سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۱ فروردین, ۱۴۰۵ ۲۱:۱۱

شنبه ۱ فروردین ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۱

خواب وحشتناک

از دانشگاه کە فارغ التحصیل شدم، یک روز خوب بهاری بود. درست اواخر فصل بهار. با دلی هم شاد و هم غمگین از دوستان و همکلاسی هایم خداحافظی کردم. بخودم گفتم شانزده سال متمادی پشت نیمکت نشستن بالاخره تمام شد. خیابانهای تهران مهربانانه بدرقەام کردند.

بعد از دوازده ساعت نشستن و انتظار در یک اتوبوس، بالاخره بە شهرمان رسیدم. از دور مرز پیدا بود و کوە سر بە فلک کشیدە ‘گمو”۱ کە در خاک عراق قرار داشت، قد کشیدە و استوار در افق خودنمایی می کرد. درست در دروازه شهر، در پست بازرسی ماموری بالا آمد. گفت کارت شناسائی! خوشحال کارت شناسائی ام را از جیبم بیرون آوردە، و با تبسمی بە دستش دادم. اخمو کارت را گرفت، و بعد از کنترلی چند برگرداند.

شب، خانه، مادر پرسید خوب پسرم خوش آمدی! حالا دیگه میخوای چکاره شوی؟ من کە رشتە ادبیات را تمام کرده بودم و بشدت تحت تاثیر پست مدرنیستها بودم، بعد از تاملی چند گفتم احتمالا معلم و یا شاید…  و کلمەای مناسب نیافتم. مادر رفت میوە آورد و من کە سیب قرمز بسیار دوست دارم، یکی برداشتم و خوردم. بە خودم گفتم درست می شە!

و من نمی دانم چرا گفتم معلم.

و شب خواب دیدم. در خوابم فصل زمستان بود. من با کولەباری سنگین بە وزن پنجاە کیلو در سربالائی کوە گمو تا زانوان فرورفتە در برف بەزحمت راە می پیمودم. و جلو و عقب من دهها کس دیگر. و درست سر گردنە یک پست بازرسی بود. موقعیکە رسیدم، همان سرباز دیروز آنجا بود.  گفت کارت شناسائی! و من کە نمی توانستم کولەبار سنگینم را از پشت سراپا خیس عرقم پایین بکشم، بزحمت دست بردە و کارتم را از جیب سمت راستم بیرون آوردم.

سرباز نگاەش کرد. گفت کولبر؟ من کە نمی دانستم چی جواب بدهم و ماندە بودم، گفتم شاید! و ناگهان از جواب خودم پشتم لرزید. مایوسانە بە اطرافم نگاهی انداختم. سرباز تفنگش را برداشت، و شلیک کرد. گلولەها از بالای سرم صفیرکشان گذشتند. گفتم نە معلم ام، یعنی می خواهم بشوم. و ناگهان دستی نامرئی سیبی قرمز بە دستانم داد. بە سرباز گفتم بفرما، در این هوا سیب قرمز می چسبد. و سرباز عصبانی شد، و با بی سیمش بە جائی زنگ زد. گفتم بە نظرم اشتباهی شدە، گفتم من سالها درس خواندەام و بە احتمال قوی بر اثر یک اشتباە پست مدرنیستی حالا اینجایم.

گفتم شاید نویسندەای پست مدرن دارد بە شیوە دیگری زندگی مرا بە تصویر می کشد. و تاکید کردم کە ادبیات علیرغم شباهت ظاهریش بە زندگی، اما بسیار متفاوت و جداست و نباید زیاد آنرا رئالیستی فرض کرد. اما سرباز کە حواسش بە من نبود همانطور مشغول تماس بی سیمی اش بود. بە خودم گفتم مطمئنم اشتباهی صورت گرفتە، آخر یک سرباز ایرانی نمی تواند در خاک عراق پست بازرسی بزند و ملت را کنترل کند.

و خوشحال از این تصور خودم، بە دانەهای ریز و درشت برف کە مرتب و بی رحمانە می باریدند، چشم دوختم. در این اثناء کسی دست بر شانەام انداخت. برگشتم، مادرم بود. گفت تو کە گفتی می خواهی معلم شوی! گفتم مادر حتما معلم می شوم، قبل از شما بە سربازە هم گفتم کە اشتباهی شدە، حالا بی سیم می کند و سوءتفاهم را برطرف می کند. و مادر خندید. و با خندەاش ناگهان دوبارە بهار شد، درست مانند دیروز قبل از اینکە من شبش بخوابم و خواب ببینم. و بهار کە شد تنها من ماندم و گمو. تنها در دامنە کوهی عظیم کە از آنجا می شد شهرمان را در شرق دور دید. بخودم گفتم مهم نیست، مهم این است کە بالاخرە زمستان تمام شد و من دیگر کولی بر پشت ندارم و بە احتمال زیاد می توانم درخواست معلمی ام را برای ادارە آموزش و پرورش بفرستم.

و از دامنە کوە شادان و خندان پایین آمدم. آوازی بر لبانم بود، و بر برگهای طبیعت دست می کشیدم. این را از سرخپوستها یاد گرفتەبودم. در روستای پایین دە کە اسمش “مروە”۲ بود؛ و تنها خرابەهایش بعد از آتش زدنش در میانە دهە پنجاە شمسی باقی ماندەبودند، رسیدم. بە چشمە گوارای پایین دە رسیدم. آبی بە سر و صورتم زدم، و جرعەای چند نوشیدم. و رودخانەای کە مرز میان ایران و عراق بود را دیدم کە پایینتر روان بود. و چە آب خروشانی! گفتم حتما پلی چوبی پیدا می شود.

اما نمی دانم من چرا مدام بشدت عرق می کردم، و هی خستە و خستەتر می شدم! نمی دانم چرا بدنم اینقدر سنگین، و زانوانم این چنین لرزان و بی حال بودند. بە خودم گفتم علتش شاید خوابی باشد کە می بینم. بە خودم گفتم بە خانە کە برگشتم شب بعدش چنان می خوابم کە دیگر خوابی رویائی بە سراغم نیاید.

و از دە کە گذشتم، همان اتوبوس را دیدم. اتوبوسی کە این بار از کورە راههای سنگلاخی، در دل کوهستانی صعب العبور مسافر جابجا می کرد! قبل از اینکە سوار شوم، بە رانندە گفتم کە شاید نتواند از رودخانە عبور کند. گفتم کە آیا مطمئن است آنجا پلی هست؟ رانندە کە مردی عبوس با شکمی گندە و دهنی بد بو بود، در آینە چشمانش غرە رفت. موقعیکە خواستم سوار شوم، شاگرد گفت اینجوری کە نمیشە! گفتم یعنی چە کە نمیشە؟ گفتم من همین دیروز با همین اتوبوس از تهران برگشتم و شد، و حالا چرا نمیشە!؟ رانندە با شکم گندەاش نزدیک آمد، گفت کە می شود اما تنها خودت و باقی باید توی قسمت بار گذاشتە بشە. و شاگرد خندید. من متوجە شدم کە کولەبار درون خوابم هنوز بر پشتم بود.

سوار اتوبوش شدم. بشدت گرسنەام بود. راستی چرا سیب سرخ مادرم را بە سرباز پست بازرسی دادم؟ چشانم را بستم. آنقدر احساس خستگی می کردم کە انگار اجزای تنم می خواست از هم بگسلد.

اتوبوس راە افتاد. من کە کاملا مطمئن بودم پلی وجود ندارد تا اتوبوس بتواند از رودخانە مرزی عبور کردە و بە سوی دیگر آن برسد، بە خودم گفتم بە درک اینکە مشکل من کە نیست!

و خوشحال از اینکە من فارغ التحصیل دانشگاە ادبیات در پایتخت کشور، بعد از برگشتنم بە خانە داشتم یک خواب پست مدرنیستی، درست در شهری در دە کیلومتری مرز می دیدم، خوابی کە در دنیای واقع بە هیچ عنوان نمی توانست وجود داشتەباشد، دوبارە بە خواب رفتم.

بە یاد دارم از صدای فریاد خودم بیدار شدم. و خواب در خواب یعنی کە واقع.

دانەهای درشت برف فرود می آمدند، و کاروان ما چە طولانی بود!

 

این داستان کوتاه برگرفته از بولتن کارگری شماره ۲۵۱ (اسفند ۱۴۰۱) است

 

زیرنویس:

۱ـ کوهی در مرز بانە

۲ـ روستائی در خاک اقلیم کردستان، در دامنە کوە گمو

تاریخ انتشار : ۲۰ فروردین, ۱۴۰۲ ۲:۰۰ ق٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

نوروز در سایهٔ رنج، در پرتوِ امید

بیانیه هیئت سیاسی اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): در روزگاری که دل‌ها سنگین و نگران است، نوروز یادآور همین امید است؛ یادآور نوزایی، همدلی و ایستادگی، و اینکه زندگی، حتی در دل رنج، راه خود را ادامه می‌دهد. باشد که سال نو، پایان رنج و خشونت را نزدیک‌تر کند؛ جان مردم بی‌دفاع در امان بماند و صلح و آرامش بار دیگر به زندگی‌ها بازگردد. امید آن‌که خرد و تدبیر بر تصمیم‌ها چیره شود، افقی روشن‌تر پیش روی این سرزمین گشوده گردد و ایران از این دوران دشوار با سربلندی عبور کند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

توقف بمباران و آتش بس فوری، ضرورتی ملی است

ابعاد ویرانی جنگ پس از حدود سه هفته گسترده تر می شود، تنها کسانی می توانند طرفدار ادامه ی این جنگ باشند که نمی دانند نابودی زیرساختهای کشور، از جمله زیرساختهای نظامی و انرژی، چه سرنوشتی برای اقتصاد و معیشت مردم، به طور خاص کارگران و زحمتکشان به همراه دارد. زیر ساختهایی که در طول سالها ساخته شده، سالها طول می کشد تا بازسازی شود. همچنین ادامه ی جنگ با تهدید فروپاشی و امنیت ملی و نامعلوم بودن خروجی آن همراه است.  

مطالعه »

یک جنایت جنگی ظالمانه بر طبق قوانین ناظر بر دریاها!

گودرز اقتداری: دانیل لامبرت یک دیپلمات سابق در سازمان ملل در این مورد چنین نوشته است: ” فرماندهان زیردریایی‌های نازی اغلب قایق‌های نجات، آب، غذا و مسیرهای ناوبری برای فرود آمدن به بازماندگان کشتی‌هایی که به آنها برخورد می‌کردند، می‌دادند. ایالات متحده بدون هیچ هشداری، امروز بیش از ۱۵۰ ملوان را کشت و سپس با سرعت فرار کرد. به معنای واقعی کلمه بدتر از نازی‌ها و یک جنایت جنگی ظالمانه.”

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

وداع با صدایی که نسل‌ها با آن زیستند

توقف بمباران و آتش بس فوری، ضرورتی ملی است

همبستگی ملی، شرط ضروری برای بقای کشور

نوروز در سایهٔ رنج، در پرتوِ امید

نوروز می‌آید

نوروز جان، بهار خانوم، امسال پربارتر و معطرتر از همیشه بر این خاک قدم بگذار