این متن، بر اساس گزارشی است که مریم لطفی خبرنگار گروه جامعه روزنامه شرق دربارهٔ آتشسوزی بازارچه جنت منتشر کرده بود؛ روایتی از زنانی که در چند ساعت، حاصل سالها کار و سرمایهشان را از دست دادند
بازارچه جنت امروز بیشتر شبیه جای خالی یک زندگی جمعی است تا یک مرکز خرید. جایی که تا چند روز پیش از حادثه، پر از رفتوآمد و امید شب عید بود، حالا به تلی از سقفهای فروریخته و ویترینهای سوخته تبدیل شده؛ جایی که سالها کار و پسانداز و اعتبار دهها نفر در چند ساعت دود شد. آتش فقط کالاها را نبرد، بلکه حسابهای بانکی را خالی کرد، برنامههای سال آینده را از هم پاشید و آدمهایی را که روزی کسبوکارشان را با زحمت ساخته بودند، یکشبه در صف آسیبدیدگان قرار داد. وعدهها و مصوبهها اعلام شد، اما زندگی بسیاری از کسانی که آنجا کار میکردند هنوز در همان بلاتکلیفی و بیپناهی مانده است؛ بهویژه زنانی که تنها منبع درآمدشان همین چند متر غرفه بود.
در میان این زنان، کسانی هستند که سالها با سرمایههای کوچک، آرامآرام برای خود جایگاهی ساخته بودند و حالا همه چیزشان را در آتش گذاشتهاند. برخی از آنها در روزهای پس از حادثه، در رفتوآمدهای اداری و تلاش برای پیگیری خسارت، از پا افتادهاند؛ زنانی که نه خانوادهای پشتشان است و نه توان مالی برای درمان یا شروع دوباره. بسیاری از آنها با بدهیهای سنگین ناشی از اجناس امانی روبهرو شدهاند؛ اجناسی که با اعتماد سالها کار به آنها سپرده شده بود و حالا خاکستر شده است. خانههایشان روبهروی همان بازاری است که زندگیشان را بلعیده، اما هیچکس نیست که حتی خرید روزانهشان را انجام دهد.
در روزهای بعد از حادثه، مسئولان از کمکهای بلاعوض، وامهای کمبهره، غرفههای موقت و فضاهای جایگزین گفتند. اما فاصله میان حرفها و آنچه به دست مردم رسیده، آنقدر زیاد است که بسیاری از کسبه میگویند هیچچیز تغییر نکرده. محلهای موقت معرفیشده حتی امکانات اولیه ندارند و طرحهایی که وعده داده شده بود، یکییکی کنار گذاشته شده است. زنانی که نماینده انتخاب کردند و جلسه پشت جلسه رفتند، حالا میگویند همه چیز در حد حرف مانده و هیچکدام از وعدهها به مرحله اجرا نرسیده است.
برای بسیاری از آنها، سختترین بخش ماجرا این است که حادثه درست در آستانه شب عید رخ داد؛ زمانی که باید اوج فروش و تنها فرصت جبران یک سال سخت میبود. حالا اما نه سرمایهای مانده، نه مغازهای، نه پشتوانهای. تنها چیزی که باقی مانده، روزهایی است که با نگرانی و بیثباتی میگذرد؛ روزهایی که در آن هیچکس نمیداند فردا چه خواهد شد و آیا اصلاً فرصتی برای شروع دوباره وجود دارد یا نه. زنانی که سالها با کار خود زندگیشان را سرپا نگه داشته بودند، امروز با دست خالی ماندهاند و هنوز منتظرند وعدههایی که بارها شنیدهاند، روزی از روی کاغذ به زندگی واقعیشان برسد.
گزارش کامل را در لینک زیر بخوانید:



