ای خونِ گرمِ رگهای وطن،
تفنگت را
رو به آسمان بگیر،
بگذار ابرها
از مهر تو
آئین باریدن بیاموزند.
غلاف کن،
بگذار
از دهانِ آهن
بهجای گلوله
فریادِ مهر برخیزد.
میخواهم
در گوشِ تفنگت بگویم:
انسانیت
یعنی
وقتی میتوانی بزنی،
نمیزنی.
بالا بگیر،
تا پرچمِ صلح
برای کبوتران
دست تکان دهد.
غلاف کن،
تا تاریخ بداند
هنوز هم
قهرمان نمیکُشد.
مادران
چشم به راهاند.
بیا دست در دست هم
به خانه برگردیم



