
این جنگ با بمباران شروع نشد. خیلی پیشتر آغاز شده بود؛ وقتی که بمباران، خشونت و کشتن، کمکم قابلقبول شد. نه با فرمان یک فرمانده نظامی، بلکه در سطح زبان؛ در تحلیلها، در برخی رسانههای پرمخاطب، در همان جملههایی که قرار بود فقط وضعیت را «توضیح» دهند.
به جملههایی که پیش از جنگ مدام تکرار میشدند دقت کنید: «راه دیگری نمانده»، «گزینهها محدودند»، «اگر این نشود، بدتر میشود». اینها صرفاً گزارش نیستند. بیشتر شبیه جابهجا کردن قطعات یک تصویرند؛ طوری که بعضی امکانها اصلاً به چشم نیایند.
تحلیل، اگر تحلیل باشد، میتواند به این نتیجه برسد که گزینهها محدودند. اما این باید از بررسی درست و دقیق به دست آمده باشد، نه این که از ابتدا اعلام شود. یعنی مسیرهای دیگر دیده شده باشند، سنجیده شده باشند، و دلیلی برای کنار گذاشتنشان وجود داشته باشد.
وقتی از همان ابتدا گفته میشود «چارهای نیست»، دیگر چیزی بررسی نشده، بلکه فقط جهت داده شده. همینجا یک چرخش بسیار مهم اتفاق میافتد: «تحلیل»، بیآنکه اسمش عوض شود، تبدیل میشود به «تجویز».
این روند معمولاً با نام «واقعبینی» جلو میرود. اما واقعبینیای که نتیجه را از قبل تعیین کرده باشد، دیگر ابزار شناخت نیست. بیشتر شبیه هدایت است. حتی وقتی گزینهها واقعاً محدودند، اعلام «ناگزیر بودن» پیش از نشان دادن مسیرهای ردشده، خودش یک عمل است. انتخاب را در ظاهر نگه میدارد، اما در عمل حذفش میکند.
از اینجا به بعد، دیگر لازم نیست کسی مستقیم از جنگ دفاع کند. کافی است هر مخالفتی «غیرواقعی»، «بیمسوولیتی» یا «همسو با سرکوب» معرفی شود.
جمله «همه مردم این را میخواهند» هم از همان جنس است. جملهای که بیشتر از آنکه چیزی را توضیح دهد، کار انجام میدهد؛ بحث را میبندد و مسوولیت را پخش میکند.
وقتی نه سازوکار سنجش روشن است و نه گزینهها واقعاً «روی میز» بودهاند، «خواست عمومی» بیشتر نقش تثبیت دارد تا توضیح. هر نتیجهای بعداً میتواند به نام «مردم» نوشته شود، بدون اینکه معلوم باشد این خواست دقیقاً چگونه شکل گرفته یا به دست آمده است.
در این میان، جملهای مثل «مگر برای حمله به نظر ما توجه میکنند؟» چیزی را حل نمیکند و بیشتر به دنبال سلب مسولیت است. تصمیم ممکن است جای دیگری گرفته شود، اما اجرا بسته به شرایط عمل میکند.
این متن نمیخواهد جای عوامل اقتصادی، امنیتی یا ژئوپلیتیک را با زبان عوض کند. مسئله چیز دیگری است: زبان یکی از همان لایههایی است که معمولاً دیده نمیشود؛ جایی که تعیین میشود چه چیزی اصلاً «گزینه» حساب شود و چه چیزی حتی وارد میدان نشود.
گاهی همهچیز از همینجا شروع میشود. از اینکه چه چیزی قابل تصور است و چه چیزی نه. بعضی چیزها حتی فرصت وارد شدن به ذهن را هم پیدا نمیکنند.
زبان افق ممکنها را میسازد و این افق، بیسروصدا تعیین میکند که چه چیزی قابل پذیرش شود و چه چیزی نه. بعد از آن، به صورت تدریجی هزینههای انجام عمل تغییر میکنند.
قدرت برای عمل به اجماع کامل نیاز ندارد. فقط به آستانهای از هزینه نیاز دارد که بتواند از آن عبور کند. زبان دقیقاً همینجا کار میکند: نه لزوماً با ایجاد حمایت، بلکه با کمکردن اصطکاک.
پرستو فروهر در «در این تاریکی، پای ایران و آزادی بایستیم» (رادیو زمانه) به همین نقطه اشاره میکند: جایی که هنوز میشود ایستاد، اما زبان این ایستادن را عقب میاندازد. این تعویق خنثی نیست. هر بار که خشونت بهعنوان «تنها راه» جا میافتد، یک امکان دیگر – ولو ضعیف – از میدان بیرون میرود.
بعد، گاهی فضا تغییر میکند. همان چیزی که «بدیهی» و «ناگزیر» معرفی میشد، دیگر آن اجماع قبلی را ندارد. صداهایی که حذف شده بودند، دوباره شنیده میشوند.
این به این معنا نیست که واقعیت تازهای کشف شده. بیشتر نشان میدهد آن «ناگزیر بودن» تا چه حد به همان فضا وابسته بوده است. و این سؤال همچنان بیپاسخ میماند: اگر این امکانها امروز قابل طرحاند، چرا پیشتر نبودند؟
در چنین وضعی، بیطرفی دیگر خنثی نیست. وقتی میدان از قبل چیده شده، سکوت فقط کنار ایستادن نیست. ادامه همان مسیر است. نه به این معنا که همه در یک سطحاند. تصمیم در جای خودش گرفته میشود. اما سکوت، یا تکرار همان روشها، کاری میکند که آن تصمیم راحتتر اجرا شود.
وقتی خشونت پیش از وقوع پذیرفته شده باشد، بمب و موشک آغاز نیستند؛ فقط اجرا هستند.
و شاید مسئله دقیقاً همینجا باشد: اینکه چه کسی ماشه را چکاند، همیشه همه داستان نیست. مهم این است که آن ماشه در چه فضایی قابل کشیده شدن شد و چه کسانی آن فضا را فراهم کردند.



