدت ترس در گوشه ای پناه گرفته و به خود لرزیده ام.من در جنگ دوازده روزه هم در تهران بودم اما اصلا چنین چیزهایی را در محل زندگی ام تجربه نکردم. پس برای من دست کم می توانم بگویم اصلا جنگ قبلی با این جنگ قابل مقایسه نبوده و نیست. این تجربه شخصی من است، می دانم مردم در محلات مختلف مثل تجریش و اوین یا حتی سهروردی تهران آندوره هم تجربههای وحشتناکی از سر گذرانده اند.تهران شهر بزرگی است و محلاتش با هم فاصله زیاد دارند. دست کم در محله زندگی من تا شب دهم هم تا پاسی از شب به خاطر صداهای انفجارها نخوابیده ام برای همین تا نزدیک ظهر میخوابم اما دل درد زود هنگام پریود از خواب بیدارم می کند، هر بار اضطرابم بیشتر است، زودتر از موعد اتفاق می افتد، دردها بیچارهام می کند. کیسه آب داغ را بغل می کنم و به خودم می پیچم .قرص قوی ضد درد می خورم…آرزو می کنم چند ساعتی صدایی نیاید تا بخوابم اتاق خواب ما یک پنجره بزرگ دارد. از درد و سرما میلرزم و دو پتو روی خودم کشیدهام. اما آرامشم دوامی ندارد؛ باز با صدای انفجار وحشناک و لرزش شدید شیشهها از جا می پرم. آنقدر صدای انفجار زیاد و ترسناک است که به چارچوب در پناه می برم خانه ما کوچک است، واقعا جای زیادی برای پناه گرفتن ندارد چارچوب در اتاق خواب به نظرم بی خطرتر می آید. به همسرم زنگ می زنم می گوید تا صدای انفجارها قطع نشده با من بمان( پشت خط بمان). تلفنی سرگرمم می کند، می پرسد:چه خبر ؟و بعد خودش بلند قهقهه می زند. در پمپ بنزین خیابان خرمشهر تهران بنزین می زند، صداها را که از پشت تلفن می شنود از صف خارج میشود تا به سمت من بیاید. صداهای وحشتناک که تمام می شود می گوید که در مسیر رانندگیاش هم چند انفجار اتفاق افتاده و اکنون میان دود ناشی از انفجارها رانندگی میکند و باز با خنده می گوید، فضا کاملا سینمایی شده.سعی می کند زودتر به من برسد و من اصرار می کنم سمت من نیاید چون هنوز صدای انفجارها در شرق همچنان ادامه دارد.دقایقی بعد از طریق در و همسایه می فهمم میدان رسالت تهران این بار آماج حمله بوده و تعداد زیادی خانه مسکونی هم آسیب دیده. همسرم که به خانه می رسد، خبر میدهند نزدیکی نقطه ای که در آن حضور داشته را هم چند لحظه بعد از ترک کردنش هدف قرار داده اند.با هم می گوییم چه زندگی عجیبی!صدای یک انفجار باعث شده، از انفجار دیگری در نزدیکی اش دور شود.از همسرم میپرسم فکر می کنی بعد از همه این اتفاق ها.جنگ دوازده روزه، فجایع دی ماه و حالا این روزها ما دوباره آدم های گذشته میشویم؟
عکس و متن: برگرفته از سایت کانون زنان ایرانی



