۳۶ سال پیش، در روز پنجشنبه، هژدهم آبان ۱۳۶۸ (نهم نوامبر ۱۹۸۹)، دیوار برلین فرو ریخت. هزاران نفر از دو بخش تفکیکشدهٔ شهر در آغوش یکدیگر شادی کردند و گریستند و جهان این واقعه را جشن گرفت. در نگاه نخست، همهچیز نشانهای از شوق آزادی و پیوستن بود؛ آزادی انسان از قید تقسیمات اردوگاهی، از قید جنگ سرد، از قید کنترل دولتی و دیوارهای فیزیکی. اما نگاه کمتر کسی معطوف به آن بود که در عمق این تصویر شاد، نظم تازهای زاده میشد؛ نظمی که با شعار آزادی میآمد، اما با واقعیت سلطه و نابرابری ادامه مییافت. فروپاشی دیوار برلین نه پایان تاریخ، بلکه آغاز دورهای تازه از سیطرهٔ سرمایهداری جهانی بود؛ نظمی که در آن سرمایه آزاد شد، اما انسان در زنجیر ماند.
با پایان جنگ سرد، جهان شاهد غوغای پیروزی لیبرالیسم اقتصادی شد و نظریهپردازان آن، این رویداد را «پایان تاریخ» نامیدند، زیرا از نگاه آنان، لیبرالدموکراسی و بازار آزاد آخرین مرحلهٔ تکامل سیاسی و اقتصادی بشر بود. اما در واقع، این تنها پایان یک بدیل بود، نه آغاز آزادی. نظامی که از دل این فروپاشی برخاست، چهرهای داشت آشنا اما بیرحمتر: سرمایهداری نولیبرال، که نهتنها بر بازارها بلکه بر ذهنها و ارزشها نیز حکم میراند.
نظریهپردازان این نظام غارتگر سرگرم پراکندن این توهم بودند که «آزادی اقتصادی پایه آزادی سیاسی است»، اما در جهان پس از ۱۹۸۹ میلادی نیز، این آزادی اقتصادی در عمل به آزادی شرکتهای فراملی برای غارت منابع، نابودی صنایع ملی و تحمیل نظم مالی جهانی بدل شد. آنچه به نام اصلاحات اقتصادی معرفی شد، در حقیقت بازسازی قدرت طبقهٔ سرمایهدار بود که اینک بازارها و حوزهٔ عملیاتی وسیعتری را در برمیگرفت. دولتها کوچک شدند، ارائهٔ خدمات عمومی یا متوقف شد، یا کاهش یافت و یا به بخش خصوصی واگذار شد، اتحادیهها تضعیف گردیدند، و کارگران و مزدوحقوقبگیران از امنیت شغلی محروم شدند. در اروپای شرقی، شوکدرمانی اقتصادی به سیاق بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول، میلیونها نفر را بیکار کرد و داراییهای عمومی را به ثمن بخس به سرمایهداران واگذار نمود.
تاریخ نشان داد که نولیبرالیسم اقتصادی نه طرح و برنامهای برای گسترش آزادی، بلکه تلاشی بود برای بازسازی قدرت طبقاتی در سطح جهانی. سرمایهداری پس از فروپاشی دیوار، در پوشش شعارهای دموکراسی و جهانیسازی، نظام وابستگی و استثمار را گسترش داد و بازار جهانی تبدیل به ابزار کنترل سیاسی شد. کشورهایی که در دهههای پیش از آن در مسیر استقلال اقتصادی و عدالت اجتماعی گام برداشته بودند، اکنون زیر فشار بدهیها، خصوصیسازی و سیاستهای تعدیل ساختاری به وابستگی کشیده شدند.
در دههٔ نود قرن بیستم میلادی، قدرتهای غربی نظم نوینی را بنا کردند که در آن، سرمایه و بازار جایگزین ایدئولوژی و سیاست شدند. جنگ سرد به پایان رسید، اما جنگهای تازهای آغاز شد: جنگهای خلیج فارس، یوگسلاوی، افغانستان، عراق و دهها درگیری منطقهای دیگر، همه به نام دموکراسی و امنیت، اما در واقع برای تضمین منافع اقتصادی غرب. امپریالیسم، با چهرهای نرمتر اما سازوکاری پیچیدهتر، به حیات خود ادامه داد. دیگر نیازی به استعمار مستقیم نبود؛ وامهای بینالمللی، تجارت آزاد و جریانهای مالی کار همان توپ و تفنگ گذشته را میکردند.
برخلاف تبلیغات اولیه پایان جنگ سرد به معنای پایان تجاوز نظامی یا سلطهٔ اقتصادی نبود، بلکه فقط ابزارهای آن تغییر کردند. نولیبرالیسم اقتصادی، نوعی جنگ طبقاتی از بالا علیه اکثریت است، جنگی که در آن پول، رسانه و قانون جایگزین ارتش و تانک شدهاند. این جنگ بیصدا اما ویرانگر، چهرهٔ قرن بیستویکم میلادی را شکل داد: جهانی که در آن نابرابری، فقر و بیعدالتی در پوشش رشد اقتصادی پنهان میشود.
از فروپاشی دیوار برلین تا امروز، میلیاردها انسان در حاشیهٔ نظم و نظام سرمایهداری به زندگی ادامه میدهند. شرکتهای چندملیتی بر تولید، توزیع و حتی سیاست کشورها تسلط یافتهاند. در کشورهای فقیر، منابع طبیعی غارت میشود و کارگران با دستمزدهای ناچیز به خدمت گرفته میشوند تا زندگی و کالاهای تجملاتی برای بازارهای غرب تولید کنند. در کشورهای ثروتمند، طبقهٔ متوسط رو به زوال است و فقر چهرهای تازه به خود گرفته: فقر شاغلان. مردم دیگر گرسنه نیستند، اما فرسودهاند، بدهکارند، بیثبات و مضطرب. این همان جهانیست که نولیبرالیسم وعدهاش را داد: جهانی آزاد از دیوارها، اما گرفتار زنجیرها.
در سطح فرهنگی نیز نولیبرالیسم ذهن انسان را تسخیر کرد. رسانهها و صنعت سرگرمی، مصرف را به معنا و هدف زندگی تبدیل کردند. انسان، بهجای شهروند، به «مشتری» بدل شد و آزادی در خرید خلاصه شد. بدینگونه دامنهٔ استعمار به فکر و ذهن مردم نیز گسترش یافت. جهانیسازی نهتنها اقتصاد، بلکه آگاهی انسان را جهانی کرد؛ جهانی اما بیعدالت و بیپناه.
اما در برابر این سلطه، مقاومت نیز ادامه دارد. همان دههای که با فروپاشی دیوار برلین آغاز شد، با شعلههای اعتراض در سیاتل، جنوا و پورتو آلگره ادامه یافت. جنبشهای ضدجهانیسازی در اواخر قرن بیستم فریاد زدند که جهانیسازی به معنای جهانی شدن فقر و ویرانی است، نه جهانیشدن عدالت و برابری. از زاپاتیستها در جنگلهای چیاپاس مکزیک تا جنبشهای ضد ریاضتی در اروپا و قیامهای مردمی آمریکای لاتین، صدای دیگری برخاست: صدای انسان در برابر سرمایه.
امروز، سه دهه پس از فروپاشی دیوار، جهان بار دیگر در بحران است؛ بحرانی نهتنها اقتصادی، بلکه اخلاقی و زیستمحیطی. سرمایهداری نولیبرال، با نابودی منابع طبیعی، تمرکز ثروت در دستان اندکی و تولید جنگهای بیپایان، خود به بنبست تاریخی رسیده است. امروز تاریخ بازگشته است – با چهرهٔ اعتراض، با جنبشهای عدالتخواه، با بازاندیشی در معنای آزادی و برابری.
دیوار برلین نماد دو جهان متخاصم بود؛ اما دیوارهای امروز نامرئیاند؛ دیوارهایی میان ثروتمندان و فقرا، میان سرمایه و خیل بیشمار مردم، میان صاحبان قدرت و بیقدرتان. اگر روزی مردم برلین دیوار بتنی را با پتک و دستانشان فرو ریختند، امروز بشریت باید دیوارهای نامرئی نظام سرمایهداری را در هم بشکند – دیوارهایی که انسان را به ابزار، طبیعت را به کالا و آزادی را به شعار بدل کردهاند.
فروپاشی واقعی هنوز رخ نداده است. دیوارها فرو ریختند، اما سلطه باقی ماند. پایان جنگ سرد آغاز جنگ سرمایه برای کسب سود بیشتر بود. و تا زمانی که جهان بر محور سود و قدرت میچرخد، هیچ دیواری واقعاً فرو نخواهد ریخت.



