شکوهِ مردم
اشک را
چون گلی سرخ
بر پلکهای جهان نشاند
آنگاه که مردم
سپرِ شهر شدند
نه با تفنگ
که با جان
برای نگهداشتنِ زندگی
بر شانههای کارون
تن به تن
چونان واژههایی سرشار از عشق
ایستادند
ایستادند
نزدیک
نزدیکتر
چنان که نفسها
به هم گره خورد
این شکوه
از آنِ مردمیست
که بارها
در بیدادگاهِ شما
به جرمِ نفس کشیدن
محاکمه میشوند
فرزندانشان
پشتِ میلهها
با موهای سپیدِ زودرس
بزرگ میشوند
و آزادی
در گلویشان
به بغض بدل میشود
و طنابهای استبدادِ شما
در خوابهایشان
گلوی صبح را
میفشارد
بگویید…
که چگونه
شجاعت
بر پل
ستایش
و در زندان
زنجیر میشود
شما
هرگز نخواهید آموخت
از این صفِ خاموش
از این ایستادن
که کارِ هزاران گلوله میکند
آتشبس کنید
با مردمی چنین…
با آنان
با زبانِ احترام سخن بگویید
نه با طناب
نه با اسارت
به شکوهِ این مردم
باید سجده کرد
و سجادههای ریا را
در باد رها ساخت
آری…
به شکوهِ این مردم
باید سجده کرد!



