سالها از آن درد میگذرد؛ لحظهای که اعلام شد از مرز ایران عبور کردهایم، سراسر وجودم از اندوهی عمیق لبریز شد. اختیار چشمهایم با من نبود و اشک، صورتم را خیس کرد. آن را پنهان کردم؛ از همه، بهویژه از دخترکم، کودکی سرشار از شوق که بیخبر از ژرفای این اندوه، در رؤیای دیدار پدر لبخند میزد، و من نمیدانستم که چه زمانی دوباره به خانه بازخواهم گشت.
مرزها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم؛ خطوطی سرد که بر پیکر زمین کشیدهاند و انسان را از ریشههایش جدا میکنند. در دل، به مرزها و به آنان که این جدایی را رقم زدهاند، نفرین میفرستادم. این حس را تنها آنکه طعم آوارگی را چشیده باشد، درک میکند؛ آنگاه که درمییابی عبور از مرز، تنها جابهجایی در جغرافیا نیست، بلکه گسستن از گذشته و دلکندن از عزیزان است.
با پشت سر گذاشتن ایران، گویی خاک پدر و مادر را پشت سر گذاشتم؛ خاطرات، پیوندها و هر آنچه خانه نام داشت. اندیشهٔ شاید هرگز ندیدنِ برادران، دوستان و همهٔ خویشان، زخمی است که هر بار سر باز میکند و تازه میشود.
دور شدن از سرزمینی که در آن بزرگ شدهای، تکرار هرروزهٔ یک فقدان است؛ فقدانی که نه پایان میپذیرد و نه فراموش میشود؛ با آن زندگی میکنی و سرانجام با همان از جهان میروی.
امروز اما اندوهی دیگر بر این اندوه افزوده شده است: آنگاه که در خبرها میبینم بیگانگان برای ورود به ایران و ویرانی آن و حمله به زندگی میلیونها ایرانی آماده میشوند، و عزیزان من… نمیخواهم این اندیشه را ادامه دهم، اما آرزو میکنم کاش در کنارشان بودم.
و اما نفرتانگیزترین رخداد این روزهای سخت ایران، وطنفروشانی هستند که برای دشمنان دعوتنامه میفرستند و هلهله سر میدهند؛ گویی آنان با فشنگ و تجهیزات و کلاههای ضدگلوله برای پخش نان و حلوا میآیند، نه برای کندن ریشهها، و درست همینجاست که شرم، چون باری سنگین، بر جانم مینشیند و اندوه، نفسگیر میشود.
ترک وطن، تنها جداییِ جسم نیست؛ ماندنِ جان در زادگاه است، و آنکه وطن را به سودا میگذارد، نه فقط خاک، که شرف و انسانیت خود را به حراج میگذارد.
غربت، نفس را در سینه حبس میکند و گلویم را میفشارد؛
و با خود زمزمه میکنم:
جهان را بر بداندیش تنگ آوریم!
زری



