طولانی مدت نیست که می شناسمت، قدمتش به اندازه همین ۵ ماه گذشته است. همین ۵ ماه زندان و چشم بند و بازجویی..
جلسه دوم بازجویی است که آقای بازجوی از بازداشت شما میگوید، من تا آن موقع نمیشناسمت و بازجو میگوید که تو را به همراه “ضیاء” و ۸ نفر دیگر در خانهای بازداشت کردهاند. میگوید که جلسه داشتهاید به قصد راهاندازی اغتشاش. که سازمان مجاهدین هدایتتان میکرده.
من هیچکدام از حرفهایش را باور نمیکنم. آنجا میفهمم که عاطفه نبوی، دخترعموی ضیا نبوی هم بازداشت شده و اینجاست.
من خبری از حال و روزت ندارم. ما در بند ۲ هستیم و شما در بند ۱.
مدت بودنم در سلول انفرادی هم که درست سلول کناری شما بود.مشتهایم که میکوبیدم برایتان روی دیوار، پاسخی نداشت.من صدای خندههایتان را گاهی میشنوم در سکوت سلولم. صدای تلویزیونی که از سلولتان میآید و شاد میشوم از اینکه اینجا، پشت این سلولهای در بستهآهنی، زندگی هست.
نمیدانم روز چندم است؛ ژیلا هنوز آزاد نشده، سعیده را به تنبیه تلاشمان برای برقراری ارتباط با سایر سلولها بردهاند سلول انفرادی، من ماندهام و ژیلا با تلویزیونی که هنوز دو هفته نشده، برای تنبیهمان که دیگر از اخبار بیخبر بمانیم، قطع کردهاند.
من و ژیلا هر روز یکی از آرزوهایمان این است که یک همسلولی جدید بیاید. یک نفر که خبری داشته باشد از بیرون. روزها تکراری است. حرفهای من و ژیلا هم تمام شده با هم. هیچ چیز در سلول نیست.
ساعت باید حدود ۸ شب باشد که زن زندانبان در را باز کند و ناهید با موهای بلوند وچشم بند وارد سلول میشود. من بلند میشوم و خوشآمد میگویمش.
ناهید آنقدر خبر دارد برایمان که من و ژیلا سیراب میشویم. از بازداشتیهای بهارستان است. او از تو میگوید. از چندساعتی که در سلول ۱۴ با تو بوده. از بیتابیهایت. از گریههای مداومت و اینکه میگفتی، من بیگناهم و نمیتوانم این زندان را با بیگناهیم تحمل کنم.
من و ژیلا، غصهدار میشویم. و تا روز آخر هم فکر میکنیم به بیتابیهای تو.
مرضیه هم که میآید در سلول.. باز از تو میگوید.. میگوید که حال عاطفه خوش نیست. میگوید که بیگناهی، که همه ما بیگناهیم.
و بعد آن روز کذایی.. خاطرت هست عاطفه؟.. تنها روزی که در زندان بغض کردم، برای تو..
من رفتهام به اتاق بازجویی.. فکر میکنم بعد از ۲۰ روز دوباره خوانده شدهام.
شنیدهام که پیش از انتقالت به ۲۰۹، برخوردهای خوبی با تو صورت نگرفته..من معترضم و میخواهم اینجا، به اینهایی که ادعا دارند، رفتار و اخلاقشان اسلامی است و قانونی ، ثابت کنم که چنین نبوده. بازجو از نامه کروبی میگوید و ادعایش در مورد تجاوز به بازداشتیها. میپرسد که من باور می کنم؟
من جواب میدهم که مطمئنم حقیقت دارد و بعد بحثمان بالا میگیرد و من در این میان از رفتارهای بد انجام شده با تو میگویم. بدون اینکه نامت را بیاورم.
۴ یا ۵ ساعت با هم کلنجار میرویم.. او میگوید که نامت را بگویم. و قول میدهد که تا من اجازه ندهم از تو چیزی نپرسد.میگوید که میخواهیم این موضوع را پیگیری کنیم.میگوید که اجازه نمیدهیم این مسائل در وزارت اطلاعات اتفاق بیفتد. میگوید که پدر آن کسی را که خلاف کرده باشد در میآوریم. هی میگوید و میگوید.
من هی مقاومت میکنم برای نگفتن اسمت… اما انگار گول میخورم، بالاخره من هم اعتماد میکنم به آقای بازجو… و وقتی نامت را میگویم، او باز قول میدهد که هر وقت من بخواهم، از تو به خاطر این مساله تحقیق میکنند.
اما هنوز دقایقی نگذشته. من رو به دیوار نشستهام و دارم برگههای بازجویی را سیاه میکنم.
مردی بالای سرم فریاد میکشد:” اسمت چیه؟” … من با ناباوری از روی برگه بلند میشوم… چند لحظه ساکتم. چرا به خودش اجازه داده با من اینطور حرف بزند. باورم نمیشود که با من باشد.
با صدای ضعیفی میپرسم” با منی ؟” مرد دوباره با آن لحن بیادبانه و پرخاشجویش، فریاد میزند که ” آره با توام، اسمت چیه؟”… من میفهمم که حالا وقت ساکت نشستن نیست… صدایم را بلند میکنم… من هم داد میزنم.
” نظرآهاری”…
باز با همان لحن فریادگونهاش، حرف میزند که الان عاطفه نبوی اینجاست. میتونی برگردی ببینیش. من برمیگردم، تو را میبینم که پشت سر من ایستادهای و احتمالا شوکه شدهای از این برخوردها.
داد میزند، بگو که چه ادعایی کردهای.
من آرام و با جملاتی شمرده میگویم:” عاطفه جان من شنیدهام … ” حرفم که تمام شد، تو میگویی: ” نه، نه، اصلا اینجوری نبوده…” صدایت به نظرم میلرزد. فضای بدی است. من روی صندلی نشستهام.
مرد داد میزند که حالا باید از خانم نظرآهاری شکایت کنی به خاطر این اتهامی که به تو و وزارت اطلاعات زده است.
من میگویم که من اتهام نزدم. من شنیدههایم را مطرح کردم برای حل شدن.
آن یکی داد میزند:” تو گه خوردی ، آشغال کثافت”
من داد میزنم:” درست صحبت کن “
بازجو آنها را از اتاق بیرون میکند.
صدای تو را میشنوم که میگویی، من شکایتی ندارم از این خانم( یعنی من)… و آن مرد که بعدا فهمیدم، “سید” صدایش میزنند. – از بازجوهای تیم نفاق است به قول خودشان و آدم کثیفی است که در کتک زدن و برخوردهای وحشیانه با زندانیان سیاسی، درنگ نمیکند- هی سر تو داد میزند که باید شکایت کنی علیه او، باید بنویسی و تو هی میگویی که نمینویسم.
من حالم از این برخوردها با تو بد می شود. بغض میکنم. بازجویی را تمام میکنم و بر میگردم به سلول.
آن یکی مرد که میگویند از حراست ۲۰۹ آمده، در جواب بازجو که در راهروی بند به او میگوید:” شیوا خانم، حقوق بشریه و از اون لحاظ این موضوع را مطرح کرده” داد می زند : ” من چیزی نگفتم، گفتم: گه خورده که این حرفا رو زده، الانم میگم گه خورده… صدایش میآید در اتاق.
باز بازجو میگوید که حقوق بشریه… و او در راهروی بند داد میزند: ک….م تو حقوق بشرش.
من سرد میشوم. یخ میکند بدنم.
بگذریم از اتفاقات بعدیش.
من تا روز آخر هم برای تو عذاب وجدان دارم. و مقصر میدانم خودم را برای آزاد نشدنت. بعد وقتی مرضیه به سلول من میآید. از آن روز میپرسم که چه اتفاقی افتاد برای تو. مرضیه میگوید که بعد از بازگشت به سلول تا ساعتها گریه کردهای.
من نگرانم برای تو و هر که را میبینم، سراغ تو را میگیرم.
++
وسایلمان را جمع کردهایم جلوی در… من با چشمبند، در راهرو ایستادهام. تو داری وسایل سلولتان که حالا سلول کناری من است. بیرون میگذاری، نگاهی به هم میاندازیم و تو میگویی، : “تو هنوز آزاد نشدی” من میگویم که مانده ام تا با هم برویم.
داریم از ۲۰۹ خارج میشویم و از همین است که میتوانیم حرف بزنیم با هم و این ۴ روزآخر. در قرنطینه متادون. با همیم. حالا حالت خوب است.
بعضی از کتابهای شبنم، سرگمیمان شده است. شبها شاملو میخوانیم و اخوان و فروغ.
و از آن روز کذایی حرف میزنیم. تو میگویی که خوب شد من آن مسائل را مطرح کردم و حالا من عذاب وجدانم را برای ماندن تو، تسکین دادهام.
حالا حالم بهتر است.
++
عاطفه.. روز آخر برایت نوشتم که همیشه پر عاطفه بمان..
++
من آمده ام بیرون و تو گهگاهی از بند عمومی زندان، تماسی میگیری و حرفی میزنیم.
دادگاهت هفته پیش برگزار شده و هنوز حکمی ندادهاند. با این احکام سنگین این روزها، من برایت بیش از همیشه نگرانم.
اما عاطفه، آن دادگاهی که حکم بر محکومیت تو دهد. آن زندانی که تو را مجبوس خود کند. بر جای نمیماند.
من ویران میکنم. دیوارهای آن زندان را که بخواهد عاطفه را از من دور کند.
عاطفه، راستی، تو به روح اعتقاد داری؟!
پی نوشت: این قسمت روح، مربوط به تیکه کلام من است در زندان.. ای تو روحش!
پی نوشت: باید اعتراف کنم، آنچه من در مورد عاطفه شنیدم، انچه واقعا اتفاق افتاده بود، نبود..
اخبار مربوط به عاطفه را میتوانید در سایت کمیته گزارشگران حقوق بشر ببینید.



