سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۶ خرداد, ۱۴۰۵ ۰۷:۱۵

چهارشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۷:۱۵

چراغی که در تاریکی خاموش نشد

مادر نپرسید چرا، از کجا، چگونه؛ تنها صدای لرزان انسانی را شنید که از مرگ گریخته بود. چهار دختر جوان، دو پسر کم‌سن، خانه‌ای بی‌پناه و خطری که اگر این جوان شناخته می‌شد، می‌توانست زندگی همه‌شان را بسوزاند.

روایت زیر تلاشی است برای مقایسۀ دو تصویر تلخ و تکان‌دهنده:

از یک‌سو مادری که برای نجات جان انسانی غریبه حاضر بود هر خطری را به جان بخرد؛ و از سوی دیگر، برخی از ما انسان‌های امروز که در دنیایی مدرن و پرادعا، تصاویر ویرانی و کشتار در غزه را می‌بینیم و گاه بی‌آنکه دلمان بلرزد، از کنار آن می‌گذریم.

* * *

روایت کوتاهِ واقعی-تمثیلی با پیام انتقادی

شصت–هفتاد سال پیش، در جهانی که دیوارهای سنت بلند بود و راه‌های معرفت باریک، زنی زندگی می‌کرد که باوجود سواد اندکش دلی به پهنای افق داشت. نامش فضّه بود—مادری آرام و کم‌صدا با قلبی بزرگ؛ روحی که لطافتش گرما می‌بخشید و استواری‌اش سایه‌بان امنی برای اطرافیان بود.

سال‌هاست خاطره‌ای از او در قلبم روشن مانده؛ خاطره‌ای که همیشه می‌خواستم آن را در قالب داستانی کوتاه ثبت کنم. این, روایت شبی است که بزرگی این مادر پرمهر را برای همیشه در جانم حک کرد.

چراغی در تاریکی

باد سرد پاییز از لابه‌لای پنجره‌های چوبی می‌وزید و چراغ نفتی گوشه اتاق با شعله‌ای لرزان می‌سوخت.
فضّه کنج اتاق نشسته بود؛ چهره‌ای آرام و روشن، با نگاه عمیقی که حکایت از پختگی داشت.

دختران و پسران نوجوانش در اتاقی دیگر مشغول بازی و گفت‌وگو بودند.

ناگهان صدای کوبیدنِ شتاب‌زدۀ در، سکوت شب را شکست. صدایی ناآشنا و عجول؛ نه شبیه همسایه‌ها، نه آشنا.

فضّه برخاست. نگاهی کوتاه به بچه‌ها انداخت؛ نگاهی بی‌هراس، اما پرسشگر. در را آرام گشود.

جوانی در آستانه در ایستاده بود؛ خاک‌گرفته، خسته، با چشمانی آشفته. صدایش می‌لرزید:

– خانوم… فقط امشب… فقط چند ساعت… دنبالَم هستن…

فضه در چشمان او چیزی دید که هیچ انسانی نمی‌تواند نبیند: ترسِ جان.

در همان لحظه تصمیمش را گرفت؛ تصمیمی نه از مصلحت‌اندیشی و احتیاط، بلکه از دل.

در را کامل گشود و گفت:

– بیا تو، مادر… بیا.

جوان حیرت کرد. احساس کرد مرگ را پشت در جاگذاشه است.

برای اولین بار در ماه‌های طولانی تعقیب و فرار، کسی نه نامش را پرسید، نه گذشته‌اش را. تنها جان یک انسان را در خطر دیده بود.

مادر نپرسید چرا، از کجا، چگونه؛ نپرسید چه کرده یا نکرده.

تنها صدای لرزان انسانی را شنید که از مرگ گریخته بود.

لحظه‌ای مکث کرد. چهار دختر جوان… دو پسر کم‌سن… خانه‌ای بی‌پناه… و خطری که اگر این جوان شناخته می‌شد، می‌توانست زندگی همه‌شان را بسوزاند.

اما در دلِ مادر، ترس جایی نداشت. تنها یک حکم بود: جان انسان.

مادر او را به پستوی کوچک خانه برد، پتویی پهن کرد و گفت:

– اینجا بخواب. هرچی باشه، بالاخره درست میشه.
آدم برای کمک لازم نیست آشنا باشه؛ تو جون داری، همین بسه.

آن شب فضّه بارها به پستو سر زد. آب داد، نان گذاشت، آرام پشت در گفت:

– نترس، پسرم… امید را هیچگاه از دست نده.

خطر در کوچه‌ها می‌چرخید، اما فضّه چون کوهی استوار بود.
او نمی‌خواست بداند آن جوان چه کرده؛ تنها می‌دانست که انسان است.

صبح، وقتی هوا هنوز نیمه‌روشن بود، جوان آماده رفتن شد. اشک در چشمانش حلقه زده بود:
– خانوم… اگر شما نبودین… من…

فضّه دست‌های او را به‌گرمی فشرد و گفت:

– برو مادر… فقط انسان بمون. همین.

جوان دست مادر را بوسید. اشک از چشمش چکید …

و رفت؛ با قلبی که تا پایان عمر، نور فضّه را در خود حمل کرد.

* * *

از آن شب تا امروز

سال‌ها گذشت… و جهان سخت‌تر شد.

شهرها دگرگون شدند، آدم‌ها تغییر کردند؛ اما یک چیز هرگز عوض نشد: درد انسان.

امروز، در جهانی که انسان به ماه سفر می‌کند و با یک لمس می‌تواند زمین را زیرورو کند، هزاران کیلومتر دورتر، کودکان زیر آوار می‌مانند، زنان در خون می‌غلتند و تن‌های بی‌گناه تکه‌تکه می‌شوند.

هر روز آسمان غزه با آتش و دود سیاه می‌شود، شهرها فرو می‌ریزند، خانواده‌ها از هم می‌پاشند و سهم کودکانش چیزی جز کابوس نیست.

این جنایات هولناک، میلیون‌ها انسان را در سراسر جهان به خیابان‌ها کشاند؛

مردمانی که فریاد اعتراضشان مرز نمی‌شناخت.

اما در کنار این موج عظیم همدلی، هستند هنوز  کسانی که دلشان نمی‌لرزد؛
تصاویر کودکان بی‌پناه را می‌بینند و بی‌تفاوت می‌گذرند،
آمار را می‌شنوند و قلبشان تکان نمی‌خورد.

امشب، در سکوت خانه‌ام، وقتی به فضائل زیبای فضّه فکر می‌کنم، می‌پرسم:

چگونه ممکن است برخی انسان‌ها این‌چنین از او دور بمانند.

او زنی معمولی بود؛ بی‌نام‌ونشان و سوادی اندک—اما در دلش چراغی روشن بود که تاریکی را پس می‌زد.

شاید دنیا انسان‌هایی چون او را کم دارد.
اما شاید … اگر هرکدام از ما ذره‌ای از انسانیت او را در خود زنده کنیم،

چراغ دوباره روشن شود.

گاهی با خود می‌پرسم:
ما چه از دست داده‌ایم؟
چرا برخی انسان‌های آزاد و مدرن امروز نمی‌توانند آن قلب ساده اما بزرگ را در خود بیدار کنند؟
قلبی شبیه قلب فضّه؛
زنی کم‌سواد اما عمیق‌تر از همه کتاب‌ها.

اگر امروز فضه زنده بود و تصاویر کودکان غزه را می‌دید، می‌دانم که با همان آرامش درونش می‌گفت:

– آدم که آدمو نمی‌کشه مادر… آدم که نمی‌ذاره جان انسانی بی‌گناه چنین تنها بمونه …

در نگاهش هم غم بود، هم خشم، هم اعتراض به این بی‌عدالتی.

چراغی که هنوز روشنی دارد

او را در دل خود زنده کنیم …
ذره‌ای شجاعت، ذره‌ای مهر، ذره‌ای خشم در برابر ظلم …
تا آن چراغ دوباره روشن شود.

زیرا گاهی تمام امید جهان در قلب یک انسان ساده ذخیره می‌شود؛
انسانی که نامش در هیچ کتابی نخواهد آمد،
اما جهان، مدیون قلب اوست.

و آن قلب …
قلب فضّه بود.
قلبی که هنوز -حتی پس از رفتنش – خاموش نشده است.

* * *

داستان فضه تمثیلی واقعی است برای نقد بی‌تفاوتی امروز ما نسبت به غزه؛

یادآور اینکه انسانیت حقیقی، نه در سواد و نه در ثروت، بلکه در قلب ساده و شجاعی روشن می‌ماند که تنها یک قانون می‌شناسد: «جانِ انسان والاترین است».

تاریخ انتشار : ۷ آذر, ۱۴۰۴ ۴:۲۰ ق٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

ترامپ، توافق با جمهوری اسلامی ایران و پیمان ابراهیم

چنین می‌نماید که زور ترامپ برای خلق «بیگ بنگ»ی نو چندان پرزور نیست.

گره «پیوستن عربستان و قطر به پیمان ابراهیم» به پایان جنگ با ایران را قطر و عربستان به کوری کشاندند.

کوری گره همزمان پیام روشنی را با خود دارد؛

بدون ایران، نظمی نو در منطقه، باختر آسیا؛ حاکم نخواهد شد.

آمریکا باید در ملاحظات سیاسی خود نقش ایران را از «تهدید» به «بازیگر ضروری» بازتعریف کند.

ایران دیری‌ست در پی شناسایی این نقش خود از سوی امریکا بوده است.

مطالعه »

«تنبیه خاموش» یا آزادی بیان!

فارغ‌التحصیلان مطالعات خاورمیانه نتیجه گرفته اند که: «برکناری فانی پیام تکان‌دهنده‌ای به دانشجویان و محققان مطالعات خاورمیانه می‌فرستد مبنی بر اینکه تحقیق، تدریس، خدمات نهادی و بحث آزاد در مورد موضوعات حساس سیاسی، مانند جنگ جاری در ایران، مشمول سانسور سیاسی و تحریم‌های نهادی است. چنین پیامی نه تنها با ارزش‌های اصلی مأموریت آموزشی و علمی دانشگاه واشنگتن در تضاد است، بلکه با اصول آموزش دانشگاهی و آموزشی ما نیز مغایرت دارد، اصولی که ما را به تفکر انتقادی، مشارکت در بحث‌های علمی آزاد و مواجهه با سوالات سیاسی فوری با دقت و صداقت فرا می‌خواند.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

مورخ آمریکایی: «هر دولتی که با حمایت ایالات متحده به قدرت برسد، فاقد مشروعیت خواهد بود.»

ترامپ، توافق با جمهوری اسلامی ایران و پیمان ابراهیم

تعویق مذاکرات غنی‌سازی هسته‌ای تا زمان دستیابی به توافقی برای پایان دادن به جنگ و باز کردن تنگه هرمز.

از غزه تا میناب | کودکان در جنگ | برنامه ویژه دوره هفدهم جشنواره بین‌المللی سینمای تبعید – سوئد

خون صلح، اضطراب جنگ

کانون مدافعان حقوق کارگر: پرویز قلیج خانی هم از میان ما رفت – یادش گرامی