|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
درآمد: ترامپ جنگ را با این تصور آغاز کرد که میتواند ایران را در چند هفته به زانو درآورد؛ اما اکنون، پس از مجموعهای از تهدیدها، حملات و فشارهای نظامی، سخن از مذاکره و حتی خروج از جنگ بدون توافق هستهای به میان میآورد. این چرخش را نمیتوان صرفاً یک تغییر تاکتیکی یا دیپلماتیک دانست. اگر هدف جنگ، تحمیل اراده آمریکا بر ایران بود و این هدف محقق نشده است، آنچه امروز در واشنگتن جریان دارد، بیش از آنکه طراحی یک پیروزی جدید باشد، تلاش برای پیدا کردن یک خروجی سیاسی از جنگی است که پایان آن مطابق نقشه ترامپ پیش نرفت.
ترامپ؛ از «تسلیم ایران» تا فرار آبرومندانه از جنگ. وقتی ماشین جنگی آمریکا نتوانست «تسلیم» تولید کند؛ ترامپ اکنون به دنبال معاملهای است که شکست را به پیروزی جلوه دهد.
ترامپ روز یکشنبه ۹ اوت در گفتوگویی با «اکسیوس» گفت: «فعلاً به دنبال حمله نظامی جدید نیست». او در اظهارنظری دیگر نیز گفت که «درگیر مذاکرات با ایران است و معامله میتواند بهزودی انجام شود». همزمان، «والاستریت ژورنال» گزارش داد که ترامپ در محافل خصوصی به دستیاران ارشد خود گفته است: «حتی بدون دستیابی به توافق هستهای نیز حاضر است از جنگ با ایران خارج شود».
اگر این سخنان ترامپ را جداگانه بخوانیم، شاید بتوان آنها را بخشی از بازی معمول ترامپ با رسانهها و افکار عمومی دانست. اما اگر آنها را در کنار روند جنگ قرار دهیم، تصویر دیگری شکل میگیرد؛ ترامپ در حال بازتعریف هدف خود است. او جنگ را برای مذاکره آغاز نکرده بود؛ جنگ را برای تحمیل اراده آمریکا علیه جمهوری اسلامی ایران آغاز کرده
بود.
قرار بود قدرت نظامی آمریکا جمهوری اسلامی ایران را وادار به عقبنشینی کند. بعد از آن ضربات سنگین، ساختار سیاسی حاکمیت مستقر ایران را متزلزل کند تا توان هستهای و موشکی جمهوری اسلامی مهار شود. بنا به محاسبات ترامپ، همچنین قرار بود فشار نظامی و اقتصادی، ایران را به نقطهای برساند که چارهای جز پذیرش شروط آمریکا نداشته باشد. اما هیچکدام از این اهداف، دستکم به شکلی که در محاسبات اولیه تصور میشد، محقق نشد.
این واقعیت را نمیتوان با بمباران واژهها پنهان کرد. ممکن است آمریکا در برخی عملیاتهای نظامی دستاوردهایی داشته باشد؛ همچنین ممکن است اهدافی را منهدم کرده و تواناییهای نظامی ایران را آسیب زده باشد. اما جنگ صرفاً شمار اهداف منهدمشده نیست. جنگ، در نهایت، با نتیجه سیاسی سنجیده میشود. سؤال ساده است: آیا ایران تسلیم شد؟ پاسخ روشن است؛ خیر. آیا جمهوری اسلامی سرنگون شد؟ نه. آیا ساختار سیاسی ایران فروپاشید؟ باز هم خیر. آیا جمهوری اسلامی ایران شروط سیاسی آمریکا را پذیرفت؟ هرگز. و آیا ایران از توان موشکی خود دست کشید؟ ابداً.
پس اگر هدف جنگ تحمیل چنین نتایجی بود، باید پذیرفت که میان «توانایی حمله کردن» و «توانایی پیروز شدن» تفاوت بزرگی وجود دارد. این همان اشتباهی است که ترامپ ظاهراً در محاسبات اولیه خود مرتکب شد. او قدرت نظامی آمریکا را با قدرت تحمیل اراده سیاسی یکی گرفت. اما این دو یکی نیستند. ممکن است یک کشور بتواند هزاران هدف را مورد حمله قرار دهد، اما نتواند اراده سیاسی خود را بر طرف مقابل تحمیل کند. در چنین شرایطی، قدرت نظامی هرچقدر هم گسترده باشد، در نهایت با سقف توان خود برای تولید نتیجه سیاسی مواجه میشود.
ایران نیز دقیقاً روی همین نقطه ایستاد؛ هزینه مقاومت را پذیرفت، اما تسلیم نشد.
حملات هوایی، فشار دریایی، تهدید علیه زیرساختهای حیاتی، فشار بر مناطق نفتخیز و بنادر و مجموعهای از حملات نظامی و سیاسی، قرار بود این مقاومت را بشکند. اما هر بار که آمریکا فشار را افزایش داد، ایران نیز تلاش کرد هزینه آن را به طرف مقابل منتقل کند. به این ترتیب، چیزی که قرار بود یک عملیات کوتاه و تعیینکننده باشد، به یک معادله فرسایشی تبدیل شد و این دقیقاً همان کابوسی است که هر دولت آغازکننده جنگ از آن هراس دارد.
ناگفته نماند؛ جنگ زمانی خطرناک میشود که آغاز آن آسانتر از پایانش باشد. ترامپ توانست جنگ را آغاز کند؛ اما اکنون مسئله این است که چگونه آن را تمام کند. این همان نقطهای است که شعار «صلح از طریق قدرت» با واقعیت برخورد میکند. «صلح از طریق قدرت» زمانی معنا دارد که قدرت، طرف مقابل را وادار به پذیرش شروط شما کند. اما اگر طرف مقابل تسلیم نشود، شما با دو انتخاب مواجه میشوید؛ یا جنگ را تشدید کنید و ریسکهای آن را بپذیرید، یا به دنبال راهی برای مذاکره و خروج باشید.
اکنون سیگنالهای ترامپ نشان میدهد که گزینه دوم بیش از گذشته روی میز قرار گرفته است. این را نباید با «علاقه ناگهانی ترامپ به صلح» اشتباه گرفت. ترامپ سیاستمداری نیست که ناگهان از تهدید و فشار دست کشیده باشد. مذاکره برای او نیز میتواند ادامه همان سیاست فشار، اما با ابزار دیپلماتیک باشد.
مسئله مهمتر این است که چرا مذاکره اکنون دوباره ضروری شده است؟ پاسخ را باید در ناکامی راهبرد قبلی جستوجو کرد. اگر فشار نظامی توانسته بود ایران را تسلیم کند، نیازی به مذاکره نبود. اگر ایران در آستانه فروپاشی سیاسی قرار داشت، ترامپ از خروج بدون توافق هستهای سخن نمیگفت. اگر واشنگتن اطمینان داشت که ادامه فشار، تهران را وادار به پذیرش شروط آمریکا خواهد کرد، اساساً بحث خروج از جنگ مطرح نمیشد.
بنابراین، سیگنالهای جدید را باید دستکم بهعنوان نشانهای از تغییر محاسبه آمریکا جدی گرفت. ترامپ اکنون باید یک مسئله دشوار را حل کند؛ چگونه از جنگ خارج شود، بدون آنکه خروج او شکست تلقی شود؟ اینجاست که «توافق» اهمیت پیدا میکند. ممکن است ترامپ تلاش کند هر توافقی را که در آینده شکل میگیرد، نتیجه فشار آمریکا معرفی کند. احتمال دارد بگوید ایران سرانجام زیر فشار مجبور به مذاکره شد. ممکن است حتی عقبنشینی از برخی اهداف اولیه را در قالب یک پیروزی دیپلماتیک عرضه کند؛ که این بخشی از جنگ روایتهاست. اما واقعیت را نمیتوان تا ابد با تغییر نامها پنهان کرد.
اگر جمهوری اسلامی ایران تسلیم نشده باشد و اهداف اولیه آمریکا محقق نشده باشد، یا حتی اگر واشنگتن برای پایان دادن به
جنگ به مذاکره نیاز پیدا کرده باشد، آنگاه نمیتوان از یک پیروزی کامل سخن گفت.این دقیقاً همان چیزی است که جمهوری اسلامی ایران نیز از آن استفاده خواهد کرد. بدین خاطر شروط جدید جمهوری اسلامی را باید در همین چارچوب دید. ایران اکنون میتواند با این محاسبه وارد هر مذاکرهای شود که فشار نظامی نتوانسته آن را به پذیرش شروط آمریکا وادار کند. در نتیجه، مذاکره برای ایران دیگر صرفاً عرصه دفاع از خود نیست؛ میتواند عرصه گرفتن امتیاز باشد. این تغییر مهمی است.
در ابتدای جنگ، پرسش این بود که ایران در برابر فشار آمریکا تا کجا میتواند مقاومت کند. اکنون پرسش میتواند معکوس شده باشد؛ آمریکا برای پایان دادن به جنگ تا کجا حاضر است امتیاز بدهد؟ همین تغییر سؤال، بخش مهمی از داستان را توضیح میدهد.
البته نباید در دام خوشبینی سادهانگارانه افتاد. ترامپ همچنان میتواند تهدید کند. امکان بازگشت به فشار نظامی وجود دارد. مذاکره میتواند شکست بخورد و بحران میتواند دوباره تشدید شود. اما حتی در این حالت نیز یک واقعیت پابرجاست؛ راهبردی که قرار بود با قدرت نظامی ایران را تسلیم کند، تاکنون نتوانسته آن نتیجه را تضمین کند و این شکست را نمیتوان با تکرار عبارت «صلح از طریق قدرت» پاک کرد.
در نهایت، شاید مسئله اصلی ترامپ دیگر پیروزی در جنگ نباشد؛ مسئله اصلی، مدیریت شکست یک محاسبه است. او باید توضیح دهد چرا جنگی که قرار بود کوتاه باشد، به مذاکره نیاز پیدا کرده است؛ چرا کشوری که قرار بود تسلیم شود، همچنان شروط خود را مطرح میکند؛ و چرا رئیسجمهور آمریکا اکنون از خروج از جنگ حتی بدون دستیابی به توافق هستهای سخن میگوید.
پاسخ را شاید بتوان در یک جمله خلاصه کرد؛ ترامپ برای وادار کردن ایران به عقبنشینی وارد جنگ شد؛ اما اکنون برای خروج از جنگ، به مذاکره با همان ایرانی نیاز دارد که قرار بود تسلیمش کند. این شاید بزرگترین تناقض راهبرد ترامپ باشد.
بنابراین، از این پس، نبرد اصلی فقط بر سر میدان جنگ نیست؛ بر سر این است که چه کسی میتواند شکست یک محاسبه را به نام پیروزی ثبت کند. ترامپ قطعاً تلاش خواهد کرد این روایت را به نفع خود بنویسد. اما تاریخ معمولاً با یک سؤال سادهتر قضاوت میکند: چه کسی اهداف خود را به دست آورد و چه کسی مجبور شد برای پایان دادن به جنگ، از اهداف اولیهاش فاصله بگیرد؟
پاسخ به همین سؤال مشخص خواهد کرد که «صلح از طریق قدرت» واقعاً یک راهبرد موفق بوده یا صرفاً نامی پرطمطراق برای پوشاندن هزینههای یک جنگ پرریسک.



