اگر قرار است «ضدامپریالیسم» نام سیاستی رهاییبخش باشد، ناگزیر باید از همان نقطهای آغاز کند که سنت چپ دموکراتیک آغاز میکند: از عاملیت مردم و از پیوند ناگسستنی آزادی سیاسی و رهایی اجتماعی. این دقیقاً همان تمایزی است که امروز در گفتمان غالبِ موسوم به ضدامپریالیسم محو شده است. آنچه جای آن را گرفته، نوعی ضدامپریالیسم دولتمحور و ژئوپلیتیک است که نه علیه سلطه، بلکه در خدمت بازتوزیع مشروعیت میان دولتها عمل میکند.
در این چارچوب، ضدامپریالیسم دیگر نه نقد مناسبات قدرت، بلکه ابزاری برای صفبندی اردوگاهی است. جهان به دو بلوک تقلیل مییابد: غرب و ضدغرب، و در این تصویر سادهشده، دولتها به سوژههای اصلی تاریخ بدل میشوند. معیار قضاوت نه رابطهی دولت با جامعه، بلکه جایگاه آن در نقشهی دشمنیهای جهانی است. نتیجه آنکه رژیمی که با آمریکا یا اسرائیل در تقابل باشد، حتی اگر زنان را سرکوب کند، کارگران را زندانی کند و مخالفان را اعدام کند، میتواند بهعنوان نیروی «مقاومت» بازنمایی شود.
در مواجهه با دولتهایی مانند جمهوری اسلامی، این جابهجایی نظری به اوج میرسد. دولتی که نه نولیبرال است و نه دموکراتیک، اما بهواسطهی دشمنیاش با غرب، از سوی بخشی از چپ جهانی بهعنوان «بدیل» معرفی میشود. در این نگاه، سرکوب کارگران، زنان، اقلیتها و معترضان یا نادیده گرفته میشود یا با ارجاع به تحریم، تهدید خارجی یا «شرایط خاص» توجیه میشود؛ گویی مردم باید بهای سیاستی را بپردازند که هیچ نقشی در شکلدادن به آن نداشتهاند.
آنچه در بسیاری از رژیمهای اقتدارگرای «ضدغرب» میبینیم، دقیقاً همین منطق است: دولتی که نه فقط با ابزار سرکوب، بلکه با زبان مقاومت، ضرورت تاریخی و رسالت ایدئولوژیک، جامعه را از سیاست بیرون میراند. هنگامی که چپ این زبان را بازتولید میکند یا در برابر آن سکوت اختیار میکند، عملاً در بازتولید هژمونی قدرت شریک میشود.
در سنتی که از رزا لوکزامبورگ آغاز میشود، ضدامپریالیسم هرگز بهمعنای جانبداری از دولتها نبود. لوکزامبورگ در نقد بلشویسم هشدار میداد که حذف آزادیهای سیاسی، حتی به نام سوسیالیسم، به خشکیدن حیات اجتماعی و بازتولید سلطه میانجامد. برای او، آزادی همیشه «آزادیِ دگراندیش» بود؛ زیرا بدون تکثر، بدون امکان سازمانیابی مستقل و بدون مشارکت واقعی تودهها، هیچ سیاستی، حتی با رادیکالترین شعارها، نمیتواند رهاییبخش باشد. در این چارچوب، ضدامپریالیسم نه دفاع از دولتهای «ضدغرب»، بلکه ایستادن همزمان در برابر سلطهی خارجی و استبداد داخلی است
گرامشی این تمایز را ژرفتر میکند. از نظر او، قدرت صرفاً در زور دولتی یا تقابلهای نظامی خلاصه نمیشود؛ بلکه در شبکهای از هژمونی، رضایت، نهادها و عادتهای اجتماعی عمل میکند. دولتی که جامعه را از امکان خودسازمانیابی محروم میکند، حتی اگر در سطح ژئوپلیتیک با امپراتوریهای مسلط در تعارض باشد، در سطح اجتماعی بازتولیدکنندهی سلطه است. از این منظر، ضدامپریالیسمی که به جهتگیری خارجی دولتها خیره میشود و روابط درونی قدرت را نادیده میگیرد، نه نقد سلطه، بلکه نوعی کوری نظری است.
پیامد مستقیم این کوری، حذف عاملیت مردم است؛ همان چیزی که لوکزامبورگ آن را مرگ سیاست سوسیالیستی میدانست و گرامشی از آن به فروکاست سیاست به مدیریت دولتی یاد میکرد. زنان، کارگران، دانشجویان و اقلیتها از سوژههای مبارزه به متغیرهای مزاحم بدل میشوند. خیزشهای اجتماعی نه بهعنوان کنشهایی ریشهدار در تجربهی زیستهی ستم، بلکه بهعنوان «پروژههای خارجی» تفسیر میشوند. رنج، تنها زمانی مشروعیت مییابد که بتوان آن را در خدمت روایت ژئوپلیتیکِ مطلوب مصرف کرد.
ایران نمونهای روشن از این تضاد است. جمهوری اسلامی در گفتمان رسمی خود، ضدامپریالیسم را به هویت دولتی بدل کرده است؛ اما در عمل، نظمی را بازتولید میکند که دقیقاً با معیارهای لوکزامبورگی و گرامشی در تعارض است: حذف سازمانیابی مستقل، سرکوب جنبشهای زنان و کارگری، کنترل بدن و سبک زندگی، و تبدیل خشونت به سازوکار پایدار حکمرانی.این نه یک «انحراف موقت»، بلکه صورتبندی منسجم اقتدارگرایی است که مشروعیت خود را از زبان مقاومت میگیرد. این منطق در قالب دولتی رانتی و الیگارشیک نهادینه شده است؛ دولتی که اتکای آن به رانت، و نه مالیات و مشارکت اجتماعی، پیوندش با جامعه را میگسلد و امکان پاسخگویی را تضعیف میکند. در چنین ساختاری، قدرت سیاسی، امنیتی و اقتصادی در دست شبکهای محدود و بازتولیدشونده از نهادهای فرادولتی، نظامی و اقتصادی متمرکز میشود؛ شبکهای که خارج از نظارت عمومی عمل میکند، تصمیمهای کلان را بدون پاسخگویی میگیرد و از منطق رانت برای تثبیت و بازتولید موقعیت مسلط خود بهره میبرد. این وضعیت نه یک «انحراف موقت»، بلکه صورتبندی منسجم اقتدارگرایی است که مشروعیت خود را از زبان مقاومت استخراج میکند.
از منظر لوکزامبورگ، چنین نظمی، حتی اگر در تعارض با امپریالیسم غربی باشد، فاقد هرگونه محتوای رهاییبخش است، زیرا آزادی سیاسی را قربانی «ضرورت تاریخی» میکند. از منظر گرامشی، این نظم نه بدیل سلطه، بلکه شکلی دیگر از آن است: دولتی که هژمونی را با سرکوب جایگزین میکند و جامعه را به تودهای منفعل فرو میکاهد
در اینجا تمایز تعیینکننده آشکار میشود: ضدامپریالیسمِ لوکزامبورگی، گرامشی، سیاستِ مردم علیه همهی اشکال سلطه است؛ در حالی که ضدامپریالیسمِ اردوگاهی، سیاستِ دولتها در رقابت بر سر مشروعیت ژئوپلیتیک است. اولی بدون دموکراسی، تکثر و عاملیت مردمی ناممکن است؛ دومی دقیقاً از حذف همین عناصر تغذیه میکند.
بازگشت به سیاست رهاییبخش، مستلزم گسست آگاهانه از اردوگاهیگری است. معیار پیشرو بودن نه دشمنی با این یا آن قدرت جهانی، بلکه ایستادن بیقیدوشرط کنار ستمدیدگان است، حتی زمانی که این ایستادن، روایتهای ساده، وفاداریهای ژئوپلیتیک و آسایش ایدئولوژیک را برهم بزند. چپی که این تمایز را نبیند، نه وارث لوکزامبورگ است و نه گرامشی؛ بلکه، ناخواسته، در منطق همان دولتی میاندیشد که مدعی نقد آن است.



