متن و عکس: فروغ حنطوشزاده*
صبح روز آتش بس وقتی از خواب بیدار شدم، هرچه بیشتر هوشیار میشدم و بیشتر به درون خودم رجوع میکردم، کمتر واژهای برای توصیف احساسم پیدا میکردم. نزدیک به ظهر بود که شروع به پرسیدن این سوال از دوستان نزدیکم کردم: چه حسی داری؟
دوستانی که با هم ترسیده بودیم، خندیده بودیم و روز را به شب و شب را به روز رسانده بودیم. امیدوار بودم که بتوانم نام احساسم را در میان احساسات آنها بیابم.
وقتی یکی پس از دیگری جوابهایشان را میخواندم و میشنیدم، تازه متوجه شدم که این انتظار زیادی بود که میخواستم احساسم را از پس چنین واقعهی سهمناکی (جنگ و تهدید به برگشتن به عصر حجر) در یک کلمه خلاصه کنم. احساسات دوستانم پراکنده، در هم و چندگانه بود… کلماتی که با اما، ولی و بااینکه به هم چسبیده بودند…
“حس رها شدگی وسط آوار دارم”. این را مریم میگوید و توضیح میدهد: تصویری که از خودم میبینیم این است که خانه خراب شدهام و آن وسط تنها ماندهام اما زندهام…
حس او یک کلمه نیست، یک روایت است… ترکیبی از غم، ترس، تنهایی و اما زندگی…
نهال میگوید واقعا شاکرم اما هنوز نمیتوام دل ببندم… خستهام… آرزو میکنم قدم به قدم به سمت آبادانی پیش برویم…
او از اتفاقِ آتشبس راضی است اما خیلی زود حس رضایتش را مدیریت میکند و به خودش یادآوری میکند که نباید به آن دل ببندد چون هر لحظه ممکن است آن را از دست بدهد. او خسته است اما دستِ امیدش را میگیرد و قدم به قدم تا رویای آبادانی میبرد…
امیدِ نهال جای خودش را به نگرانی رها میدهد. رها میگوید بخاطر کلیت ایران خوشحال است اما بیشتر از آن نگرانِ از این به بعد است و اینکه چه خواهد شد.
رها تاریخ خوانده و معلم تاریخ است.
پارسا خوشحال است و با وجود نگرانیهایی که دارد، میگوید: ولی در کل اینکه آدم کمتر صدای بمب بشنود حس خوبی دارد…
این سکوتِ شاید کوتاه در میانِ همهمهی بمبها، هر چند با نگرانی از شروعِ دوباره، صدای زندگی را برای او بلندتر کرده است.
در حالی که اعظم با اشاره به شعر حافظ(من چرا عشرت امروز به فردا فکنم) حسش را به خبر آتشبس حداقل برای امروز خوشحالی توصیف میکند، شنیدن خبر “آتشبس” پگاه را خوشحال نکرده است. او مضطرب شده و دلهره دارد. او میگوید: قبل از اتفاقِ آتشبس مدام نگرانِ این مسئله بودم که نکند ما هم مثل غزه و لبنان دچار دورِ تکرارِ جنگ و آتشبس بشویم.
حسِ پگاه، اما، ولی و یا با اینکه ندارد… احساس او در لحظهی حال در برابر اضطرابش از آینده، بیاعتمادیاش به این توافق و ترسش از هم سرنوشت شدن با مردمانی جنگ دیده، شکست خورده است.
همهی این پاسخها را از ظهر تا حدود عصر در ایران از دوستانم گرفتم. بعد از آن به دلیل خواندن خبرِ نقض آتشبس این پرسش و پاسخ را ادامه ندادم. چیزی درون من شکسته بود و پایان یافته بود. هرچند حالا احساسم را به آتشبس بهتر میفهمیدم و این را مدیون شنیدههایم بودم… نه به این دلیل که پاسخی داشتم، بلکه به این خاطر که درک کردم هیچ کدام از ما پاسخی یک کلمهای و قاطع دربارهی احساسمان به آتشبس نداریم.
احساس ما به آتشبس هنوز ادامه دارد… حداقل تا لحظهی قطعی شدن آن و پایان جنگ… یا شاید دوباره شنیدن صدای بمب…



