بحران سیاسی و اجتماعی در ایران به نقطهای رسیده که خشونت عریان دولت علیه شهروندان، حتی بخشهایی از حاکمیت را دچار شکاف و تردید کرده است. در چنین شرایطی، تهدید به حمله نظامی خارجی، بهویژه از سوی ایالات متحده، ممکن است در نگاه اول برای برخی معترضان امیدوارکننده به نظر برسد. اما تجربه تاریخی و منطق سیاست نشان میدهد که این مسیر، بیش از آنکه راهحل باشد، تشدیدکننده بحران است.
حمله خارجی معمولاً به تضعیف نیروهای سرکوبگر منجر نمیشود، بلکه برعکس، به آنها مشروعیت تازه میبخشد. حکومتی که خود را در وضعیت «جنگی» میبیند، اعتراض داخلی را نه بهعنوان مطالبه سیاسی، بلکه بهعنوان تهدید امنیتی تفسیر میکند. نتیجه چنین وضعیتی، سرکوب شدیدتر، فضای بستهتر و حذف کامل صداهای میانی و اصلاحطلب است.
از سوی دیگر، تصور «تغییر رژیم» از بیرون، اغلب بر سادهسازی خطرناک واقعیتهای پیچیده یک جامعه استوار است. ساختار قدرت در ایران به یک یا چند فرد محدود نمیشود که با حذف فیزیکی آنها ، نظام فروبریزد. حتی اگر ضربهای سنگین وارد شود، احتمال بیشتری وجود دارد که با نوعی بازسازی خشنتر و رادیکالترِ قدرت مواجه شویم، نه با گذار دموکراتیک.
مسئله اصلی این است که گذار پایدار از نظام حاکم در کشور، بدون کنش فعال جامعه و بدون شکلگیری بدیل سیاسی درونزا، ممکن نیست. مداخله نظامی خارجی نهتنها چنین بدیلی نمیسازد، بلکه فرصت شکلگیری آن را نیز از بین میبرد. تجربه عراق، لیبی و سوریه نشان داده که فروپاشی دولت، الزاماً به آزادی منجر نمیشود؛ گاه فقط به هرجومرج، جنگ داخلی و رنج طولانیتر میانجامد.
همدلی با مردمی که زیر فشار اقتصادی، تورم، و سرکوب زندگی میکنند، کاملاً قابل درک است. اما همدلی نباید جای تحلیل را بگیرد. خواست آزادی، اگر به ابزار جنگ گره بخورد، ممکن است همان آزادی را برای سالها به تعویق بیندازد.
راه دشوارتر، اما کمهزینهتر، تقویت فشارهای دیپلماتیک، انزوای هدفمند عاملان سرکوب، و باز کردن مسیرهای ارتباط اقتصادی و اجتماعی با جامعه ایران است؛ مسیری کند، فرساینده و غیرنمایشی، اما تنها مسیری که شانس واقعی برای تغییر بدون ویرانی دارد.



