همین حالا که دارم در گوشهای از خانهی عمهها این یادداشت را مینویسم صدای انفجار مهیبی شنیدم و پاهایم دوباره شروع به لرزیدن کرده، قلبم تند تند میزند و میترسم.

این یادداشت را در حالی مینویسم که سیزده روز از آغاز جنگ گذشته است.اگر روایت قبلی را خوانده باشید میدانید که ما روز دوم جنگ مجبور شدیم خانه و کاشانه خود را در تهران رها کنیم و به اصفهان و به خانه عمه بتول و عمه زهره پناه بیاوریم.
«یعنی الان خونه مون چه شکلی شده؟ اتاق من چی شده؟ وای کتابام حتما داغون شده! الان کتاب خیلی گرونه، چطوری باید دوباره کتاب بخرم!…» اعظم (خواهرم) این روزها مدام با خودش از این حرفها میزند، دارد از نگرانی برای خانه دق میکند.جانش به کتابهایش بسته است، ادبیات نمایشی خوانده و چند ماه است که اولین داستان کوتاهش منتشر شده. روی پایاننامه کارشناسی ارشدش کار میکرد، چند شاگرد زبان گرفته بود و همه چیز داشت کمکم روی غلتک میافتاد که یکباره جنگ شد و زندگی متوقف شد. تا حالا اعظم را اینطور بیتاب ندیده بودم، اصلا آرام و قرار ندارد، لحظهای نیست که آرامش را در چهرهاش ببینم.
هر روز خبرهایی از خانه میشنویم؛ اینطور که فهمیدیم همه همسایهها مجمتع را تخلیه کردهاند، خوشحالم که خانم منصوریان (یکی از همسایهها) هم بالاخره توانست به خانه یکی از اقوامش برود هرچند برای چند روز.
البته بعضی روزها خبرهای بدتری میشنویم، مثل این خبر که موج انفجار ماشین یکی از همسایهها که در پارکینگ مجتمع بوده را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده و شیشه انباری خانه ما را هم که نزدیک همان ماشین بوده خرد کرده. یعنی انباری خانهمان هم که در پارکینگ بوده از موج و ترکش بینصیب نمانده، و البته ناگفته نماند که چه هدفگیری دقیق و تمیزی، بهبه! بهبه! بیچاره انباری ما هدف بوده خانه ما و بیچاره ما! بهبه!
وای … همین حالا که دارم در گوشهای از خانهی عمهها این یادداشت را مینویسم صدای انفجار مهیبی شنیدم و پاهایم دوباره شروع به لرزیدن کرده، قلبم تند تند میزند و میترسم… اما به نوشتن ادامه میدهم و امیدوارم این آخرین باری نباشد که میتوانم بنویسم. ساعت اینجا شش صبح است… بوم… یکی دیگر…وای… این یکی نزدیکتر بود…
اینجا هیچکسی شبها نمیخوابد، در واقع خواب مثل شب هشتم اسفند و پیش از آن دیگر وجود ندارد. دو ساعت میخوابیم، با هر صدایی از خواب میپریم و دوباره دو ساعت میخوابیم… و این روند تکرار میشود و هی خواب زهرمان میشود… دلم برای یک خواب درست و حسابی در شب لک زده، آخ! ای کاش میشد فقط برای چند ساعت با آرامش و بدون دغدغه خوابید…
این روزها تنها چیزی که کمی به من آرامش و تاب ادامه دادن میدهد، دیدن عمههایم بعد از تقریبا ۷ سال است
وای دوباره زد… صدای انفجار و این بار مهیبتر… میترسم…
….
خب یک دقیقه گذشت و حالا صدای پدافند میشنوم
باز هم صدای پدافند…
باز هم…
صدای پدافند عجیب دلم را گرم میکند…
ببخشید! این هم وضع خاطرهنویسی ماست، وقتی از دل جنگ و زیر بمباران مینویسی نمیتوان انتظار سفرنامه ناصرخسرو را داشت که…

خب کجا بودم! آهان، داشتم میگفتم، آخرین باری که به ایران آمدم دو سال و نیم پیش بود اما باز هم نتوانستم به اصفهان سفر کنم و عمههایم را ببینم و حالا در این روزهای آوارگی دیدارمان تازه شده است.
اما این روزها همه از من میپرسند «چرا برگشتی؟!»
خب شما که دیگر غریبه نیستید، وقتی دارم از همه زیر و بم زندگیم مینویسم چرا این نه! در جنگ دوازده روزه ایران نبودم، در دوازده روز شش کیلو وزن کم کردم و شب و روزم در اضطراب و سیاهی محض گذشت. تقریبا همه کارهایم مختل شده بود، سیاهترین لحظات زندگیم …خانوادهام، عزیزانم، دوستانم، هموطنانم و کشورم را از دور میدیدم و هیچ کاری از دستم برنمیآمد. برای اولین بار در زندگیم با واقعیت لخت و عریان جنگ و احتمال از دست دادن نزدیکان و هموطنان و ویرانی کشورم روبهرو شدم. شاید تنها و مفیدترین کاری که انجام دادم شرکت در تظاهرات ضد جنگ به اتفاق برخی از دوستانم بود که البته برخی از «هموطنان شجاع و قهرمان!؟» حسابی با فحشها و تهدیدهایشان از خجالتمان در آمدند؛ هموطنانی که سالها از آن ور آب داشتند با بیاعتبار کردن فعالان داخلی، تحریف تاریخ، کوچک شمردن دستاوردهای جنبشها، مصادره کردن و ابزارسازی از کشتهشدگان و اعتراضات، از میان بردن عاملیت مردم، رویافروشی و فانتزی سازی از مراحل و پروسه انقلاب، اعتصاب غذاهای ساختگی روبهروی سفارتها و غیره… به مبارزه انقلابی خود ادامه میدادند و چه مبارزهای! بهبه! بهبه!
البته آش آنقدر شور شد و مبارزه بالا گرفت که حتی برای یکی از دوستانم در اکانت اینستاگرامش تهدیدی علنی برای خودش و پسرش فرستادند که «توی پدرسوخته «…خوردی!»رفتی تظاهرات ضد جنگ! خودتو و پسرتو…»
دوستم به پلیس شکایت کرد و به توصیه پلیس کلید خانهاش را عوض کرد.
بله، همه اینها فقط برای اینکه به جنگ گفته بودیم «نه»! ایبابا چه آزادی بیان و پس از بیانی برای مدعیان آزادی بیان و دموکراسی!
خلاصه بگذریم، اینبار که دوباره زمزمههای جنگ بلند شد هر چه با خودم فکر کردم دیدم نخیر! دیگر تاب و توان تحمل چنین چیزی را ندارم، این بار به ایران میروم، میخواهم کنار خانوادهام باشم، میخوام اگر مردم در کنار خانوادهام بمیرم، در کشور خودم باشم، هرچه باداباد!
با خودم گفتم گور پدر کار، آنهایی را که می توانستم کنسل کردم و به تعویق انداختم و … البته صادقانه بگویم، از آنجایی که همیشه آدم خوشبینی هستم هرگز گمان نمیکردم دوباره جنگی رخ بدهد و عمیقا به مذاکره دلخوش بودم چون آن را تنها راه نجات کشور میدیدم و از طرفی با خودم میگفتم هنوز حقوق و روابط بینالملل آنقدرها هم به لجن کشیده نشده که دوباره وسط مذاکره بخواهند حمله کنند اما شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ ساعت ده صبح فهمیدم باید سیفون کشید به هر چه اعتماد و روابط و حقوق بینالملل که اینقدر بیدر و پیکر شده. (ببخشید وضعیت جنگی است و من اعصاب ندارم، شما به بزرگواری خودتان، بیادبی من را زیر سیبیلی رد کنید.)
و اینطور شد که آمدم.
….
دیشب عمه زهرا آمد، وقتی در آغوش گرفتمش گفت: «قربونت برم عمه، کاش تو یه وقت بهتر میدیدمت»
انقدر محکم بغلش کردم که تمام دلتنگی چندسالهام رفع شود تا اینکه بغضم ترکید.
عمه زهرا با خودش ذرت آورده بود تا برایمان پاپکورن درست کند، میخواست اوقات ما را خوش کند. ماهیتابه را گذاشت روی گاز و «پاپ پاپ» یکی یکی صدای ترکیدن ذرتها میآمد. بعد از آن برایمان شلهزرد مخصوص خودش را درست کرد با زعفران فرد اعلا و خلال بادام فراوان.
عمه زهرا مثل بقیه عمههایم یک زن خودساخته و مستقل است و البته در زمان خودش ساختارشکن. من از دار دنیا شش عمه دارم. اول جوانیشان بود که پدربزرگم فوت کرد و هر کدامشان آستینهایشان را بالا زدند و کاری پیدا کردند تا زندگیشان را بسازند اما چه خون دلها که نخوردند؛ هزار حرف و حدیث از «اره و اوره و شمسی کوره» که وا نفسا! دختر را چه به کار کردن و مستقل شدن!
اما آنها با تمام سختیها و چالشها یک تنه جلوی حرف و حدیثها و بافت سنتی اطرافیان ایستادند و با پشتکار هرکدامشان برای خود زندگیای ساختند و الگویی برای نسلهای بعدی خانواده شدند.
عمه زهرا روزها کارشناس مخابرات است و عصرها مجسمهساز و مربی. فعلا کلاسهایش به خاطر جنگ تعطیل شده اما همچنان هر روز سرکار میرود. گفت: «یک اسب تک شاخ برات درست میکنم آزاده، امسال سال اسبه»
گفتم: «مرسی عزیز من، نمیخوام زحمتت بدم ولی خیلی دوست دارم یه یادگاری ازت داشته باشم، راستی امسال چه سالی بود عمه؟»
عمه زهره گفت: «سال مار خیرندیده! میگن مار دانا! خاک تو سرش!»
و همه غشغش خندیدیم… البته خنده مان خیلی طول نکشید چون عمه زهرا از اتفاقی که امروز صبح در مسیر کار برایش افتاده بود گفت: «امروز صبح که داشتم میرفتم سرکار مثل هر روز باید حدودا هفت تا هشت دقیقه پیاده روی میکردم تا به ایستگاه اتوبوس برسم که یهو صدای انفجار وحشتناکی اومد. همه به طور خیلی اتفاقی بدون اینکه کسی با کسی صحبت کنه، کنار دیوار خیابان پناه گرفتیم. اتومبیل هایی هم که رد میشدند همه به صورت ناخودآگاه کنار زدند. همه «کپ» کرده بودن از ترس. دوباره صدای انفجار آمد، یهو نگاه کردم به اطرافم و دیدم همه کنار دیوار خودشونو جمع کردند. یک مادر و بچه جلوم بودند، دیدم مادر با اینکه دستهاش میلرزید بچهشو محکم بغل کرده بود. همه اینا شاید چند ثانیه طول کشید اما برای من انگار چند ساعت گذشت. بعد دیدیم که یک دود وحشتناک سیاهی که بعدش توسی شد همه آسمان و اطراف را فرا گرفت. آمدیم بریم که بقیه گفتن نه بمونیم بمونیم، یه آقایی گفت «اینا دو زمانهس و ممکنه ترکش از خودش بیرون بده، آ وایسین سرجادون»،* ما هم ماندیم. حدود چهار_پنج دقیقه ایستادیم و بعد رفتیم. برای اولین بار بود که صدای انفجار را اینطور از نزدیک میشنیدم، من که همیشه فک میکردم خیلی قویام ولی بدنم کامل سست شد و میلرزیدم. نزدیکای محل کار که رسیدم دیدم که یه عالمه شیشه خرده افتاده روی زمین و پیش خودم گفتم که چرا اینا شیشه خردههاشونو جارو نمیکنن. همین که رسیدم سرکارم؛ همکارم گفت که همین خیابون بغلی محل کارمونو زدن و همه شیشههای ساختمونای اطراف اومده پایین..گفتند بریم خونه و امروز خطرناکه. رفتم خیابون بغلی و ساختمان تخریب شده رو دیدم، درست مثل زمان جنگ بود و ساختمون از درون سوخته بود. بعدش فهمیدم که یک تیکه از ترکش این پهباد آزاد میشه و میخوره به یه خودرو که یه خونواده سه نفره توش بودند و درجا کشته میشند، ماشین اومده بود پایین و سوخته بود یعنی قطر ماشین شده بود ۴،۵ سانت! واقعا وحشتناک و دردناک بود.»
از وقتی عمه زهرا این اتفاق را برایمان تعریف کرده، مدام به آن خانواده سه نفره بختبرگشته فکر میکنم که شاید میرفتند برای خانهشان خرید کنند که یکباره ترکشی از خدا بیخبر زندگی و آرزوهایشان را میسوزاند.
البته حالا یک نگرانی به نگرانیهای قبلیمان اضافه شده، عمه زهرا هر روز سرکار میرود، تعطیلشان نمیکنند، مرخصی هم نمیدهند و هر روز باید مسیری را طی کند که یک بار در آن انفجار رخ داده. فقط ما اینطور نیستیم، کارمندهای زیادی در ادارهها، شرکتها، فروشگاهها، شهرداریها، بیمارستانها و … هر روز سرکار میروند و خانوادههایشان مانند ما هر روز یک جان از جانشان کنده میشود تا عزیزشان سلامت به خانه برگردد.

وای… دوباره صدا میآید، اینبار صدای جنگنده است، همینطور دارد بالای سرمان میچرخد و دلم هری میریزد پایین! میترسم… وقتی جنگنده میآید به این زودیها نمی رود و این فکر که هر لحظه ممکن است بمبی بر سر خانه ما یا خانه همسایه یا جایی دیگر بیاندازد مدام در سر آدم میچرخد و هراسی به دل میاندازد که گویی قلب دارد از حلق بیرون میزند. چه روز سختی است امروز…
این را هم به عنوان ختم کلام بگویم؛ میدانم که این یادداشت پر از تیکه و کنایه است، راستش را بخواهید نمیتوانم وقتی هر روز هزار بار از ترس میمیرم و زنده میشوم نسبت به کسانی که فرسنگها دورتر از مرزها نشسته و به بدبختی و خون و ویرانی ما هلهله و شادی به راه انداختهاند زبانی به غیر از تیکه و کنایه به کار بگیرم. آخ، ببخشید! خاطر عزیزتان را مکدر کردم؟! بهبه! بهبه! قربان لطف و مرحمت شما…
برگرفته از سایت کانون زنان ایرانی



