هنوز بیدارم و فکر میکنم که هیچچیز سر جای خودش نیست؛ و قبل از آنکه بالاخره بفهمم چه کسی تعیین کرده چه چیزی کجا باشد، خوابم میبرد.
در خواب، نهنگی در آسمان پرواز میکند؛ سنگین و آزاد. ناگهان به عمق دریا شیرجه میرود. پلیس دریایی مسیرش را تغییر میدهد. نهنگ خرناس میکشد و نمیفهمد چرا مجبور است به جایی بازگردد که خودش انتخاب نکرده.
بیدار میشوم. پرده را کنار میزنم. برف کوچه را تصاحب کرده، شاخهها خم شدهاند. بهار عقب کشیده و خورشید نفس نمیکشد.
جوان همسایه با پای برهنه میدود، دستی تکان میدهد، چیزی میگوید که نمیفهمم.
به شکوفههای زیر برف فکر میکنم، به زندگی در شرایطی که برای آن ساخته نشدهاند. گلهای کوچک بهاری زیر برفها برای زندهماندن تلاش می کنند.
و جنگ… لرزه به وجودم میافتد.
جنگ، بیاجازه، وارد خواب و بیداری میشود. با خودم فکر میکنم: دیشب، خواب از چشمان چه کسانی ربوده شد و کدام کودک و پیر برای همیشه به خواب فرو رفت؟ شنیدهای که میگویند خواب برادر مرگ است؟ من از پنجره به خوابهای ربوده شده نگاه میکنم.
قبل از صبحانه دوست دارم چیزی بخوانم؛ پهلوان هم دیگر نمینویسد. نوشتههایش بوی زندگی داشت، یا حداقل یادآور توهمی که زندگی قابل نوشتن است.
برای نان بیرون میروم. چه کسی با قهوه و سیگار زنده مانده است؟
مردی بیخانمان کتاب میخواند. بطری قهوهای رنگی به دستش چسبیده است، آخرین پیوندش با واقعیت؛ سرش را بالا میآورد و میگوید: «بدو، اتوبوس راه میافتد؛ وگرنه مثل من جا میمانی.»
سرم را بالا میگیرم، نهنگ در آسمان است. نه در خواب، نه در بیداری، یا شاید هردو. مرزها فرو میریزند.
سوار اتوبوس میشوم. جهان وارونه در خیابان همه چیز را به هم زده؛ کسانی برای سیر کردن کودکانشان چشم به آسمان دوختهاند و مزارع و زمینهای بارور را فراموش کردهاند. هیچ چیز جای خودش نیست، جاذبهٔ زمین بیکار شده.
فکر میکنم: روز بدون نان صبحانه چگونه آغاز میشود؟ قهوه و سیگار که صبحانه نمیشوند.
با پاکت خالی نان جلوی آسانسور منتظرم. زن همسایه، در حالی که سعی میکند شیشهٔ جانیواکر را پنهان کند، با عجله خارج میشود.
به نظر میرسد او هم در خواب راه میرود؛ پاهای نازکش از زیر مانتو بلندش پیدا است.
زری



