روزنوشتههای جنگ
تلفنم زنگ میزند. باور نمیکنم. برادرم است.
صدایش محکم است اما عجله در آن موج میزند.
میگوید: با ویپیان زنگ میزنم… ممکن است هر لحظه قطع شود.
من صدایش را میشنوم و اشکهایم سرازیر میشود.
میان گریه میگویم:
مواظب خودتان باشید…
میگوید:
گوش کن… میخواهم چیزی بهت بگویم. اگر اسم شهرمان را در خبرها شنیدی که به آن حمله شده، نگران نشو. جای ما امن است. میرویم زیرزمین خانهٔ مامان مهری.
امن! کلمهای که این روزها چقدر غریب به نظر میرسد. چیزی نمیگویم انگار هردو دلمان میخواهد که چنین باشد.
میپرسم: آب دارید؟
آب لولهکشی شهر ما همیشه شور بوده. از قدیم، کنار حیاط ، بشکههای بزرگ برای آب شیرین داشتیم.
میگوید: نگران نباش. تانکرها پر است. آب بطری هم داریم.
باز هم با خنده میگوید: اصلاً به حرفهایم گوش میدهی؟ من میخواهم بگویم نگران نشو، تو فقط گریه میکنی.
میپرسم: مواد غذایی چی؟
میگوید: تو که شهر ما را میشناسی. اینجا کسی گرسنه نمیماند. همه کنار هم هستیم. هرچه سر نود میلیون بیاید، سر ما هم میآید.
از برادر دیگرم میپرسم. میگوید خوب است. خانهٔ آنها هم امن است. فکر من آرام نمیشود.
مدام از خودم میپرسم: امن یعنی چه؟
کدام خانه زیر سایهٔ موشک واقعاً امن است؟
میپرسم: نزدیک شما جایی را زدهاند؟
میگوید: نه خیلی نزدیک… اما مهناز از طبقهٔ چهارم دود و آتش را میبیند.
میگویم: آخر او آن بالا چه میکند؟ خطرناک است.
میخندد. خندهای که میخواهد ترس را کوچک کند.
میگوید: قول بده نگران نباشی. جای ما امن است.
چند بار این جمله را تکرار میکند.
انگار با هر بار گفتن، میخواهد دیواری از آرامش میان ما و آنچه بیرون در جریان است بسازد.
درست پیش از آنکه تماس قطع شود، دخترش
با صدایی بلند که میکوشد شاد باشد.
میگوید: عمه جان… بلند شوید بروید سفر… به جای ما هم بگردید… مواظب خودتان باشید…
جمله هنوز کامل نشده که تماس قطع میشود.
بیخداحافظی. بیفرصت آخرین کلمه؛ و من میمانم با گوشی خاموش در دستم و سکوتی که وجودم را پر میکند، و سرم به دوران میافتد.
با خودم فکر میکنم: چطور با آن اطمینان گفت جای ما امن است؟
آخر کجای دنیا، زیر باران موشک، امنیت پیدا میشود؟
دل آدم گاهی برای چیزهای ساده میشکند.
برای صدایی که ناگهان قطع میشود.
برای جملهای که نیمهتمام میماند.
برای جوانی که میکوشد در کشوری که موشک بر آن میبارد، صدایش را شاد نگه دارد.
آن شب، فکر میکردم به شهری که هنوز خیابانهایش را از حفظ بلدم، به خانههایی که پنجرههایشان رو به همان آسمان آبی باز میشد، و به آدمهایی که تنها آرزویشان این است که یک شب دیگر را سالم کنار هم صبح کنند.
با خود میگویم؛ امنیت، صدای کسی است که دوستش داری. صدایی که از هزاران کیلومتر دورتر میگوید:
نگران نباش.
و هردو ، با همهٔ تردیدهایمان، با همهٔ ترسهایمان، باز هم دلمان میخواهد این جمله را باور کنیم. چرا که امید، آخرین پناه انسان است وقتی جهان بیرون به اندازهٔ یک تماس نیمهتمام شکننده میشود.
موبایلم را از خود دور نمیکنم؛ گویی دلم به آن بسته شده است. هر لحظه در دل، بر آنان که دشمن را میخوانند تا آسمان وطنم و خانههای عزیزانم را به آتش و بمب بسپارد، لعنت میفرستم.
و در دلِ نگرانم، بیوقفه آرزویی جوانه میزند: آرزوی صلح… آرزوی روزی که جنگ تمام شود و آسمان سرزمینم دوباره رنگ آبی و آرامش بگیرد.
زری



