در برهوت معنا گم شدهایم، قحطی آدمیت آمده است. از غوغایی به غوغایی کشانده میشویم و از اندوهی به اندوهی.
دور از دیار، صدای کوس و دهل جنگخواهان بیشتر به گوش میآید، هر کدام نفرت خود را پرچم کرده، از گلوی خشم خویش، فریاد آزادی میکشند.
چه گوشخراش فریادی، چه هولناک سرنوشتی که ما در آنیم.
جنگ هفتاد و دو ملت شدهایم، حافظ گفت: چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند.
در ره افسانه میدویم و همدیگر را میدَریم.
صدای مردم ایران از ایران به گوش نمیرسد، صدایشان در ته یک اقیانوس دور، در شبی سیاه، در شکم نهنگ محبوس مانده است.
چند صدا، فقط چند صدا را از قعر اقیانوس به در کشیدم، فقط چند صدا را…
بشنویدشان،
تا صداهای بیشتر…
ایران صداهای بسیار دارد، اما تنها صدایِ
«پاینده ایران»است که می ماند.



