شب گذشته، آسمان تهران رنگ دیگری داشت. نه رنگِ ماهِ نرمِ اسفند، که سرخیِ زخمی که از دل انبارهای بنزین زبانه میکشید. آن سوی مرزها، راویانی که روزی جنگ را “جراحیِ دقیق” مینامیدند و بمبها را “تیغِ مینیاتوریِ منصف” که از کنار جان مردم میگذرد، امشب چه خواهند گفت؟
مردم تهران اما روایت را با پوست خود نوشتند. آنان که هر روز برای بیست میلیون لیتر بنزین، نفس در سینه حبس میکنند، ناگهان دیدند شریانهای شهرشان یکی یکی شعله میکشد. انبارهای بنزین، آن رگهای خاموش و حیاتی که زندگی روزانه را در رگهای پانزده میلیون انسان جاری میکرد، هدف گرفته شد . جراحانِ تلویزیونی اما کدام عضو را نشانه رفته بودند؟ آیا جراحیِ قلبِ یک شهر، بدون خونریزی ممکن است؟
قصۀ آب و آتش در جزیره قشم
از آن سو، در جزیره قشم، آبشیرینکنی که به سی روستا حیات میبخشید، بمباران شد . اینجا دیگر نه انبار نفت، که نبضِ تشنگیکشان یک منطقه بود. سی روستا؛ یعنی سی قصه از مادرانی که برای یک کوزه آب، تا چشمانداز فردا را میدویدند. حالا آن فردا در آتش سوخت.
رسانههایی که دیروز از “بدون صدمه به زیرساختهای کشور” میگفتند، امروز زبان در کام کشیدهاند. انگار آبشیرینکن قشم، برای آنها زیرساخت نبود! انگار انبارهای نفت تهران که قرار است فردا صبح، هزاران ماشین را به حرکت درآورد، در تعریفِ “زیرساختِ حیاتی” آنها جایی نداشت!
رهایی از نقاب واژهها
اینجاست که نقابها فرو میریزد. آنان که دیروز خود را “تماشاگرانِ بیطرفِ تاریخ” مینامیدند، امروز شریکِ این “نسلکُشیِ زیرساختی”اند. نسلی که زیرساختهایش را نشانه میروند تا زندگی از آن گرفته شود، اما راویانِ آن سوی مرز، باز هم از “دقتِ هدفگیری” میگویند .
شگفتا! آیا میتوان شعلههایی را که از انبارهای بنزین تهران تا آسمان زبانه میکشد و نفسِ دهها هزار کودک آسمی را به شماره میاندازد، “جراحیِ بدون خونریزی” نامید؟ آیا میتوان بمبارانِ آبشیرینکن قشم را که کامِ سی روستا را تلخ کرده، “حمله به مواضع نظامی” خواند؟
حقیقتِ برهنه در میان دود
حقیقت اما در میان دود و آتش، عریان ایستاده است: حمله به زیرساختهای نفتی، حمله به سفرههای خالی مردمانی است که از فردا باید در صفهای بیپایان، انتظار بکشند. حمله به آبشیرینکنها، حمله به کرامت انسانیِ مردمانی است که حقِ سادهترین عنصر حیات را هدف گرفتهاند.این،
جنگ تنها علیه یک دولت نیست؛ این “کودتای خاموش علیه زیستِ روزمره” نیز هست. این، ترورِ آیندهای است که کودکان این سرزمین، در رویاهای شبانهشان میدیدند.
و آن راویانِ نقابدار که امروز خاموش شدهاند یا با واژههای فریبنده، بر زخمها نمک میپاشند، بدانند که تاریخ، روایت نهایی را خواهد نوشت. روایتی از شبهایی که آتش، زبان مردم شد و دود، پیامآورِ حقیقتی تلخ: هیچ بمبی “منصف” نیست، وقتی بر انبار بنزین شهری فرود آید که فردا، کودکانش باید به مدرسه بروند.
و آنان که روزی از “جراحیِ دقیق” میگفتند، امروز در برابر این پرسش تاریخ قرار گرفتهاند: آبِ سی روستا و بنزینِ پانزده میلیون انسان، در کدامین تعریفِ شما از “زیرساخت” نمیگنجید؟!
این نوشته، نه در ستایشِ هیچ قدرتی، که در سوگِ حقیقتی است که در میان دود و آتش، گم شده است.
از کانال تلگرامی نویسنده



