برگردان بهفارسی: گودرز اقتداری

بنجامین (بن) نورتون
آنچه در دو مقاله پی در پی مطالعه میکنید از متن سخنرانی بنجامین(بن) نورتون برداشت و به فارسی برگردان شده است. نورتون یک روزنامهنگار تحقیقی و تحلیلگر اقتصادی است. او بنیانگذار و سردبیر گزارش اقتصاد ژئوپلیتیکٰ(Geopolitical Economy Report) است. وی چندین سال در آمریکای لاتین زندگی و از آنجا گزارش تهیه کرده و اکنون در پکن، چین مستقر است. https://geopoliticaleconomy.com/author/ben-norton
دموکراسی در چین
مسئله دموکراسی چیزی است که اغلب در غرب در مورد چین مورد بحث قرار میگیرد. اما نکته جالب گزارشی است که این سازمان غربی به نام اتحاد دموکراسیها که توسط دولتهای غربی و از جمله توسط تایوان تأمین مالی میشود و توسط آندرس فوگراس موزن، دبیرکل ناتو و نخست وزیر دانمارک تأسیس شده تهیه کرده است. آنها یک مطالعه سالانه به نام شاخص ادراک دموکراسی انجام میدهند و میزان تأیید دولت را در سراسر جهان اندازهگیری میکنند و به طور مداوم دریافتهاند که چین و ویتنام برخی از بالاترین سطوح تأیید دولت را در جهان دارند. در واقع، این مطالعه نشان داد که ۸۳٪ از مردم چین و ۷۷٪ از مردم ویتنام، که یکی از بالاترین سطوح روی زمین است، سیستم خود را دموکراتیک میدانند. و از قضا آنها دریافتند که بسیاری از دموکراسیهای سرمایهداری غربی که شما میشناسید، به اصطلاح دموکراسیهای غربی، در واقع دموکراتیک نیستند. اکثر مردم در برخی از کشورهای غربی میگویند که سیستم آنها دموکراتیک نیست. حالا برخی از مردم به این موضوع نگاه میکنند و میگویند که این یک تبلیغات دیوانهوار است، اگرچه دوباره باید تأکید کنم که این گزارش از یک سازمان تأمین مالی شده توسط دولت غربی است. این مطالعه آنهاست. با این حال، وقتی به نحوه درک مردم چین و به طور کلی کشورهای جنوب جهان از دموکراسی نیز نگاه میکنید، کمی منطقیتر میشود، زیرا وقتی از آنها پرسیده میشود که منظورشان از دموکراسی چیست، آنها آن را به روشی بسیار متفاوت در مقایسه با آمریکای شمالی و اروپای غربی تصور میکنند. اگر به اکثریت قریب به اتفاق مردم در کشورهای جنوب جهان نگاه کنید، آنها دموکراسی را به عنوان یک سیستم حکومتی میدانند که در آن دولت به نفع مردم عمل میکند تا استانداردهای زندگی و رفاه را بهبود بخشد. در حالی که در کشورهای سرمایهداری غربی، درک آنها از دموکراسی، حفاظت از حقوق و آزادیهای فردی است. بنابراین، این همچنین منطقی است که چرا بسیاری از مردم، اکثریت قریب به اتفاق مردم نه تنها در چین، بلکه حتی در ویتنام و سایر کشورهای سوسیالیستی، سیستم خود را دموکراتیک میدانند، زیرا آنها روش متفاوتی برای درک چگونگی کارکرد دموکراسی دارند، زیرا در چند نسل دیدهاند که چگونه استانداردهای زندگیشان به طور کامل بهبود یافته و فقر شدید پایان یافته است.

اکثریت قریب به اتفاق مردم در کشورهای جنوب جهان دموکراسی را به عنوان یک سیستم حکومتی میدانند که در آن دولت به نفع مردم عمل میکند تا استانداردهای زندگی و رفاه را بهبود بخشد. در حالی که در کشورهای سرمایهداری غربی، درک آنها از دموکراسی، حفاظت از حقوق و آزادیهای فردی است.
استراتژی سرمایهگذاران خارجی
تا اینجا من در مورد اقتصاد قفس پرنده و اصلاحات و گشایش سرمایهگذاری خارجی در چین و سطح و نقش سرمایه خصوصی در اقتصاد چین صحبت کردم. اکنون میخواهم در مورد استراتژی سرمایهگذاری خارجی چین صحبت کنم، زیرا این ایده وجود دارد که چین به شرکتهای خارجی اجازه داده است هر کاری که میخواهند انجام دهند و کارگران چینی را استثمار کنند و اینگونه توسعه یافتهاند. البته بدیهی است که این بسیار سادهانگارانه است. و واقعیت این است که چین همیشه یک استراتژی بسیار روشن برای سرمایهگذاری خارجی داشته است، زیرا آنها تشخیص دادهاند که اگر فقط به شرکتهای خارجی اجازه دهند در چین سرمایهگذاری کنند، آنها به سادگی در بخشهایی سرمایهگذاری میکنند که در آنها از کارگران چینی کمدرآمد سوءاستفاده میکنند و چین هرگز نیروهای مولد را توسعه نمیدهد و در زنجیره ارزش جهانی بالا نمیرود و از پایینترین بخش تقسیم کار جهانی خارج نمیشود. بنابراین وقتی چین از سال ۱۹۷۸ اجازه سرمایهگذاری خارجی را داد، ایده این بود که شرکتهای خارجی باید دو شرط را رعایت کنند. شرط اول این بود که شرکتهای خارجی باید با شرکتهای محلی چینی سرمایهگذاری مشترک تشکیل دهند. این شرکتها به عنوان JVS شناخته میشوند. به عنوان مثال، فولکس واگن، غول خودروسازی آلمانی، با یک شرکت خودروسازی چینی سرمایهگذاری مشترک تشکیل میداد. شرکت خودروسازی چینی ۵۱٪ و فولکس واگن ۴۹٪ سهام را در اختیار داشت. و همچنین شرط دیگر انتقال فناوری بود و دانگ شیائوپینگ به طور مشهوری از این به عنوان انتقال فناوری برای دسترسی به بازار یاد میکرد. این شعار به زبان چینی بود که درک آن بسیار مهم است زیرا این بخش در غرب اشتباه فهمیده و به اشتباه ارائه شده است و ما این تبلیغات مداوم را به ویژه از سوی تندروها در ایالات متحده میشنویم که ادعا میکنند چین مالکیت معنوی را به طرز وحشتناکی دزدیده و همه اینها را از شرکتهای غربی میدزدد. در واقع، اگر به قرارداد امضا شده توسط بسیاری از این شرکتهایی که در چین سرمایهگذاری کردهاند نگاه کنید، شرط سرمایهگذاری آنها این است که آنها مجبور به موافقت با انتقال فناوری بودند زیرا چین نمیخواست به سادگی برای همیشه در پایین زنجیره ارزش جهانی باقی بماند، زیرا اگر به تقسیم کار جهانی و سطح تولید و میزان پیشرفت تولید فناوری در کشورهای جهان فکر کنید، چین در ابتدای اصلاحات در پایین این هرم جهانی قرار داشت . جایی که صنایع با ارزش افزوده بسیار پایین، بسیار کاربر با حاشیه سود پایین دارید زیرا همه آنها با یکدیگر رقابت میکنند. و چین در پایینترین سطح قرار داشت و صنایع با ارزش افزوده بالاتر و سرمایهبر زیادی نداشت و مطمئناً هیچ صنعت با فناوری پیشرفتهای نداشت، بنابراین سرمایهگذاری مستقیم خارجی (FDI) نقش مهمی در درجه اول برای انتقال فناوری و به ویژه در دهه ۱۹۹۰ ایفا کرد. با این حال، این ادعا وجود دارد که اقتصاد چین هنوز هم به سادگی به شرکتهای خارجی و عمدتاً غربی متکی است که در چین سرمایهگذاری میکنند و آنها فقط همه چیز و ظاهراً تمام مالکیت معنوی آنها را میدزدند. این به هیچ وجه چیزی نیست که در چین اتفاق میافتد. و اگر این موضوع تا به حال درست بوده باشد، آشکارا به شدت اغراقآمیز است. عناصری از حقیقت در دهه ۱۹۹۰ وجود داشته است، اگرچه انتقال فناوری اجباری نبود و عمدتا داوطلبانه بود. در دهه ۱۹۹۰، در اوج آن، ۶٪ از تولید ناخالص داخلی چین توسط سرمایهگذاری مستقیم خارجی انجام میشد. اما این رقم به ویژه در دهه گذشته به طور قابل توجهی کاهش یافته است و امروز فقط حدود یک درصد است، در واقع حتی کمتر از ۱٪ از تولید ناخالص داخلی چین وسیله کمپانی های خارجی است. بنابراین چین این روزها خیلی به انتقال فناوری از غرب متکی نیست، اما این بخش بسیار مهمی از استراتژی توسعه آن به ویژه در دهه ۹۰ بود. به عنوان بخشی از سیاست صنعتی چین، آنها فقط نمیخواستند شرکتهای خارجی سرمایهگذاری کنند و سپس به طور دائم اسباببازیها و توسترها و منسوجات ارزان برای مصرفکنندگان غربی تولید کنند. این چیزی بود که دولتهای غربی به ویژه دولت ایالات متحده میخواستند. استراتژی غرب، به ویژه ایالات متحده، این بود که چین را در پایینترین سطح زنجیره ارزش جهانی نگه دارند. نتیجه این سیاست آن بود که شرکتهای غربی بتوانند دائماً از نیروی کار کمدرآمد چین سوءاستفاده کنند یعنی کالاهای تکنولوژیک را خودشان طراحی کنند و انحصار مالکیت معنوی را در دست داشته باشند. آنها بخش عمده سود را به دست میآورند، در حالی که تنها درصد بسیار کمی از سود به چین یا سایر کشورهای جنوب جهان میرسد. این چیزی بود که غرب میخواست، چیزی که این شرکتهای غربی وقتی قوی بودند میتواستند انجام دهند.

وقتی چین از سال ۱۹۷۸ اجازه سرمایهگذاری خارجی را داد، ایده این بود که شرکتهای خارجی باید دو شرط را رعایت کنند. شرط اول این بود که شرکتهای خارجی باید با شرکتهای محلی چینی سرمایهگذاری مشترک تشکیل دهند.
راهبرد سرمایهگذاری از نگاه چین
اما بدیهی است که چین نمیخواست در پایینترین سطح تقسیم کار جهانی باقی بماند. بنابراین، دولت چین یک برنامه مشخص داشت، اهدافی برای سیاست صنعتی خود تعیین کرده بود. و هنوز هم در چین، حزب کمونیست برنامههای پنج ساله صادر میکند و ما در شرف دیدن برنامه پنج ساله جدید هستیم. و برنامه راهبردی چین اما ارتقاء صنعتی برای بالا رفتن در این زنجیره ارزش جهانی بود. آنها مراحل مختلفی را در دورههای مختلف در دهههای مختلف تعیین کردند. و هنوز هم آنها این ایده sin sanang را دارند. بطور مثال در دهه ۱۹۷۰، هدف این بود که هر خانوار در چین یک دوچرخه، یک ساعت و یک چرخ خیاطی داشته باشد. این به شما درک درستی از سطح فقر و توسعه نیافتگی در چین در آن زمان میدهد. در دوران مائو، چین دستاوردهای زیادی در زمینه افزایش استانداردهای زندگی و استانداردهای بسیار ابتدایی زندگی از سطح ناامیدی و گرسنگی و سوادآموزی و آموزش ابتدایی و صنعتی شدن اولیه و آزادی زنان داشت. با این حال، تا دهه ۷۰، سطح توسعه چین هنوز بسیار پایین بود و به دلیل جمعیت بسیار زیاد، هنوز یکی از فقیرترین کشورهای روی زمین بود. در دهه ۱۹۸۰، هدف جدید این بود که هر خانوار یک یخچال، یک ماشین لباسشویی و یک تلویزیون رنگی داشته باشد. در دهه ۱۹۹۰، هدف دوباره بالا رفتن از زنجیره ارزش و داشتن یک کولر گازی، یک دستگاه پخش ویدئو و یک کامپیوتر برای هر خانوار بود. البته اینها همه به صورت محلی تولید میشدند. بنابراین اکنون نیروهای مولد با کیفیت جدید و آن بخشهای استراتژیک که در برنامه ۵ ساله قبلی در اولویت قرار گرفتهاند، سه چیز جدید در دستور قرار گرفته که خودروهای برقی، پنلهای خورشیدی و باتریها هستند. و این دلیل بزرگی است که چرا چین به یک غول در صنعت انرژی سبز جهانی تبدیل شده و پیشرفت بزرگی در دور شدن از سوختهای فسیلی و کمک به گذار جهان به انرژیهای تجدیدپذیر داشته است. و این همچنین بخشی از ایدهای است که حزب کمونیست به نام نیروهای مولد جدید با کیفیت ترویج کرده است، زیرا قبلاً اشاره کردم که دنگ شیائوینگ تأکید کرد که چین سطح بسیار پایینی از ظرفیت فناوری و ظرفیت تولید دارد و آنها نیاز دارند که نیروهای مولد اولیه را توسعه دهند، اما اکنون استراتژی این است که نیروهای مولد جدید با کیفیت را در بالاترین سطح تولید صنعتی و صنایع با فناوری پیشرفته توسعه دهند.

چین اکنون نسبت به بقیه جهان در مجموع دو برابر انرژی بادی و خورشیدی ایجاد میکند.
انقلاب انرژی سبز در چین
اگر به عنوان مثال به انرژی سبز نگاه کنید، چین اکنون نسبت به بقیه جهان در مجموع دو برابر انرژی بادی و خورشیدی ایجاد میکند. چین کلا در مکانی خارج از نمودار غربی است. اگر به انرژی خورشیدی و بادی نگاه کنید، منظورم این است که نگاه کردن به چین در مقایسه با اتحادیه اروپا و ایالات متحده دیوانهکننده است. اگر به خودروهای برقی نگاه کنید که هیچ مقایسهای با سطح تولید فعلی چین وجود ندارد. و این فقط به دلیل نیروهای بازار خصوصی نبود. دلیلش این است که دولت و حزب کمونیست، طرحی را تدوین کرد و گفت: «ما قصد داریم این بخش را در اولویت قرار دهیم و از کنترل خود بر سیستم مالی دولتی برای اعطای وامهای ارزان به صنعت و تشویق رقابت داخلی به منظور افزایش بهرهوری و گسترش گستره تولید انرژیهای تجدیدپذیر استفاده خواهیم کرد تا اکنون انرژی خورشیدی ارزانترین شکل انرژی روی زمین بوده است و چیزی که دیدهایم این است که چین به ابرقدرت تولیدی جهان در این زمینه تبدیل شده است. هدف این است که از نظر سیاستهای راهبردی صنعتی، که به سیاستهای دولت برای ترویج تولید صنعتی اشاره دارد، چین قابل توجهترین نمونه در تاریخ است. کاملاً باورنکردنی است. از این جامعه کشاورزی که اکثریت قریب به اتفاق جمعیت آن ۴۰ سال پیش در روستاها زندگی میکردند، به یک ابرقدرت تولیدی در جهان تبدیل شده است که حدود یک سوم از تولید جهانی را تشکیل میدهد و تولید چین اکنون بیش از مجموع ۱۰ اقتصاد پیشرفته برتر جهان است. در ایالات متحده، دقیقاً برعکس این اتفاق افتاده است. صنعتزدایی و مالیسازی در ایالات متحده در دوران نئولیبرالیسم اتفاق افتاد، جایی که طبقه سرمایهدار ایالات متحده تشخیص داد که میتواند پول بسیار بیشتری فقط از منابع مالی خود و نه در تولید به دست آورد. بنابراین طبقه سرمایهدار ایالات متحده تصمیم گرفت سرمایهگذاری در تولید را متوقف کند و در عوض اقتصاد ایالات متحده را مالی کند. امروزه ۲۱٪ از تولید ناخالص داخلی ایالات متحده از بخش های امور مالی، بیمه و املاک و مستغلات حاصل میشود. این طبق دادههای ایالات متحده است و برخی میگویند که این احتمالاً یک تخمین محافظهکارانه است[i].
ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم، تا حد زیادی به این دلیل ابرقدرت در تولید جهان بود که جنگ جهانی دوم تمام تولیدکنندگان بزرگ دیگر را نابود کرد. اما آنچه ما میبینیم، غیرصنعتی شدن اقتصاد و مالی شدن اقتصاد ایالات متحده است. و این به این دلیل است که طبقه سرمایهدار ایالات متحده تصمیم گرفت که انجام این کار برای آنها بسیار سودآورتر خواهد بود. آنها به دنبال منافع اقتصادی خود بودند. و دولت نیز این را تشویق کرد. دولت سیاست صنعتی را کنار گذاشت. دولت این ایده را داشت که فرقی نمیکند چیپس سیبزمینی یا تراشه کامپیوتری تولید کنید، تا وقتیکه سودش در سیستم بانکی ما جمع شود از نظر ما نتیجه یکسان است. زیرا این ایده نئولیبرالی است که تا زمانی که تعداد افزایش یابد، مهم نیست که بخش واقعی چیست و چقدر استراتژیک است. بنابراین آنچه که ما به عنوان مثال برای جبران خسارت کارگران در ایالات متحده دیدیم، طبق دادههای دولت ایالات متحده جبران خسارت کارگران در بخش غیرمالی از دهه ۱۹۷۰ راکد بوده است، اما در بخش مالی جبران خسارت بیش از دو برابر شده است و این گزارشی از بحران مالی است. به همین دلیل است که افراد زیادی در ایالات متحده دارید که دکترای فیزیک و شیمی و مهندسی میگیرند و چه کار میکنند؟ آنها در وال استریت کار میکنند. آنها تبدیل به یک معاملهگر میشوند. آنها در واقع به توسعه کشور کمک نمیکنند و مطمئناً به تولید انرژی سبز نیز کمکی نمیکنند. واقعیت آنست که چیزی که ما در ایالات متحده دیدهایم یک حباب اقتصادی است.
اقتصاد حبابی ایالات متحده
اقتصاد در دوران نئولیبرالیسم با این مالیسازی اقتصاد ایالات متحده به نظر میرسد رشد تولید ناخالص داخلی ظاهراً بالا بوده است، اگرچه در واقع رشد تولید ناخالص داخلی در ایالات متحده در دوران نئولیبرالیسم به طور قابل توجهی کمتر از دوران کینزی بوده است، اما اگر به این حبابها نگاه کنید، اقتصاد ایالات متحده به یک اقتصاد حبابی تبدیل شده است که به ادامه باد کردن این حبابهای عظیم متکی است. اول، شاهد ترکیدن حباب دات کام در اواخر دهه ۹۰ در سال ۲۰۰۰ بودیم. سپس شاهد حباب مسکن بودیم که در سال ۲۰۰۷ به اوج خود رسید و منجر به بحران مالی شد. اکنون ما در حباب همه چیز هستیم. دوباره یک حباب عظیم در بخش مسکن و دوباره در بازار سهام وجود دارد. این حباب عظیم در اعتبار خصوصی و سهام خصوصی نیز وجود دارد که در حال ترکیدن است. این حباب همه چیز است. ارزش بازار تمام شرکتهای سهامی عام آمریکایی اکنون ۲۲۰ درصد تولید ناخالص داخلی است که بالاترین سطح تاکنون است. منظورم این است که ما مردم دوست داریم در مورد رشد اقتصادی ایالات متحده در چند دهه گذشته صحبت کنیم، اما اکثریت قریب به اتفاق مزایای این رشد به تعداد کمی از سرمایهداران رسیده است. چین به دلیل کنترل دولتی بر بخش مالی، توانسته است این حبابهای املاک و مستغلات را بترکاند. در بازار املاک چین حبابی وجود داشت و چه اتفاقی افتاد؟ دولت چین گفت که خانهها برای زندگی هستند، نه برای سفتهبازان و در سال ۲۰۲۰، دولت چین دسترسی توسعهدهندگان املاک و مستغلات به اعتبار را محدود کرد زیرا اعتبار توسط سیستم مالی دولتی اداره میشود. و آنها حباب املاک و مستغلات را ترکاندند و عمداً این بخش را از محور خارج کردند که به طور قابل توجهی هزینه مسکن را به ویژه در برخی از شهرهای بزرگ کاهش داد و مسکن را برای جوانان مقرون به صرفهتر میکند که بدیهی است یک مسئله بزرگ در همه کشورهای جهان است و نکته خندهدار این است که مطبوعات مالی غربی این را به عنوان نمونهای از اقتصاد چین که در بحران است و چین در حال فروپاشی است، به تصویر میکشند، اما این یک اهرمزدایی عمدی بود، ترکیدن حبابی که توسط دولت چین انجام شد، زیرا دولت چین کنترل دولتی بر سیستم مالی دارد. آنها چه کردند؟ دولت گفت نه، ما دیگر این را تحمل نخواهیم کرد و آنها این شرکتها را از اعتبار محروم کردند، سیستم مالی دولتی در چین اعطای اعتبار برای مسکن را متوقف کرد یا به طور قابل توجهی اعتباری را که به توسعه املاک و مستغلات میداد، کاهش داد و در عوض آن را به تولید صنعتی، به ویژه بخش فناوری پیشرفته، خودروهای برقی، پنلهای خورشیدی و غیره منتقل کرد.

این من را به موضوع نابرابری و توسعه نامتوازن میرساند. درست است، چین اکنون تشخیص داده است که به سطح بسیار بالایی از توسعه، به ویژه در تولید، دست یافته است، اما اکنون آنها یک مشکل بزرگ دارند که نابرابری است. بنابراین در کنگره ملی حزب در سال ۲۰۱۷، حزب کمونیست رسماً آنچه را که تضاد مرکزی در جامعه چین نامیده میشود، تغییر داد. و آنها اکنون تشخیص میدهند که قبلاً تضاد مرکزی، نیاز به توسعه نیروهای مولده و معکوس کردن آنچه آنها عقبماندگی تولید اجتماعی مینامیدند، بود. با این حال، امروز دیگر این موضع رسمی دولت نیست. موضع فعلی این است که آنها باید نابرابری و توسعه نامتوازن را در داخل چین، به ویژه بین مناطق شهری و روستایی، اصلاح و معکوس کنند. این نقل قول از متن رسمی انگلیسی نوزدهمین کنگره ملی حزب کمونیست چین در سال ۲۰۱۷ است. این چیزی است که آنها نوشتند. نقل قول، “تضاد اصلی جامعه چین تکامل یافته است. در گذشته، تضاد بین نیازهای مادی و فرهنگی روزافزون مردم و عقبماندگی بازتولید اجتماعی بود. اکنون، تضاد اصلی بین توسعه نامتوازن و ناکافی و نیازهای روزافزون مردم برای زندگی بهتر است. این شامل افزایش تقاضا برای انصاف و عدالت، حاکمیت قانون، امنیت، محیط برابر، توسعه متوازن شهری و روستایی و توزیع عادلانه درآمد میشود.” پایان نقل قول. بنابراین این اکنون اولویت اصلی رسمی حزب کمونیست چین است.
دوران جمهوری خلق چین

واحد جینی برای نابرابری درآمد و سرمایه بکار می رود (صفر به معنای برابری حداکثر و ۱ به معنای نابرابری حداکثر است!)
در مجموع این میتواند به ما کمک کند تا سه دوره را در چین درک کنیم. ما دوره ساخت سوسیالیستی تحت رهبری مائو را داریم که با انقلاب از سال ۴۹ تا ۷۸ آغاز شد. سپس اصلاحات و گشایش را تحت رهبری دونگ تانگ و هوین تائو داشتید که از سال ۷۸ تا ۲۰۱۲ است. و رسماً وقتی شی به عنوان دبیرکل و رئیس جمهور منصوب شد، اکنون رسماً آنچه را که دوره جدیدی از سوسیالیسم با ویژگیهای چینی مینامند، اعلام کردهاند. و دوباره اولویت دوران جدید، کاهش نابرابری است. رفاه عمومی در عصر جدید و “فویو” این اصطلاح در زبان چینی است. اکنون نیز به طور رایج استفاده میشود. و این در واقع اصطلاحی است که به دوران مائو برمیگردد. که در زمینهای متفاوت در اشاره به مالکیت عمومی استفاده میشد. اکنون این اصطلاح بسیار رایج شده است و با عدالت و کاهش نابرابری مرتبط است. این به معنای واقعی کلمه هدف شماره یک حزب کمونیست چین در حال حاضر است و ما در واقع شاهد پیشرفتهایی در چین از نظر بررسی ضریب جینی بودهایم. ضریب جینی راهی برای اندازهگیری نابرابری در یک جامعه است. یکی از این موارد نابرابری درآمد است. شما همچنین میتوانید از ضریب جینی برای نابرابری ثروت استفاده کنید. ضریب جینی یک به این معنی است که یک نفر مالک تمام ثروت کشور است. صفر به این معنی است که ۱۰۰٪ برابری وجود دارد یعنی همه دقیقاً سطح درآمد یا ثروت یکسانی دارند. این به درآمد نگاه میکند. و میتوان دید که در سال ۲۰۱۰ نابرابری در چین به اوج خود رسید. و از سال ۲۰۱۰ تاکنون در حال کاهش بوده و اکنون نزدیک به سطح استرالیا است و احتمالاً بدون شک به کاهش خود ادامه خواهد داد، زیرا اکنون اولویت مهم دولت چین کاهش نابرابری است.
درآمد نیروی کار در مقابل درآمد سرمایه
یک اقتصاددان به نام برونکو میلانوویچ وجود دارد که اقتصاددان متخصص جهانی در زمینه نابرابری است. او تنها اقتصاددانی است که دیدهام که واقعاً به این نکته اشاره کرده است که اندازهگیری تفاوت بین درآمد نیروی کار و درآمد سرمایه مهم است. زیرا اگر به کشوری مانند مکزیک یا برزیل نگاه کنید، میبینید که اینها کشورهایی هستند که درآمد در بخش ثروتمند جمعیت و سایر اقشار آشکارا بسیار نابرابر هستند، اما جمعیت ثروتمند بخش زیادی از درآمد خود را از مالکیت سرمایه، از مالکیت داراییها، نه از کار واقعی، نه از نیروی کار، به دست میآورند. در حالی که اگر به چین نگاه کنید، در واقع، چین درآمد بسیار بالایی دارد. ضریب جینی از نظر نابرابری. اما این بیشتر از نابرابری درآمد ناشی میشود اما این از درآمد نیروی کار است، نه از درآمد سرمایه. بنابراین، این نابرابری ثروت نیست. این مالکیت سرمایه نیست که در مقایسه با بسیاری از کشورهای جنوب جهان منجر به بسیاری از این نابرابریها میشود. و ایالات متحده همچنین سطح بسیار بالایی از نابرابری از نظر نیروی کار از نظر درآمد سرمایه در مقایسه با درآمد نیروی کار دارد. دلیلش آنست که بسیاری از افراد ثروتمند در ایالات متحده ثروت خود را از مالکیت سرمایه و داراییهای مالی به دست میآورند، قطعاً در مقایسه با چین، بسیار بیشتر از چین. بنابراین من قبلاً در مورد کاهش فقر و چگونگی پایان دادن چین به فقر شدید صحبت کردم و به کاهش فقر همچنین به شکاف روستایی-شهری که هنوز هم یک مسئله است، نگاه کردم. هنوز بخشهایی از مناطق روستایی چین وجود دارند که نسبتاً بسیار فقیر هستند، نه از نظر فقر مطلق از نظر شدت فقر خوب هستند اما در مقایسه با شهر، هنوز خیلی توسعه نیافته هستند، اما اگر این را با هند مقایسه کنید، پیشرفتی که چین داشته کاملاً باورنکردنی است و آنها همچنان در این زمینه پیشرفت میکنند.
اتحادیه ها و تشکل کارگران
بیایید به طور خلاصه در مورد اتحادیهها صحبت کنیم. اتحادیههای کارگری در چین، اما این نیز چیزی است که یک مسئله بحث برانگیز در غرب است. اکنون کارگران در هر صنعتی در چین حق تشکیل اتحادیه دارند. حالا چیزی به نام اتحادیه مستقل وجود ندارد، اگرچه فکر میکنم این اصطلاح میتواند بسیار گمراهکننده باشد، زیرا میدانیم که حتی در غرب، بسیاری از اتحادیهها واقعاً آنقدر مستقل نیستند و میبینیم که حتی برخی از اتحادیهها از دونالد ترامپ حمایت میکنند. منظورم این است که من البته بسیار طرفدار اتحادیه و ایده سازماندهی کارگران هستم، اما این ایده که هر اتحادیهای یک اتحادیه مترقی است، درست نیست. اتحادیههای ارتجاعی وجود داشتهاند. اتحادیههای نژادپرستانه هم وجود داشتهاند، درست است؟ بله، در چین، هیچ اتحادیه مستقلی که مستقل از حزب کمونیست باشد، وجود ندارد. اما در واقع، سطح بسیار بالایی از اتحادیهگرایی در چین وجود دارد. همه اتحادیهها بخشی از بزرگترین فدراسیون تجاری هستند که فدراسیون اتحادیههای کارگری چین، ACFU، است. و بیش از ۳۰۰ میلیون عضو دارد. جمعیت شاغل شهری چین حدود ۴۷۰ میلیون نفر است، و ۲۷۰ میلیون هم کارگر روستایی وجود دارد. بنابراین، حدود دو سوم کارگران شهری در چین اتحادیه دارند. اکثر مردم در جمعیت روستایی در بخش غیررسمی هستند. آنها زمینداران کوچک هستند و کشاورزان کوچک بهشمار میایند. بنابراین آنها اتحادیه ندارند زیرا مانند یک شرکت کار نمیکنند. اما حدود دو سوم کارگران شهری بخشی از این اتحادیه هستند. هر شرکتی در چین با حداقل ۲۵ کارمند، از نظر قانونی موظف است به کارگران اجازه دهد تا چیزی را که به عنوان اتحادیه صنفی سازمانی وابسته به ACFTU شناخته میشود، تشکیل دهند. و این شامل شرکتهای خارجی نیز میشود، اتفاقاً چیزی است که بسیاری از شرکتهای خارجی در چین را عصبانی کرده است. و همه شرکتهایی که ETU دارند باید مبلغی معادل ۲٪ از دستمزد کارکنان خود را به آن اتحادیه بپردازند. و اگر شرکتی کمتر از ۲۵ کارمند داشته باشد، میتواند اتحادیه تشکیل دهد، اما این یک اتحادیه بسیار ضعیف است. به آن اتحادیه سطح پایه میگویند.

رشد ارزش دلاری یکساعت دستمزد کارگران در کشورهای شرق آسیا
به اندازه این اتحادیههای کارگری بزرگتر که به شدت توسط حزب کمونیست حمایت میشوند، محافظتشده نیست. دوباره اشاره میکنم که بله، بله، ما باید طرفدار اتحادیه باشیم و کارگران را سازماندهی کنیم، اما به همین دلیل است که فکر میکنم باید درک دقیقتری از این ایده اتحادیههای مستقل و نقل قولهای ترسناک داشته باشیم، زیرا میدانیم که از نظر تاریخی، دولت ایالات متحده اتحادیهها را به سلاح تبدیل کرده است. جاکوبین در واقع مقاله بسیار خوبی در مورد این موضوع با عنوان “چگونه AFL CIO جنبشهای کارگری را در خارج از کشور تضعیف کرد” منتشر کرد. در سال ۱۹۶۷ مقالهای در نیویورک تایمز منتشر شد که در آن درباره چگونگی حمایت سازمان سیا از این اتحادیههای راستگرا برای حمایت از منافع سیاسی آنها در مخالفت با دولتهای سوسیالیستی و حمایت از دولتهای راستگرا و دیکتاتوریهای نظامی از جمله کودتای پینوشه بر علیه آلنده در شیلی صحبت شده بود. بنابراین، باز هم، البته که ما باید کاملاً از کارگران و طبقه کارگر حمایت کنیم، اما همچنین باید درک دقیقتری از جنبش کارگری و چگونگی حمایت از یک جنبش کارگری چپگرای مترقی داشته باشیم، اما هر اتحادیهای مترقی نیست. مثال دیگر این است که گروهی به نام دیدهبان کارگری چین وجود دارد که مردم فکر میکنند، اول از همه، حتی در چین هم نیست. در شهر نیویورک است. و دوم، مردم اغلب به این موضوع اشاره میکنند تا درباره اینکه چگونه با کارگران در چین مانند برده رفتار میشود ولی این [موسسه/سازمان/…] دوباره توسط دولت ایالات متحده از طریق ارتباط CIA با بنیاد ملی دموکراسی(NED) تأمین مالی میشود. و اخیراً، اتفاقاً، آنها شکایت کردهاند که ۹۰٪ بودجهشان از دولت ایالات متحده تأمین میشود و بخشی از آن مسدود شده است، هرچند در واقع توسط مارکو روبیو از حالت انجماد خارج شده است. میدانید، طرفداران MAGA به دروغ ادعا میکنند که ترامپ USAID را تعطیل کرده است. اما در واقع مارکو روبیو NED را به دست گرفته و این سازمان در وزارت امور خارجه ادغام شد و اکنون مارکو روبیو رئیس بالفعل USAID است و اگر به وبسایت آنها بروید، در مورد چگونگی ادامه تأمین مالی گروههای مخالف در چین و ونزوئلا و کوبا و نیکاراگوئه و سایر کشورهایی که توسط ایالات متحده برای بیثباتسازی بوجود آمده اند، صحبت میکنند.
پروکاریای شبکه ای
چند نکته سریع دیگر در اینجا. در چین نیز مانند سایر کشورهای جهان، تعداد زیادی کارگر در شرکتهای حمل مسافر، حمل و نقل کالا، و غذا کار میکنند وجود دارند. این کارگران به ویژه افرادی از مناطق روستایی هستند که در بخش غیررسمی در شهر ها کار میکنند. بنابراین، آنها به شهر میروند و یکی از مشاغلی که میتوانند به دست آورند، تحویل کالا است. این موضوع به یک مسئله بزرگ برای کارگران در شهرها و تقریباً در هر کشوری روی زمین تبدیل شده است. در چین، دولت این شرکتهای بزرگ فناوری شبکه ای را مجبور کرده است که کارگران حمل کالا را مجبور به داشتن حمایت صنفی کنند. این یک مسئله بزرگی بوده است و دولت این شرکتها را مجبور کرده و آنها را به دادن حقوق و مزایای بیشتر موظف کرده است. به عنوان مثال، اکنون آنها استراحت اجباری دارند. آنها حمایتهای حقوقی اجباری دارند و یک حداقل دستمزد اجباری برای این کارگران موقت تضمین شده است. البته بدیهی است که هنوز راه درازی در پیش است، این افراد اغلب ساعات طولانی کار میکنند، اما منظورم این است که حداقل دولت اقداماتی را برای دادن حقوق تضمین شده بیشتر به آنها انجام داده است. و فکر میکنم این موضوع در آینده بیشتر به یک مسئله تبدیل خواهد شد. همچنین، این ایده وجود دارد که سیستم ۹۹۶ ممنوع است، مثلاً در چین، مردم از ۹ صبح تا ۹ شب، ۶ روز در هفته کار میکنند. این غیرقانونی است. دولت خیلی واضح گفته است که این غیرقانونی است. برخی از شرکتهای فناوری بودند که سعی در انجام این کار داشتند. در واقع شرکتهای خصوصی بودند که سعی میکردند کارگران خود را مجبور به انجام این کار کنند و دولت گفت نه. بنابراین، این مبارزه مداوم وجود دارد. منظورم این است که، دوباره، بدیهی است که کامل نیست. اصلاً آرمانشهر نیست. هنوز مسائل زیادی وجود دارد. هنوز این مبارزات مداوم بین کار و سرمایه وجود دارد. این یکی از تناقضات اقتصاد بازار سوسیالیستی است، درست است؟ به هرحال دولت مسئول است. شرکتهای دولتی قلههای فرماندهی اقتصاد هستند. با این حال، هنوز این شرکتهای خصوصی وجود دارند و آنها هنوز دائماً با کارگران خود در حال جنگ هستند. و میدانید، این شرکتهای شبکه ای سعی داشتند کارگران خود را مجبور کنند که ۱۲ ساعت در روز، ۶ روز در هفته کار کنند. و دولت گفت: “نه، این غیرقانونی است. شما نمیتوانید این کار را انجام دهید.” در واقع، از نظر ساعات کاری، بله، مردم در چین زیاد کار میکنند، اما در واقع اگر به دادههای جهانی در مورد ساعات کاری نگاه کنید، مطمئناً در مقایسه با برخی از کشورهای غربی، به ویژه کشورهای اروپایی، کارگران چینی قطعاً بیشتر کار میکنند. اما اگر به کشورهای دیگر آسیا نگاه کنید، به نظر من میانگین ساعات کاری در چین تقریباً در حد میانگین است. برای مثال، در سطح مشابهی با هند و تقریباً نزدیک به اندونزی است. میدانید، مطمئناً در برخی از کشورهای پیشرفتهتر در اروپا و حتی در ژاپن و روسیه، ساعات کاری سالانه کارگران متوسط پایینتر است. اما باز هم، منظورم این است که این چیزی است که فکر میکنم – صادقانه بگویم – فکر میکنم آنها قطعاً باید روی بهبود آن کار کنند و سعی کنند ساعات کاری را کاهش دهند که حدود ۴۸ ساعت در هفته است. این موضوعی است که قطعاً میتوانند آن را بهبود بخشند. اما باز هم، فقط میخواهم تأکید کنم که این عدد ۶۰ یا ۷۰ نیست.
اهداف امپریالیستی در قبال جهانی شدن
استدلال من اینست که یکی از اهداف اصلی امپریالیسم در جهانی شدن اقتصاد، به دام انداختن کشورهای حاشیهای نظام جهانی، عمدتاً در جنوب جهانی، و به دام انداختن آنها در انتهای هرم تقسیم کار جهانی است. و دولت ایالات متحده این را بسیار روشن بیان کرده است. این موضوع در دوران دموکرات ها و جمهوریخواهان بطور یکسان وجود دارد، نه فقط در دوران ترامپ. در دوران ترامپ، این موضوع بسیار آشکار است. اما حتی در دوران بایدن، وزیر بازرگانی، جینا راموندو، به طرز مشهوری اعتراف کرد که هدف، کند کردن سرعت نوآوری چین بوده است. داریو مت، مدیرعامل شرکت آنتروپیک، یکی از شرکتهای اصلی هوش مصنوعی ایالات متحده که توسط آمازون و گوگل پشتیبانی میشود، مقالهای در وال استریت ژورنال نوشت. میدانید، او در حال لابی کردن با دولت ترامپ است تا به اعمال محدودیتهای بیشتر تراشه بر چین ادامه دهد، کاری که دولت بایدن نیز انجام داد. این موضوع دو حزبی است. و در مقاله دیگری، او اذعان کرد که هدف این است که در جهانی تک قطبی تحت سلطه ایالات متحده و شرکتهای فناوری آمریکایی زندگی کنیم، جایی که فقط ایالات متحده و متحدانش به پیشرفتهترین مدلهای هوش مصنوعی دسترسی دارند. و همانطور که او گفت، این امر به ایالات متحده یک رهبری مسلط و پایدار در صحنه جهانی میدهد. و او گفت که کنترل صادرات برای جلوگیری از انتقال تکنولوژی ما ضروری است.
آنها در جهانی دوقطبی یا چندقطبی زندگی میکنند. اما این یک الیگارشی قدرتمند سیلیکون ولی است که میگوید میخواهد در جهانی تکقطبی تحت سلطه ایالات متحده زندگی کند. من واقعاً از دیدن اینکه جیدی ونس، معاون رئیس جمهور که زیردست میلیاردر راست افراطی پیتر تیل، فاشیست سیلیکون ولی، کار میکرد، شگفتزده شدم. او در یک کنفرانس سرمایهگذاری های خطرپذیر در ماه مارس، بخش آرام را با صدای بلند گفت. او چیزی را که بسیاری از منتقدان چپگرای جهانی شدن نئولیبرال دهههاست میگویند، پذیرفت، او گفت: “ایده جهانی شدن این بود که کشورهای ثروتمند در زنجیره ارزش بالاتر بروند، در حالی که کشورهای فقیر چیزهای سادهتر را بسازند. شما یک آیفون را باز میکردید و روی آن نوشته شده بود طراحی شده در سرتینو، کالیفرنیا.” البته مفهوم ضمنی این است که در شنژن تولید میشود.” بنابراین، این دوباره به معنای پذیرش این استراتژی است که ایالات متحده چه زمانی روابط خود را با چین در زمان ریچارد نیکسون عادیسازی کرد و چه زمانی که در دوران کلینتون و بوش ایالات متحده در سالهای اول قرن حاضر به چین اجازه داد به سازمان تجارت جهانی بپیوندد. این استراتژی این بود که چین را برای همیشه در پایین زنجیره ارزش جهانی گرفتار نگه دارد. کارگران چینی که در پایین تقسیم کار جهانی گرفتار شده بودند، به این معنی بود که کارگران چینی اسباببازیها و منسوجات و توسترهای ارزان برای مصرفکنندگان آمریکایی تولید میکردند. بنابراین، شرکتهای آمریکایی محصول را طراحی میکردند و سپس کارگران ارزان چینی محصول را تولید میکردند. جی. دی. ونس اعتراف کرد که این هدف جهانیسازی نئولیبرالی بود. با این حال، چین نمیخواست در پایین تقسیم کار جهانی بماند. ویتنام نمیخواهد در پایین هرم تقسیم کار جهانی بماند. و این دولتها برنامهریزی بسیار روشنی برای بالا رفتن از زنجیره ارزش دارند تا کارگرانشان در پایین ترین طبقه از تقسیم کار جهانی گرفتار نشوند. و به همین دلیل است که جی دی ونس شکایت کرد: « فرض میکنیم که کشورهای دیگر همیشه در زنجیره ارزش از ما عقب میمانند، اما آنها همچنین شروع به جبران عقبماندگی در سطوح بالاتر کردهاند.»
تکنولوژی های پیشرفته: هوش مصنوعی
بنابراین من صادقانه فکر میکنم که امروز این یکی از تناقضات کلیدی موجود «هوش مصنوعی و جنگ سرد جدید» است که غرب آن را علیه چین هدایت میکند. و من این نتیجه را میگیرم که به عنوان مثال، ما دیدهایم که چین نه تنها در معرفی لوازم خانگی و تلویزیون و کامپیوتر و تلفن، بلکه حتی در بالاترین سطح فناوری از جمله هوش مصنوعی نیز پیشرفت کرده است. اکنون میبینیم که مدلهایی مانند LLM[ii] توسط DeepSeek و Quen تولید میشود و همچنین کیمی یکی دیگر از مدلهای تولید شده چین است. و به همین دلیل است که ما شاهد Open AI هستیم، که میدانید، بخشی از آن متعلق به مایکروسافت است، میلیاردر الیگارشی سیلیکون ولی، سم آلتمن، آشکارا در حال لابی کردن با دولت ترامپ برای ممنوعیت LLM های منبع باز چینی و مدلهای هوش مصنوعی منبع باز[iii] است، زیرا این واقعیت که یکی از آنها چینی است، چالشی برای سلطه ایالات متحده است، اما همچنین آنها منبع باز سیلیکون ولی هستند: منبع باز دیگر انحصاری نیست. این شرکتهای چینی آنها را برای هر کسی در جهان آزاد میکنند تا به صورت محلی و رایگان اداره شود، که یک چالش بزرگ برای مدل کسب و کار انحصاری سیلیکون ولی است. پیتر تیل، کسی که جی دی ونس، این میلیاردر فاشیست راست افراطی را استخدام کرده است به وضوح نوشت که سرمایهداری از دموکراسی مهمتر است. او همچنین با افتخار گفت که سرمایهداری مبتنی بر انحصار است و هر شرکتی میتواند باید یک انحصار ایجاد کند. او گفت رقابت برای بازندههاست. و این چیزی است که ما اکنون در چین میبینیم. هر زمان که چین رقیبی برای این شرکتهای بزرگ فناوری آمریکایی داشته باشد، آن را ممنوع میکنند. بایدن سعی کرد تیک تاک را ممنوع کند و ترامپ در تلاش است تا شرکت مادر تیک تاک، بایت دنس، را مجبور کند که آن را به گروهی از افراد بسیار ثروتمند، به لاری الیسون این الیگارش میلیاردر، مثلاً از اوراکل، بفروشد. گرچه من وقت ندارم که در اینجا به این موضوع بپردازم، اما مدل کسب و کار سیلیکون ولی، مونوپولی است. این مدل کسب و کار اوبر است. در حالی که در چین، در رقابت بازار در بخشهای غیردولتی چین، در بخشهای خصوصی، چون چین اقتصاد بازار سوسیالیستی دارد، آنها هنوز شرکتهای خصوصی زیادی دارند، اما دولت چین آنها را مجبور میکند که رقابت بیرحمانهای با هم داشته باشند. برخلاف مدل ایالات متحده، که مبتنی بر انحصارات است که یک مدل سیلیکون ولی برای شرکتهای بزرگ فناوری است. در چین، برعکس است. چین میگوید بسیار خوب، دولت چین قرار است در زیرساختهای مربوط به خودروهای برقی سرمایهگذاری کند. در زیرساختهای شارژ، شما این ایستگاههای شارژ را میشناسید که در همه جا هستند، اگر به یک شهر درجه یک در چین بروید، پکن، شانگهای، شنژن، همه این شهرها را که میبینید و در هر گوشهای، یک ایستگاه شارژ خواهید دید. آنها همه جا هستند، تعداد ایستگاههای شارژ بیشتر از پمپ بنزینها است و به همین دلیل است که در این شهرهای بزرگ، مانند شانگهای، اکنون بیش از نیمی از ماشینهای موجود در جادهها، وسایل نقلیه برقی هستند. و دولت همه تاکسیها و همه وسایل حمل و نقل عمومی از جمله همه اتوبوسها را مجبور کرده است که از موتور برقی استفاده کنند.

رشد چین در صنایع پیشرفته: تولید باطری اتوموبیل، اتوموبیل برقی، و تولید انرژی خورشیدی و انرژی از باد
رقابت صنعتی
وسایل نقلیه الکتریکی و در مورد سایر خودروهای مصرفی، دولت چین میگوید بسیار خوب، ما بیش از ۱۰۰ شرکت خواهیم داشت که رقابت شدیدی با هم دارند. همه آنها با یکدیگر در حال مبارزه هستند. بسیاری از این شرکتها در حال از دست دادن پول هستند. حاشیه سود بسیار کم است. این سرمایهدارانی که در این صنعت سرمایهگذاری میکنند، اساساً شاید هیچ پولی به دست نمیآورند. اما نتیجه آن، خودروهای بسیار کارآمد است زیرا همه آنها باید با یکدیگر رقابت کنند زیرا انحصار ندارند. آنها باید خودروهای بهتری را با قیمت ارزانتر بسازند. بنابراین میتوانید با چیزی معادل ۸۰۰۰ دلار خودروی برقی سطح پایه BYD را بخرید. و مثلاً من در بسیاری از این خودروهای برقی از بسیاری از این شرکتها بودهام. و اتفاقاً، برخی از این شرکتها دولتی هستند. مثلاً Cherry یک شرکت دولتی است یا Chongan هم یک شرکت دولتی است. بنابراین شما این شرکتهای دولتی را دارید که خودروهای برقی تولید میکنند و با شرکتهای خصوصی برای ساخت بهترین خودروهای ممکن رقابت میکنند و چین با انحصارهای خصوصی مخالف است. همچنین چین تراشههای انویدیا را تا حدی ممنوع کرده است، انگار که قانون ضد انحصار است. چین انحصار را بسیار جدی میگیرد. طنز ماجرا این است که به ما گفته میشود که سیستم سوسیالیستی چین- مثلاً اقتصاد بازار سوسیالیستی، که از نگاه انها شیطانی است، انگار که سوسیالیسم نمیتواند نوآوری کند. در همین حال، در واقع ایالات متحده، سیستم سرمایهداری نئولیبرال ایالات متحده مبتنی بر انحصار است. مبتنی بر رقابت نیست. ولی این واقعیت را دوست دارم که دولت چین صنایع خاصی را تأسیس میکند و میگوید: “ما قصد داریم این صنعت را توسعه دهیم و به شرکتهای خصوصی منابعی خواهیم داد و اجازه میدهیم تا با یکدیگر رقابت کنند تا کارآمدترین محصولات را در باتریها، در وسایل نقلیه الکتریکی، در انرژی بادی و خورشیدی تولید کنند.” دولت چین طرحی را تدوین کرد که میگفت: «ما قصد داریم چیزی را که آنها وسایل نقلیه با انرژی جدید مینامند، توسعه دهیم.» قرار بود از سال ۲۰۲۱ تا ۲۰۳۵ صنعت خودروهای برقی را توسعه دهند. دولت منابع و زیرساختها را فراهم کرد و آنها آن را به انجام رساندند. بنابراین این نشان میدهد که شما میتوانید یک اقتصاد بازار را با عناصر خصوصی، مثلاً با عناصر رقابت خصوصی، ترکیب کنید تا نوآوری را تشویق نمایید، اما همچنین دولت میتواند مطمئن شود که آنها محدود هستند و سرمایه به گونهای تنظیم میشود که به نفع منافع ملی و منافع مردم باشد. و من فکر میکنم این یک دلیل اصلی جنگ سرد دوم و جنگ سردی است که برعلیه چین هدایت میشود زیرا این چیزی است که ما امروز در آن هستیم. میدانید، حتی اگر هرگز به رفتن به چین یا هر چیز دیگری علاقهای نداشته باشید، مثلاً اگر واقعاً به چین علاقهای ندارید، باید به این موضوع اهمیت دهید زیرا متأسفانه در واشنگتن، آنها ارزیابی کردهاند که ما در یک جنگ سرد جدید هستیم. این یک جنگ سرد است و چین توسط واشنگتن به دلیل بیثباتسازی هدف قرار گرفته است. و من استدلال میکنم که دلیل اصلی این امر این است که این اساساً یک تضاد بین سیستم بازار سوسیالیستی مدل چین و سیستم سرمایهداری به رهبری ایالات متحده است.
سیستم سرمایهداری به رهبری ایالات متحده تنها میتواند بر اساس انحصار و با نابودی همه رقبای سرمایه انحصاری و کنترل بر پیشرفتهترین تولیدات سطح بالا در سیستم جهانی – زنده بماند. چین یک تهدید مستقیم درمقابل انحصار سرمایه داری غربی است، که عملا به دلیل مهمی برای جنگ سرد جدید تبدیل شده است.
*****
[i] البته نباید فراموش کرد که ایالات متحده بدنبال توافق پادشاهی عربستان سعودی با کیسینجر و نیکسون در ۱۹۷۳ به تعیین دلار امریکا بعنوان واحد ارزی دفاکتو برای مبادلات نفتی گردن نهاد که باعث شد کلا سیستم بانکی آمریکایی بعنوان تنها مرجع مالی دنیا تثبیت شود. در نتیجه بازار سهام و بانک های آمریکایی به مرکز مبادلات بانکی و محل تجمع اموال و اوراق استقراضی جهان تبدیل شدند.
[ii] Large Language Models (LLM)
مدلهای زبان بزرگ (LLM) سیستمهای هوش مصنوعی قدرتمندی هستند که بر روی مجموعه دادههای متنی عظیم آموزش دیدهاند تا زبان انسان را برای کارهای مختلفی مانند چتباتها، ترجمه و تولید محتوا درک، تولید و پردازش کنند. این سیستمها از معماریهای یادگیری عمیق (ترانسفورماتورها) برای پردازش موازی استفاده میکنند. نمونههایی از این معماریها شامل سری GPT از OpenAI، Gemini از Google، Claude از Anthropic و گزینههای متنباز مانند Llama از Meta هستند که از طریق یادگیری خودنظارتی و نمایشهای عددی (جاسازیها) عمل میکنند.
[iii] Open Source
*****



