سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۱۸ تیر, ۱۴۰۵ ۰۱:۱۵

پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵ - ۰۱:۱۵

وقتی که من از «قبر»، «قیامت» یا «تابوت» بیرون آمدم!

وارد سلول شدم من از قبر بیرون آمده بودم پر از وحشت بودم و کسی با من حرف نمی‌زد و من هم مثل کسی که از قبر گریخته باشد، جسارت و نای ارتباط با زندگان را نداشتم. اما آرزوی حرف زدن با هم بندانم که با نگاهشان سعی در دلداری دادن به من را داشتند، به زبانم فشار می‌آورد بالاخره در حیاط به چند نفری که نزدیکم راه می‌رفتند گفتم من ...
Getting your Trinity Audio player ready...

یکی از دو توّ‌ابی که شلوار بلوچی می‌پوشیدند، و مراقب بودند که کسی در قبر تکان نخورد، دست برد چشم‌بندم را از پشت سرم کشید و با تحکّم و آهسته گفت: چشم‌‌بند رو با دست بگیر رو چشمت. تا متوجّه بشم که می‌خواد سر و ریشم رو بزنه، همهٔ وجودم را وحشت و تسلیم گرفته بود.بدون هیچ کلامی موهای سر و صورتم را زد. نه احساس سبکی کردم و نه تمیزی. گیجی و هراسی بی‌پایان مرا پرکرده بود. حتی فکر نمی کردم با من چه خواهند کرد. مه و مات بودم. از هراس و وحشت منگ بودم و این حالت حتّی راه فکر و خیال را هم در من بسته بود. 

در قیامت نشسته بودم و پنهانی با نخی که از لباسم کنده بودم و تقریبا دو سانتیمتر بود، مشغول بودم که ناگهان انگشتی در شانه ام فرو رفت و به من فرمان بلند شدن داد. کیفی که وسایلم در آن بود را در دست گرفت و از گاودونی بیرون رفتیم اگر از من بپرسید که به چه فکر می‌کردم نمی‌دانم در هوا شناور بودم در خلا کامل به هیچ چیز فکر نمی‌کردم نه به مرگ و نه زندگی. هفته‌ها در سکون صبح‌ها باصدای اذان بیدار می‌شدم، اگر که می‌توانستم بخوابم. طی روز مصاحبه و تلاوت قرآن بود و دعای کمیل، و انگشتی که در گردن و شانه‌ام فرو می‌رفت و به من فرمان خوردن و دستشویی رفتن می‌داد.  

به دنبال پاسدار می‌رفتم که در راهرو خود را رو بروی حاجی داوود دیدم. حاجی با چشمان از حدقه بیرون زده نگاهم می‌کرد. انتظار داشتم که پایش را بالا بیاورد و به پهلویم بکوبد. یک صندلی تاشو و میزی کوچک در راهرو گذاشته بودند. فرمان نشستن داد. از نشستن خسته بودم، امّا درنگ می‌کردم لگد حاجی به طرفم پرتاب می‌شد. نشستم حاجی به من چای تعارف کرد یک قلپ نخورده گفت: پا شو! و پرسید: چرا نماز نمی خونی؟ گفتم: حاجی خانوادهٔ من مذهبی نبودند یاد نگرفتم. بابات توده ای بود؟ حاج داوود پرسید. نمی دونم چرا حوصله نداشت مشت و لگدش رو نثار من بکنه. با عصبانیت و بی حوصله گفت ببریدش. کیفم را به دستم دادند. مات و مبهوت، گیج و منگ دنبال مامور راه افتادم.  در بند باز شد و من هم وارد بند شدم. چشم بندم را برداشته بودم با اینکه عینکم را به چشم نداشتم می‌دیدم که همه با سکوت و وحشت به من نگاه می‌کردند. وارد سلول شدم من از قبر بیرون آمده بودم پر از وحشت بودم و کسی با من حرف نمی‌زد و من هم مثل کسی که از قبر گریخته باشد، جسارت و نای ارتباط با زندگان را نداشتم. اما آرزوی حرف زدن با هم بندانم که با نگاهشان سعی در دلداری دادن به من را داشتند، به زبانم فشار می‌آورد بالاخره در حیاط به چند نفری که نزدیکم راه می‌رفتند گفتم من اسم کسی را نبردم، تک‌نویسی هم نکردم. جراَت حرف زدن پیدا کرده بودم و هم‌بندانم هم خیالشان کمی راحت‌تر شده بود. در حال قدم زدن یکی از بچه‌های اقلیت با سرعت از کنارم گذشت و سیگاری در جیبم انداخت. چقدر هوس سیگار کرده بودم. باید در گوشه‌ای دود می‌کردم تا آرام شوم اما فکر بازگشت به تابوت با این اتهام که در زندان تشکیلات زده‌ام، اشتیاقم را برای دود کردن سیگار از بین برد و سیگار را در دستشویی انداختم. رفیق مرا ببخش که سیگارت را نکشیدم اما برایم یکی از با ارزشترین چیزهایی است، که کسی آنچنان رفیقانه به من هدیه داده است. چند ماهی که در قبر بودم و در تابوت می‌خوابیدم، خانواده‌ام نمی‌دانستند که من زنده یا مرده‌ام. پاسداری آمد و گفت که اجازه دارم تلفن بزنم و خبر بدهم که می‌توانند به ملاقات بیایند.

پاسدار با بی حوصلگی راه افتاد من هم به دنبالش. در راهرو بند گوشه‌ای روی میز تلفنی قرار داشت.او با خشم گوشی تلفن را در دستم گذاشت. دستانم به لرزش افتاده بود. برای به یاد آوردن شماره تلفن خانهٔ پدرم که سالها حفظ بودم باید به مغزم فشار می آوردم همه چیز درهم بود اعداد هم از ذهنم فرار می‌کردند. نا باورانه صدای مادرم را شنیدم. صدا از حنجره‌ام بیرون نمی‌آمد. من صدای مادرم را می‌شنیدم. بغض راه گلویم را بسته بود با ناله گفتم: سلام، فردا می تونید بیایین ملاقات. از آن طرف خط صدای مادرم که از صدای خودم لرزانتر بود، جواب داد: باشه. همین و پاسدار فوری گوشی را از دستم گرفت. می‌توان حدس زد که همین چند لحظه به مادرم چه گذشته بود. مرا به سلولم بازگرداند. تا دو باره به جمع عادت کنم، وقت لازم بود. روی تختم دراز کشیدم. به اطرافم کمتر توجّه می‌کردم. حتی برای گفتگوهای معمولی هم نیرو نداشتم. روی تختم افتادم چقدر خوابیدم نمی‌دانم.

صبح روز بعد، مامور به من گفت: لباس بپوش. پیراهن و شلوار پوشیده و با دمپایی از سلول خارج شدم. ماموران دونفر بودند. به من نگاه کردند سر تکان می‌دادند. آخه اینطوری که نمی شه، یکی به دیگری گفت. دیگری گفت امروز که روز ملاقات نیست. چرا خانواده‌ات آمده‌اند؟ جواب ندادم. به هم نگاه کردند که چه کنند.اون یکی به من گفت خوب، بیا بریم. به اتاق ملاقات رفتم. انطرف شیشه، همسرم، پدر و مادرم ایستاده بودند. پدرم حرف می‌زد، مادرم چیزی می‌گفت و همسرم لبهایش تکان می‌خورد. گفتگو را مأموران کنترل می‌کردند. به هر جهت، یارای بیرون آمدن کلمات از دهانم با من نبود. گوشی در دستم بود و شاید هذیان می‌گفتم. فقط نشان می‌دادم که زنده مانده‌ام. می‌دانستم که زیادی حرف بزنم، مرا زیر هشت می‌بردند و در آن وضعیّت حال تنبیه شدن هم نداشتم. این ملاقات چند دقیقه بیشتر  طول نکشید و خیلی کوتاهتر از ملاقاتهای معمولی بود که حدود پانزده دقیقه طول می‌کشید. انگار کوه کنده بودم، خسته شده بودم. خالی بودم و در خلا شناور.

همبندان بعد از ملاقات چه پرسیدند و من چه جواب دادم، نمی‌دانم. دوباره روی تختم افتادم. روح و جسمم آزرده بود. سعی می‌کردم با تصویر سه انسانی که دوستشان داشتم و امروز نا‌باورانه به من خیره شده بودند، به خود دلخوشی بدهم. امیدوار نبودم که دو باره همه چیز به حالت عادی بر‌می‌گردد. همهٔ زندگی من و هم‌بندانم در دست زندانبانان بود. خانواده‌ام نیز شاد و خوشحال از ملاقات برنگشته بودند. همسرم می‌گوید: کسی را دیدم که شباهتی به تو نداشت. موهای سر و صورت از ته زده شده بود. رنگ صورت از گچ سفیدتر و روی گردی صورت دو حفره پیدا بود که در عمق این دو حفره چشمانت بدون عینک دو دو می‌زد. و من با شوخی به همسرم می‌گویم: فراموش نکن که من چند ماهی را در تابوت به سر برده بودم، و از قبر برگشته بودم. همسرم بعد از ملاقات پشت دیوارهای قزلحصار ضجّه می‌کشد. پدر و مادر و همسرم، هر سه غمگین بر‌می‌گردند و به هم می‌گویند: چه به روزش آورده‌اند؟! ولی اکنون می‌دانستند که من زنده‌ام و از دیدن و زنده بودنم دلخوش شده بودند. من امّا نمی‌دانستم چه حوادثی انتظارم را می‌کشد.

فرخ

تاریخ انتشار : ۱۰ شهریور, ۱۴۰۲ ۱:۵۷ ق٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

پنجاه سال پس از حماسه هشتم تیر؛ ادای احترام به حمید اشرف و جان‌باختگان فدایی

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): امروز که جامعهٔ ایران همچنان با چالش‌های بزرگ در عرصهٔ آزادی‌های سیاسی، عدالت اجتماعی، حقوق شهروندی و توسعهٔ دموکراتیک روبه‌رو است، پاسداشت یاد جان‌باختگان فداییان خلق یادآور مسئولیت ما در ادامهٔ راه مبارزه برای تحقق آرمان‌هایی است که آنان برای آن زیستند و جان باختند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

پیام دیپلماسی در تشییع جنازه ایران

قرائت قرآن در مراسم تشییع جنازه علی خامنه‌ای نشان داد که تهران به عنوان یک پیروز صحبت می‌کند، نه یک عزادار! آیه مورد نظر، آیه ۱۳ از سوره آل عمران بود، متنی که جنگ بدر را توصیف می‌کند، جایی که نیروی مسلمان با تعداد بسیار کمتر و تجهیزات ضعیف‌تر، ارتش بسیار بزرگتری را «به خواست خدا» شکست داد. این آیه اشاره‌ای آشکار به چیزی بود که بسیاری آن را پیروزی ایران بر آمریکا و اسرائیل در جنگشان علیه این کشور می‌نامند.

مطالعه »

گل به‌خودی فیفا در دادن میزبانی جام جهانی به آمریکا و کانادا و نادیده گرفتن تبعیض نسبت به تیم های شرکت کننده…

گودرز اقتداری: تیم ملی همانگونه که در جام جهانی ۲۰۲۲ در قطر هم هدف تظاهرات مخالفین جمهوری اسلامی قرار گرفت در این بازیها نیز با تقابل مخالفین جمهوری اسلامی بویژه طرفداران سلطنت روبرو خواهذ بود. پیش بینی ها اما انست که این بار شاید بخاطر میزبانی در امریکا و کانادا که هر دو میزبان صد ها هزار ایرانی متمایل به رضا پهلوی هستند، امکان در گیری های بیشتر محتمل‌تر است…. در دیدگاه ما اما تیم ملی تیم تمام مردم ایران است و در این شرایط که کشور هدف حملات و خسارات بی‌بدیل در تاریخ معاصر خود بوده است پیروزی تیم ملی و حمایت عمومی هم‌وطنان برای ایجاد اتحاد و هم‌بستگی ملی بیش لز پیش ضروری و مورد انتظار است. ما مانند همه هنرمندان و روشنفکران میهن تحت ستم‌مان ورزش‌کارانی که با پرچم ایران در هر میدانی مبارزه میکنند را نیز فرزند ایران و از ان خود میدانیم و پیروزی هایشان را در میدان‌های جهانی ارج می‌گذاریم.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

به مناسبت سالگرد تجاوز اسرائیل به ایران

آخرین دادگاه قدرت…

جنوب ایران زیر فشار؛ اکنون زمان مهار بحران است، نه تشدید آن

پنجاه سال پس از هشتم تیر ۱۳۵۵ | مجموعه کامل سخنرانی‌های بزرگداشت حمید اشرف و یاران (روز جان‌باختگان فدایی)

پایه های لرزان امپراطوری – بخش پنجم (آخر)

سخن از دو برجستگی در هستی انقلابی حمید اشرف!