|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
سگِ خانهباغ، یاریرسان زندگی هم بود. هم نگهبان ماکیان در زمانی که «شغال» ناغافل به باغ میآمد و هم در همهی شبهایی که از مسیر «پایینراه^» درمیان انبوهِ درختانِ گردو، در راه خانه بودیم و همهمهی باد در میان تاریکیِ شب، خوفانگیز بود؛ این او بود که به سرعت خودش را به ما میرساند. شبهای اوایل پاییز و یا زمانی که در تاریکی شب، میبایست کمک حال «میرآب^^» میبودیم… اما یک روز در اوایل تابستان، صحنهای ما بچههای مدرسهرو را شوکه کرد…
در همسایگی ما جوانی بود که تصمیم داشت دُم سگی را بِبُرَد. زوزه سگ، ما را هوشیار کرد که از پشتِ دیوارِ سنگچینِ باغ، ناظر صحنهای دردناک باشیم.
مردِجوان دستش را دراز کرد و آرام، دُم سگ را گرفت. رفتار حیوان بهگونهای بود که گویی خیال میکرد مردِ جوان میخواهد با او بازی کند. سگ سرش را گرداند تا اینکه به دست جوان رسید و آن را لیس زد. سگ بازیگوشی بود و مردِجوان تیغه تیزی در دستش نمایان…
ما بچهها جرئت نمیکردیم که اعتراض کنیم. از بزرگترهای ما هم آنجا کسی نبود که پا پیش بگذارد و جلوی آنها را بگیرد. جوان ناگهان پشت سگ را فشار داد تا روی دوپا بنشیند. سگ نالهای حاکی از درد و تعجب سر داد!…
بغض گلویمان را گرفته بود هم من و هم پسر و دختر خواهرم که ناظر آن ماجرای دردناک بودیم.
جوان همان طور که دُم سگ را گرفته بود؛ دستش را جلوتر برد و تیغه تیزی را روی دم، در فاصله یک بند انگشت تا دنبالچه، قرارداد و کشید… سگ با آزاد شدن دمش به طرف جلو خیز برداشت تا از دسترس آنها دور شود. صدای زوزههایش تا فاصله دور شنیده میشد. جست و خیز میکرد و دایرهوار به دور خود میچرخید… ردِ خون شتک زده بود…
و ما سه تن با دلهره و ترس از پشت دیوار به طرف خانه میدویدیم… هوای نیمه ابری آن بعدازظهر توام با صدای رعد، بدون اینکه اثری از باران باشد؛ گویای حال و روز ما بچهها بود… به خانه که رسیدیم؛ خواهرم منتظر ما بود. او هم زوزهی ممتدِ سگِ بینوا را شنیده بود…
بعدها دانستم که این، نخستین مرحله است برای «گیرا» کردن سگِ بینوا… در پسزمینهی این سرگذشت، یاد «پات» سگ ولگرد صادق هدایت^^^ به میان میآید:
«…نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز میکردند، چون بوی پات را از دور شنیده بودند یکی از آنها با احتیاط آمد نزدیک او نشست، به دقت نگاه کرد، همین که مطمئن شد پات هنوز کاملا نمرده است، دوباره پرید. این سه کلاغ برای درآوردن دو چشم میشی پات آمده بودند…^^^»
پانوشت:
^. ورودی به روستا در آن سالهای دور، از دو مسیر ممکن بود… «پایین راه» که بعد از کوچهپسکوچه های پُر دار و درخت گردو که نه آفتاب و نه مهتاب به کف پر آب آن راه داشت و شبها، وهمآلود بود و «بالاراه» مسیر تازه تیغ انداخته از شیبی ملایم در قبرستان متروکه و قدیمی، به دلیل نمایان شدنِ داخلِ قبر، بسیار ترسناک بود برای ما بچهها به ویژه در شب!.. حالا هم «بالا راه» و هم «پایین راه» جادههای اسفالته است بدون دار و درخت!…
^^.میراب= کسی که آب را به خانهها و کشتزارها تقسیم میکند… (فرهنگ عمید)
^^^.«سگ ولگرد» داستان کوتاهیست از صادق هدایت(۲۸ بهمنِ ۱۲۸۱ – ۱۹ فروردینِ ۱۳۳۰) «پات» سگی معمولی نیست؛ او در آرزوی بازگشت به دوران کودکی است و در ته چشمهایش روحی انسانی دیده میشود… و شاعر سروده بود: «دوستی میگفت شعر کوچهات همچنان روشنگر دلهای ماست /گفتمش از کوچه دیگر دم مزن زانگه شهر، از عشق و شادی جداست/نیک بنگر؛ هرطرف، در هر گذر نامِ خونآلودهای بر کوچههاست…^^^^»
^^^^. فریدون مشیری در سیام شهریور ۱۳۰۵ در تهران، خیابان ایران (خیابان عینالدوله) به دنیا آمد و در ۳ آبان ۱۳۷۹ درگذشت…
#تعویذ نام رمانی از«روبرتو بولانیو به اسپانیایی: Roberto Bolaño نویسنده و شاعر شیلیایی و از پیشگامان موج نوی داستاننویسی آمریکای جنوبی. وی در سال ۱۹۵۳ در شیلی متولد شد و در سال ۲۰۰۳ در سن پنجاه سالگی از دنیا رفت…
#تعویذ: بازوبند، چشم زخم، دعا، طلسم…
۳۰ تیر ۱۴۰۵ پهلوان
@apahlavan
#این_روزهای_جنوب
#سعید_برنا(پیانو)
#پیمان_قنبری(ویلون)
@khosroye_shirindahanan
@jane_shifteham



