مردم جهان،
من سیاستمدار نیستم، تحلیلگر هم نیستم. من معلمی بودم در سرزمینی پهناور به نام ایران؛ معلمی با تختهای سیاه، و شاگردانی پرشور که از سرنوشت آنان بیخبرم. روزگاری خیال میکردم کار من آموختن الفبا و اندیشیدن به فردای کودکان ایران است. اما تاریخ کشور من بارها مسیر زندگی انسانها را به گونهای دیگر رقم زده است.
در دوران انقلاب فرهنگی، از ادامه تحصیل محروم شدم؛ سالهایی که میبایست در دانشگاه دانش بیاموزم، اما به دلیل سیاستها و محدودیتها، مجبور شدم آرزوهای علمیام را به تأخیر بیندازم و مسیر دیگری را در زندگی انتخاب کنم.
پس از انقلاب نه تنها از تحصیل که از کار هم اخراج شدم؛ نه به جرم دزدی، نه به جرم خیانت، تنها به این دلیل که با صاحبان تازهٔ قدرت همصدا نبودم. از آن پس، دانشگاه و مدرسه و دفتر و گچ جای خود را به کارخانه و خط تولید داد. معلمی که روزی شاگردانش را به نوشتن تشویق میکرد، دانشجویی که هزاران امید در سر میپروراند، ناگهان کارگری شد که با دیگر کارگران شریف برای نان شب تلاش میکرد.
در مسیر ناهموار زندگی ، تلخترین ضربهها به من و خانوادهام وارد شد: اولین فرزندم را در زمانی که لاجوردی جلاد قانون مالک و مستاجر را اجرا میکرد و جوانان معترض را بیخانمان میکرد، از دست دادم؛ کودکی که هیچ گناهی نداشت جز اینکه در سرزمینی زاده شد که عدالت و انسانیت زیر پای سیاست و قدرت لگدمال میشود. همسرم سالها زندان را تاب آورد و شکنجه تابوت حاج داوود را از سر گذراند تا نشان دهد مقاومت در برابر بیعدالتی، هزینهای دارد که انسانهای عادی میپردازند.
جنگ ایران و عراق که آغاز شد؛ سایهٔ نکبتبارش بر زندگی مردم ایران افتاد، و برای حاکمان چنانکه خود اقرار کردند، نعمت بود. در آن سالها بیش از همه کارگران و زحمتکشان بودند که بار جنگ را بر دوش کشیدند. کسانی که هم فرزندانشان را به جبهه فرستادند و هم با دستمزدی ناچیز تلاش کردند خانوادههایشان را سرپا نگه دارند. کارخانهها نیمهتعطیل میشد، کار کم میشد، سفرهها کوچکتر میشد و صفهای کوپن طولانیتر و در تعاونی کارخانه نان خشک کارخانهای را با هزار منت به کارگران میفروختند و مرغهای دیرپزی که دیگر تخم نمیگذاشتند در آنجا با سهمیه به کارگران فروخته میشد.
جنگ برای سیاستمداران و حاکمان بهانه سرکوب و ادامه حاکمیتشان بود و برای کارگران نان کمتر، کار سختتر و خانههایی که در یک آن زیر آوار میرود. جوانانی که باید زندگی را آغاز میکردند، از جبهه با تابوت به خانه بازمیگشتند؛ و به خاک سپرده میشدند؛ اگر که اسیر یا مفقودالاثر نمیشدند. و مادران با عکس فرزندانشان روی تاقچه سالها در سوگواری کردند.
سالها گذشت. جهان ظاهراً تغییر کرد، اما برای مردم عادی تغییر چندانی رخ نداد؛ و دست روزگار مرا از وطنم دور کرده و به غربت کشاند. اکنون در سرزمینی دیگر زندگی میکنم؛ جایی شاید امنتر، اما با دلی که هنوز در کوچهها و خیابانهای ایران جا مانده است. آدم میتواند جایی تازه پیدا کند، اما خاطراتش در خانه میمانند.
امروز از دور به سرزمینم نگاه میکنم، و روزهای جنگ ایران و عراق در برابر چشمانم جان میگیرند: قدرتهایی که با هم درگیرند، دولتهایی که هر کدام به نام امنیت یا آزادی سخن میگویند، و مردمی که زیر بار این کشمکشها خرد میشوند. همیشه و همهجا اینگونه است؛ مردم عادی آخرین کسانی هستند که شاید کسی به فکرشان بیفتد، اما نخستین کسانیاند که بهای جنگ را میپردازند.
در طول زندگیام خیلی چیزها را به چشم دیدهام، ظرفیت دیدن چه دردهایی را هنوز دارم خدا میداند. در جنگ، کارگران، معلمان، پرستاران، رانندگان، کشاورزان و همه زحمتکشان بیش از همه آسیب میبینند. آنها کسانی هستند که خانههایشان ویران میشود، از کار بیکار میشوند و فرزندانشان یا در جبههها جان میبازند یا آیندهشان در میان آوار گم میشود. جنگ یعنی ترس، فقر، بیخانمانی و سالها سوگواری.
امروز نیز دوباره کشور من در میان تنشها و درگیریهای خطرناک گرفتار شده است. در این میان قدرت در درون کشور نیز همچنان در حلقهای بسته میچرخد؛ حلقهای که گاه بیش از آنکه به صدای مردم گوش دهد، به حفظ خود میاندیشد و همین امر درد و ناامیدی مردم را عمیقتر میکند.
من این نامه را نه از سر خشم، که از دل تجربه های دردناکم مینویسم؛ تجربه یک دانشجو معلم اخراجشده، یک کارگر و یک مهاجر دور از وطن، تجربه کسی که شاهد بوده چگونه جنگها آغاز میشوند و چگونه زندگی مردم عادی را ویران میکنند.
مردم جهان، شاید شما نتوانید سرنوشت کشورها را تغییر دهید، اما دستکم میتوانید حقیقتی ساده را به یاد داشته باشید: پشت هر خبر جنگ، میلیونها انسان عادی زندگی میکنند؛ انسانهایی شبیه شما. آنها نیز خانه، خانواده، آرزو و آینده دارند.
من از شما نمیخواهم طرف کسی را بگیرید. تنها میخواهم صدای مردمی را بشنوید که سالهاست میان قدرتهای بزرگ و حکومتهای سختگیر گرفتار شدهاند؛ مردمی که بیش از هر چیز آرامش میخواهند، زندگی معمولی، کار، نان و آیندهای امن برای فرزندانشان. بگذارید این مردم، اگر قرار است آیندهای بسازند، خودشان آن را بسازند. تاریخ به ما آموخته است که نجات ملتها از بیرون نمیآید، اما دستکم میتوان از افزودن بر رنج آنان پرهیز کرد.
در پایان
من، به عنوان یک انسان تبعیدی، به دولتمردان جهان در میگویم، : ما را به خیر شما امیدی نیست، شر نرسانید!
زری



