سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۲۳ اردیبهشت, ۱۴۰۵ ۲۰:۳۲

چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۳۲

روایتی از زیر بمباران و تأملی از منظر فمینیسم استعمار زدا

جنگ تنها در میدان نبرد رخ نمی‌دهد. جنگ ساختارهای اجتماعی زندگی را نیز متلاشی می‌کند. اما برای آن‌که چنین خشونتی بتواند ادامه یابد، تنها قدرت نظامی کافی نیست؛ یک اقتصاد گفتمانی نیز باید آن را ممکن و قابل‌قبول سازد. به همین دلیل عادی‌سازی خشونت جنگی نه فقط نتیجه عملیات نظامی، بلکه حاصل فرآیندهای پیچیده گفتمانی است.

فمینیسم استعمار زدا در برابر روایت‌های پدرسالارانه‌ی نجات و مداخله امپریالیستی می‌ایستد.

جنگ تنها مجموعه‌ای از عملیات نظامی یا تصمیم‌های ژئوپولیتیک نیست؛ جنگ تجربه‌ای عمیقاً موقعیت‌مند است. اینکه جنگ چگونه فهمیده می‌شود، چگونه روایت می‌شود و حتی چگونه درباره آن داوری اخلاقی صورت می‌گیرد، به‌طور مستقیم به این بستگی دارد که افراد از کجا به آن نگاه می‌کنند.

برای کسانی که از فاصله‌ای امن به میدان خشونت نگاه می‌کنند، جنگ اغلب به یک مسئله سیاسی، یک سناریوی استراتژیک یا حتی گاه به امکانی برای تغییر تبدیل می‌شود. اما برای کسانی که در دل آن زندگی می‌کنند، جنگ تجربه‌ای مادی، روزمره و بدنی است؛ تجربه‌ای که با صدای آژیرها، ویرانی زیرساخت‌ها، اضطراب دائمی و امکان همیشگی مرگ تعریف می‌شود.

همین تفاوت در تجربه زیسته، به تفاوت در ادراک و قضاوت نیز منجر می‌شود. شکاف میان این دو سطح از تجربه، همان چیزی است که نظریه‌پردازان فمینیست از آن با عنوان «سیاستِ مکان»[۱] یاد می‌کنند. سیاست مکان یادآوری می‌کند که دانش و قضاوت اخلاقی هرگز از موقعیتی خنثی شکل نمی‌گیرند؛ بلکه همواره از درون جایگاهی اجتماعی، جغرافیایی و تاریخی خاص برمی‌خیزند.

به بیان دیگر، آنچه ما درباره جنگ می‌دانیم و آن‌گونه که درباره آن داوری می‌کنیم، به‌طور جدایی‌ناپذیری به جایگاهی وابسته است که از آن سخن می‌گوییم.

روایت زیر، که از دل یکی از مناطق حاشیه‌ای ایران نوشته شده است، این شکاف میان تجربه زیسته جنگ و بازنمایی آن از فاصله را به شکلی عریان آشکار می‌کند.

روایتی از زیر بمباران

[۲]«در حالی که آن‌ها جشن می‌گیرند، ما مردگانمان را دفن می‌کنیم»

من این نامه را از بلوچستان برای شما می‌نویسم؛ محروم‌ترین و فقیرترین استان کشور – استانی که نه جاده‌های مناسب دارد، نه زیرساخت‌های آموزشی کافی و نه امکانات درمانی درخور.

در شهرهای چابهار و کنارک تنها دو بیمارستان اصلی وجود دارد. کنارک با پایگاه‌های هوایی، تأسیسات دریایی و تیپ‌های ارتش احاطه شده است؛ شهری که عملاً در میان مجتمع‌های نظامی محصور شده است.

پس از حمله، داوطلب شدم تا در بیمارستان نیروی دریایی کنارک – تنها بیمارستان شهر – به درمان مجروحان کمک کنم.

در روز نخست، زمانی که ناوهای دریایی و مقر اصلی نیروی دریایی هدف قرار گرفتند، صدها سرباز که بسیاری از آن‌ها سربازان وظیفه جوان بودند کشته شدند. صدها نفر دیگر زخمی شدند یا اعضای بدن خود را از دست دادند.

همزمان نیروی هوایی نیز بمباران شد. ساختمان چهارطبقه بزرگ مقر آن در نخستین حمله کاملاً با خاک یکسان شد و ساختمان‌های اداری و نظامی در دو پایگاه تخریب شدند.

از همان روز نخست تاکنون، این دو پایگاه زیر بمباران باقی مانده‌اند. هیچ‌کس جرئت نمی‌کند زیر آوار برود تا اجساد را بیرون بیاورد.

در روز سوم جنگ، گروهی از داوطلبان برای کمک به نیروی دریایی رفتند. آن‌ها نیز بمباران شدند.

بیمارستان نیروی دریایی در داخل مجموعه پایگاه دریایی قرار دارد و حدود یک کیلومتر با مقر اصلی نظامی فاصله دارد.

در هنگام بمباران، غرش جنگنده‌ها آسمان را پر می‌کند. وحشتناک‌ترین لحظات زندگی کارکنان پزشکی زمانی است که احساس می‌کنند مرگ بسیار نزدیک شده است.

چندین بار اطراف بیمارستان هدف قرار گرفت، زیرا سکوی‌های متحرک پرتاب موشک در نزدیکی آن مستقر شده بودند.

کارکنان درمانی و نیروهای هلال‌احمر در این روزها با صحنه‌هایی روبه‌رو شده‌اند که به‌سادگی از حافظه پاک نمی‌شوند: اجساد تکه‌تکه‌شده، مجروحان با آسیب‌های شدید، و بیمارانی که بیماری‌های مزمنشان زیر فشار جنگ وخیم‌تر شده است.

به دلیل کمبود نیرو، تیم‌های پزشکی بدون استراحت کار می‌کنند. بسیاری از آن‌ها دچار آسیب‌های شدید روانی شده‌اند.

استانی که هرگز زیرساخت کافی نداشت اکنون احساس می‌کند به انبار موشک تبدیل شده است. مناطق جنوبی آن هر روز بمباران می‌شوند.

هیچ ارتباطی با جهان خارج وجود ندارد. اینترنت تنها از طریق وی‌پی‌ان‌های قوی وصل می‌شود، آن هم برای چند ثانیه. در تلویزیون ملی حتی نامی از این شهرها برده نمی‌شود. گویی ما زیر یک خاموشی سنگین خبری قرار گرفته‌ایم.

کسانی که از خارج از کشور جنگ را جشن می‌گیرند نمی‌دانند که در جنگ هیچ چیز شادی‌آوری وجود ندارد.

کسانی که بمباران را جشن می‌گیرند هرگز زیر آن نایستاده‌اند.

در حالی که این سطور را می‌نویسم صدای غرش جنگنده‌ها را بالای سرم می‌شنوم.

نمی‌دانم آیا نوبت ما خواهد بود یا نه.

هر موشکی که در نزدیکی فرود می‌آید برای لحظه‌ای همه چیز را در درون ما متوقف می‌کند – حتی خود زندگی را.

تنها آرزویم این است که صدای مردمی که زیر بمباران زندگی می‌کنند شنیده شود.

سیاست مکان و اخلاق همبستگی

روایت بالا تنها یک شهادت فردی نیست؛ بلکه یادآور حقیقتی بنیادی درباره جنگ است: تجربه جنگ همواره از خلال موقعیت مکانی و اجتماعی شکل می‌گیرد. کسانی که زیر بمباران زندگی می‌کنند، جنگ را به‌عنوان حضوری مادی و روزمره تجربه می‌کنند. در مقابل، کسانی که از فاصله‌ای امن درباره آن سخن می‌گویند، جنگ را به یک امکان سیاسی یا استراتژیک تقلیل می‌دهند.

نادیده گرفتن این تفاوت ساختاری صرفاً یک تناقض فردی نیست؛ بلکه نشانه ناتوانی در دیدن نحوه عمل قدرت از خلال مکان است. به بیان دیگر، فاصله از میدان خشونت می‌تواند به نوعی فاصله اخلاقی نیز تبدیل شود. در نظر هیندمَن ژئوپولیتیک باید از خلال تجربه‌های روزمره مردمی که در بستر جنگ و آوارگی زندگی می‌کنند فهمیده شود، نه صرفاً از طریق راهبردها و محاسبات در سطح دولت‌ها. [۳]

در همین راستا، یکی از چارچوب‌هایی که نظریه‌پردازان فمینیست برای فهم پیامدهای جنگ به کار برده‌اند، دیدگاه بازتولید اجتماعی است. این رویکرد نشان می‌دهد که جنگ تنها جان انسان‌ها را تهدید نمی‌کند، بلکه ساختارهایی را نیز ویران می‌کند که زندگی روزمره را ممکن می‌سازند.

خانه‌ها، مراقبت، غذا، آموزش و خدمات عمومی همگی بخشی از این ساختارهای بازتولید اجتماعی هستند. در زمان جنگ، این شبکه‌های حیاتی از هم می‌پاشند. مدارس تعطیل می‌شوند، بیمارستان‌ها تخریب می‌شوند و شبکه‌های مراقبت فرو می‌ریزند. در چنین شرایطی، زندگی روزمره به میدان بقا تبدیل می‌شود.

در چنین شرایطی، همبستگی اخلاقی نمی‌تواند بدون توجه به سیاست مکان شکل بگیرد. همبستگی واقعی مستلزم آن است که تجربه کسانی که در خط مقدم خشونت زندگی می‌کنند در مرکز توجه قرار گیرد.

جنگ، انسانیت‌زدایی و اقتصاد گفتمانی خشونت

جنگ تنها در میدان نبرد رخ نمی‌دهد. جنگ ساختارهای اجتماعی زندگی را نیز متلاشی می‌کند. اما برای آن‌که چنین خشونتی بتواند ادامه یابد، تنها قدرت نظامی کافی نیست؛ یک اقتصاد گفتمانی نیز باید آن را ممکن و قابل‌قبول سازد.

به همین دلیل عادی‌سازی خشونت جنگی نه فقط نتیجه عملیات نظامی، بلکه حاصل فرآیندهای پیچیده گفتمانی است.

در این چارچوب، خشونت جنگ اغلب حتی پس از مرگ قربانیان نیز پایان نمی‌یابد. در بسیاری از موارد، پس از کشته شدن غیرنظامیان، از جمله کودکان  مرحله‌ای دیگر آغاز می‌شود:   کار و انسانیت‌زدایی از قربانیان. گویی کشتن آنان کافی نبوده است؛ اکنون باید ثابت شود که آنان «مستحق» مرگ بوده‌اند. در هفته‌های اخیر نمونه‌های متعددی از این الگو دیده شده است. برخی کاربران و شبکه‌های سیاسی که از جنگ حمایت می‌کنند، به‌ویژه جریان‌هایی که خود را به پروژه سلطنت‌طلبی نزدیک و هم‌پیمان با اسرائیل می‌دانند، نه تنها از حملات نظامی دفاع کرده‌اند، بلکه تلاش کرده‌اند قربانیان را نیز بی‌اعتبار کنند.

در این الگو، پیش از مرگ قربانیان به عنوان «هدف مشروع» معرفی می‌شوند و پس از مرگ، به عنوان «تبلیغات» یا «دروغ» انکار می‌شوند. در نتیجه، انسان‌ها به اعداد و «خسارات جانبی» تقلیل می‌یابند. در چنین شرایطی، مسئله بازنمایی اهمیت تعیین‌کننده‌ای پیدا می‌کند. بازنمایی می‌تواند امکان روایت و مقاومت را فراهم کند، اما می‌تواند به ابزاری برای بازتولید سلطه نیز تبدیل شود.

در هفته‌های اخیر نمونه‌های متعددی از این الگو دیده شده است. برخی کاربران و شبکه‌های سیاسی که از جنگ حمایت می‌کنند، به‌ویژه جریان‌هایی که خود را به پروژه سلطنت‌طلبی و هم‌پیمانی با اسرائیل نزدیک می‌دانند، نه تنها از حملات نظامی دفاع کرده‌اند، بلکه تلاش کرده‌اند قربانیان را نیز بی‌اعتبار کنند. در این الگو، پیش از مرگ قربانیان به عنوان «هدف مشروع» معرفی می‌شوند و پس از مرگ، به عنوان «تبلیغات» یا «دروغ» انکار می‌شوند. این فرآیند بخشی از همان منطق جنگ است. تبدیل انسان‌ها به اعداد، روایت‌ها یا «خسارات جانبی»

جنبش «ژن، ژیان، ئازادی» نیز دقیقاً در همین افق قابل فهم است: مبارزه‌ای برای بازپس‌گیری حق زندگی بر بدن، بر زمین و بر سرنوشت. در چنین چارچوبی، همبستگی با مردم ایران تنها به معنای اعلام حمایت از مبارزهٔ آنان نیست؛ بلکه به معنای ایستادن در برابر هر پروژه‌ای است که زندگی مردم را به «تلفات جانبی» جنگ و رقابت‌های ژئوپولیتیک تقلیل می‌دهد. در این معنا، مبارزه برای آزادی تنها مبارزه‌ای سیاسی نیست؛ بلکه مبارزه‌ای برای حفاظت از زندگی در برابر سیاست مرگ است.

در چنین شرایطی مسئله بازنمایی اهمیتی تعیین‌کننده پیدا می‌کند. بازنمایی هرگز عملی خنثی نیست. بازنمایی می‌تواند امکان روایت و مقاومت را فراهم کند، اما می‌تواند به ابزاری برای بازتولید سلطه نیز تبدیل شود.

از همین رو مسئله فقط این نیست که چه تصویری از یک جامعه ارائه می‌شود؛ بلکه این است که
چه کسی روایت می‌کند؟
از کجا روایت می‌کند؟
و این روایت چه پیامدهایی دارد؟

پاسخ به این پرسش‌ها ما را به مرحله‌ای دیگر از همان فرآیند می‌رساند.

تضعیف روحیه، خشونت شناختی و استثناگرایی رنج

در چنین بستری، سیاست تضعیف روحیه وارد عمل می‌شود. گفتمان‌های طرفدار جنگ تلاش می‌کنند وضعیت را اجتناب‌ناپذیر جلوه دهند. از طریق مهندسی روایت و بازآرایی زبان، جنگ به عنوان یک ضرورت تاریخی بازنمایی می‌شود. این فرآیند تخیل سیاسی را محدود می‌کند و هرگونه مخالفت با جنگ را غیرواقع‌بینانه جلوه می‌دهد. در گفتمان سلطنت‌طلبانه، بمباران به‌عنوان پیش‌شرط دردناک آزادی بازنمایی می‌شود. این همان منطقی است که پژوهشگران پسااستعماری آن را  «ماموریت تمدن‌ساز»  نامیده‌اند.

وقتی جنگ آغاز می‌شود، میدان بازنمایی نیز دگرگون می‌شود. در چنین شرایطی، روایت‌ها نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل دادن به فهم عمومی از خشونت پیدا می‌کنند؛ روایت‌هایی که می‌توانند جنگ را مشروع جلوه دهند و پیامدهای واقعی آن را نامرئی سازند. گفتمان‌های طرفدار جنگ معمولاً از طریق روایت‌سازی هدفمند می‌کوشند چارچوب ادراک عمومی را شکل دهند و وضعیت را به‌گونه‌ای بازنمایی کنند که گویی اجتناب‌ناپذیر است. در این فرآیند، واقعیت از طریق نوعی مهندسی روایت در قالبی خاص عرضه می‌شود: زبان بازآرایی می‌شود، چارچوب‌بندی رسانه‌ای جهت‌دار می‌گردد و در نهایت روایتی مسلط شکل می‌گیرد که افکار عمومی را به سوی تفسیری معین هدایت می‌کند.

در چنین وضعیتی، آنچه رخ می‌دهد صرفاً یک اختلاف نظر سیاسی درباره مداخله خارجی نیست؛ بلکه با به‌کارگیری آگاهانه‌ی تضعیف روحیه به‌عنوان یک راهبرد روبه‌رو هستیم. تضعیف روحیه تنها از طریق ویرانی فیزیکی عمل نمی‌کند، بلکه از راه القای حس اجتناب‌ناپذیری نیز پیش می‌رود؛ نوعی شرطی‌سازی روانی که افق تخیل سیاسی را چنان محدود می‌کند که هم‌راستایی با نیروی قاهر به امری عقلانی و ناگزیر بدل می‌شود و هرگونه مخالفت با جنگ بیهوده یا غیرواقع‌بینانه جلوه می‌کند. این سازوکار یادآور تحلیل‌هایی است که در دوران جنگ سرد درباره جنگ روانی و براندازی ایدئولوژیک مطرح می‌شد؛ جایی که هدف اصلی نه اقناع، بلکه فرسایش و فلج کردن اراده‌ی مقاومت بود.[۴]

در گفتمان سلطنت‌طلبانه، بمباران به‌صورت امری تراژیک اما ضروری و پیش‌شرط دردناک آزادی بازنمایی می‌شود؛ آسیب به غیرنظامیان انکار نمی‌شود، بلکه عقلانی‌سازی می‌شود. این جابه‌جایی بلاغی همان چیزی است که پژوهشگران پسااستعماری آن را روایت «ماموریت تمدن‌ساز» نامیده‌اند؛ روایتی که در طول تاریخ برای توجیه مداخله امپریالیستی به کار رفته است. در این چارچوب، خشونت به نام نجات بازکد گذاری می‌شود.[۵]

این امر تصادفی نیست؛ ساختاریافته است.

همین چارچوب توجیهی در عراق (۲۰۰۳) و افغانستان (۲۰۰۱) نیز به کار گرفته شد؛ جایی که تهاجم نظامی به‌عنوان رستگاری دموکراتیک عرضه شد. پژوهشگران نشان داده‌اند که زبان بشردوستانه چگونه می‌تواند پوششی برای تحکیم قدرت ژئوپولیتیک باشد.[۶] پیامدها – فروپاشی دولت، بی‌ثباتی طولانی‌مدت، مرگ غیرنظامیان و آوارگی گسترده – این ادعا را به چالش می‌کشند که نیروی خارجی الزاماً به رهایی منجر می‌شود.[۷]

نگاه فمینیستی استعمارزدا معماری جنسیتی این گفتمان را آشکار می‌کند.[۸] جنگ به نشانه‌ای از قاطعیت بدل می‌شود و قربانی شدن غیرنظامیان به ضرورتی تراژیک تقلیل می‌یابد. در مقابل، مخالفت با جنگ، ساده‌لوحانه فرض می شود. در چنین الگویی، امتناع از تأیید خشونت نوعی انحراف یا ناپختگی تلقی می‌شود.  در کنار تضعیف روحیه، نوعی خشونت شناختی نیز در کار است؛ فرایندی که از طریق تغییر و دستکاری زبان، نحوه درک و قضاوت اخلاقی ما را آرام‌آرام دگرگون می‌کند و آن را به شکلی تحریف‌شده بازمی‌سازد.

بمباران به «حمله دقیق» تبدیل می‌شود، مرگ غیرنظامیان به «خسارت جانبی» تقلیل می‌یابد و ویرانی به «گذار» نام‌گذاری می‌شود. در چنین شرایطی، هرگونه مخالفت با این چارچوب به همدستی با حاکمیت تعبیر می شود و یک دوگانه تحمیلی شکل می‌گیرد. همین چارچوب پیش‌تر در عراق و افغانستان نیز به کار گرفته شد. پیامدهای آن از جمله مرگ غیرنظامیان، فروپاشی دولت‌ها و بی‌ثباتی طولانی‌مدت نشان می‌دهد که مداخله نظامی به رهایی نینجامیده است.

فمینیسم استعمارزدا همچنین نشان می‌دهد که چگونه مردانگی نظامی‌شده خشونت را به عنوان قاطعیت بازنمایی می‌کند و مخالفت با جنگ را ضعف جلوه می‌دهد. در چنین چارچوبی، زبان نیز دگرگون می‌شود. بمباران به «حمله دقیق» تعبیر می‌شود. مرگ غیرنظامیان «خسارت جانبی» نام می‌گیرد. ویرانی «گذار» خوانده می‌شود. در نتیجه، یک دوگانه تحمیلی دیکتاتوری یا بمباران شکل می‌گیرد.

این محدودسازی از طریق آنچه می‌توان سیاست استثناگرایی رنج نامید تقویت می‌شود. در این گفتمان، رنج ایرانیان به‌عنوان رنجی یگانه و بی‌سابقه بازنمایی می‌شود که گویا نیازمند اقدامات فوق‌العاده است. استثناگرایی مقایسه تاریخی را تعلیق می‌کند و ایران را از تجربه‌های عراق، افغانستان یا لیبی جدا می‌کند. چنین القا می‌شود که آنچه در جاهای دیگر شکست خورد، اینجا موفق خواهد شد، زیرا این مورد استثنایی است.

اما استثناگرایی دو کارکرد مهم دارد:

نخست، منطق مداخله را در برابر نقد تاریخی مصون می‌سازد. همان‌طور که آشیل مبمبه (۲۰۰۳) نشان می‌دهد، قدرت مدرن اغلب از طریق اعلام وضعیت‌های استثنایی خود را مشروعیت می‌بخشد. اگر رنج مطلق و بی‌همتا تصویر شود، تغییرات تدریجی، سازماندهی اجتماعی، کنش‌های مردمی و همبستگی فراملی ناکافی جلوه داده می‌شوند. در نتیجه تخیل سیاسی در افقی واحد از خشونت فرو می‌ریزد.

اما فمینیسم استعمارزدا دقیقاً در برابر همین فروپاشی می‌ایستد. این رویکرد تأکید می‌کند که رهایی را نمی‌توان از طریق امپراتوری تحمیل کرد. [۹] روایت‌های پدرسالارانه نجات را رد می‌کند و جوامع را دریافت‌کنندگان منفعل نجات خارجی نمی‌داند. این دیدگاه آسیب‌پذیری انسانی را در مرکز قرار می‌دهد، نه نمایش ژئوپولیتیک قدرت. و مهم‌تر از همه، از امکان همزمان دو موضع دفاع می‌کند:

مخالفت با اقتدارگرایی و در عین حال رد مداخله نظامی امپریالیستی.

سیاست تضعیف روحیه می‌کوشد اراده را در هم بشکند. خشونت شناختی می‌کوشد اندیشه را در هم بشکند.
استثناگرایی می‌کوشد اجتناب‌ناپذیری را اخلاقی جلوه دهد. اما تاریخ روایت دیگری نیز دارد. عراق و افغانستان نشان می‌دهند که «آزادی» نظامی‌شده اغلب قدرت را بازآرایی می‌کند، بی‌آنکه خشونت را از میان ببرد. [۱۰]

همان‌گونه که لیلا ابولغد (۲۰۱۳) هشدار می‌دهد، گفتمان «نجات دادن» اغلب خشونت ساختاری خودِ مداخله را پنهان می‌کند. از این رو، پاسخ فمینیسم استعمارزدا حفاظت از فضای شناختی است: امکان اندیشیدن فراتر از دوگانه‌های تحمیلی. این رویکرد دوگانه‌های کاذب را رد می‌کند، تأکید می‌کند که کرامت انسانی را نمی‌توان با بمباران خلق کرد و هر پروژه سیاسی‌ای را که برای تحقق خود نیازمند خاموش کردن صداهای مخالف باشد، رهایی‌بخش نمی‌داند.

سخن پایانی

آنچه در شرایط کنونی در جریان است صرفاً جنگی نظامی نیست؛ بلکه جنگی بر سر معنا، ادراک و امکان اندیشیدن است. پیش از آنکه بمب‌ها فرود آیند، زبان تغییر می‌کند؛ انسان‌ها به «اهداف مشروع» و «خسارات جانبی» تقلیل می‌یابند و خشونت در قالب روایت‌های نجات و آزادی بازبسته‌بندی می‌شود. در این فرآیند، انسانیت‌زدایی و تضعیف روحیه دو مرحله از یک منطق واحدند: نخست قربانیان از مقام انسانیت خارج می‌شوند، سپس افق‌های دیگر اندیشیدن و مقاومت از نظر روانی و سیاسی ناممکن جلوه داده می‌شود.

در چنین نظمی، جنگ تنها با سلاح‌ها پیش نمی‌رود؛ بلکه با روایت‌ها، دوگانه‌های کاذب و سیاست استثناگرایی نیز پیش می‌رود. هنگامی که رنج یک جامعه به‌عنوان رنجی یگانه و بی‌سابقه تصویر می‌شود، راه‌های دیگر کنش سیاسی – از مقاومت مدنی گرفته تا سازماندهی اجتماعی و همبستگی فراملی ــ ناکافی یا غیرواقعی جلوه داده می‌شوند. بدین ترتیب تخیل سیاسی به یک افق محدود فروکاسته می‌شود: یا پذیرش دیکتاتوری، یا پذیرش بمباران.

اما دقیقاً در برابر همین فروکاستن است که رویکرد فمینیستی استعمارزدا اهمیت می‌یابد. این رویکرد یادآوری می‌کند که رهایی را نمی‌توان با بمباران تحمیل کرد و هیچ پروژه سیاسی‌ای که برای پیشبرد خود به انسانیت‌زدایی، خاموش کردن صداهای مخالف و عادی‌سازی مرگ غیرنظامیان نیاز داشته باشد، نمی‌تواند ادعای آزادی داشته باشد.

در نهایت، آنچه باید حفظ شود تنها جان انسان‌ها نیست، بلکه امکان اندیشیدن فراتر از منطق جنگ است. زیرا هرگاه زبان جنگ به زبان عادی سیاست تبدیل شود و مرگ انسان‌ها به امری قابل توجیه بدل گردد، نخستین چیزی که از میان می‌رود نه یک حکومت یا یک نظام سیاسی، بلکه خودِ امکان زندگی مشترک انسانی است.

از همین رو، مقاومت در برابر جنگ تنها مقاومت در برابر بمباران نیست؛ بلکه مقاومت در برابر روایت‌هایی است که می‌کوشند ویرانی را اجتناب‌ناپذیر، خشونت را عقلانی و مرگ انسان‌ها را قابل پذیرش جلوه دهند. درست در همین نقطه است که تضعیف روحیه فرو می‌ریزد: زمانی که اجتناب‌ناپذیری به چالش کشیده شود، تاریخ به یاد آورده شود و انسان‌ها دوباره از دل اعداد و روایت‌ها به انسان‌هایی با نام، زندگی و کرامت بدل شوند.

منابع

  • Abu-Lughod, L. (2013). Do Muslim Women Need Saving? Harvard University Press.
  • Ahmed, A. (2013). The Thistle and the Drone. Brookings Institution Press.
  • Butler, J. (2009). Frames of War: When Is Life Grievable? Verso.
  • Chandler, D. (2006). Empire in Denial: The Politics of State-building. Pluto Press.
  • Enloe, C. (2000). Maneuvers: The International Politics of Militarizing Women’s Lives. University of California Press.
  • Hyndman, J. (2001). Towards a feminist geopolitics. The Canadian Geographer, ۴۵(۲), ۲۱۰–۲۲۲.
  • Lugones, M. (2010). Toward a Decolonial Feminism. Hypatia.
  • Mamdani, M. (2004). Good Muslim, Bad Muslim. Pantheon.
  • Mbembe, A. (2003). Necropolitics. Public Culture.
  • Mohanty, C. T. (2003). Feminism Without Borders. Duke University Press.
  • Rich, A. (1986). Notes toward a politics of location. In A. RichBlood, Bread, and Poetry: Selected Prose 1979–۱۹۸۵ (pp. 210–۲۳۱). New York: W. W. Norton.
  • Said, E. (1978). Orientalism. Pantheon.

 

برگرفته از سایت کانون زنان ایرانی

تاریخ انتشار : ۲۱ اسفند, ۱۴۰۴ ۲:۴۰ ق٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

دربارهٔ ویرانی؛ با هاینریش بل

شهناز قراگزلو: در میانهٔ هر جنگی، چیزی خطرناک‌تر از خودِ انفجارها وجود دارد: عادت‌کردن به ویرانی. بل در این رمان ما را وادار می‌کند مقابل خرابه بایستیم؛ نه برای ستایش ویرانی، بلکه برای فهمیدن آن. زیرا ویرانی فقط دیوار و سقف را فرو نمی‌ریزد؛ حافظهٔ جمعی را می‌خراشد، اعتماد را سست می‌کند، رشته‌های رابطه را از هم می‌گسلد، ذهن را بی‌قرار می‌سازد و انسان را تا مرز بی‌پناهی مطلق پیش می‌برد.

مطالعه »

سپر انسانی و تناقض روایت‌ها..

گٖودرز اقتداری: آن مدعیان همیشگی که حماس و ایران را به سوء استفاده از سپر انسانی برای پوشش از نیروها و مهمات متهم می‌کنند، اینجا حضور ندارد که پاسخ دهند اگر ایران ساختمان هتلی و یا ساختمان تجاری را در بحرین هدف گرفته باشد آیا به یک منطقه جنگی و نیروی متخاصم حمله کرده است یا یک هتل را هدف قرار داده است.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

هنر آتش‌بس: “ماجراجویی نظامی بی‌ملاحظه آمریکا ادامه دارد!”

بیانیه ‌ی بیش از ۱۵۰ زندانی سیاسی سابق در مخالفت با شروع مجدد جنگ

عرفان شکورزاده، دانشجوی ۲۹ سالهٔ مهندسی هوافضا، به اتهام «جاسوسی» اعدام شد

پیامد سازوکار «جابه‌جایی عامدانه»؛ هنری در پنهان‌سازی ریشه‌های خشونت

آن زن چگونه رادیکال شد و به راه افراط افتاد

ایران حریف آمریکا نیست! پس چرا واشنگتن آن را شکست نداده است؟