من اینجا ریشه دارم؛ در همین خاک، در همین هوایی که با هر نفسش تاریخ و رنج و امید درهم تنیده. ایرانِ من، زخمی است اما زنده است. باور دارم که دستِ هر نیروی جنگافروز و جهانخواری از دامان این سرزمین کوتاه خواهد شد—نه فقط با سلاح، بلکه با ایستادگی مردمی که با همهی دلشکستگیهایشان هنوز به این سرزمین وفادار ماندهاند.
من نیز چون بسیارانی در این سرزمین طعم مبارزه و زندان و شکنجه و کشته شدن عزیز را پیش و پس از انقلاب چشیدهام. این را گفتم تا روشن باشد وقتی از صلح حرف میزنم، از سر ترس یا سازش نیست، که از دل تجربهی رنج و ایستادگی است.
امیدوار بودم بدون افروخته شدن چنین جنگ خانمانسوزی جوانان تشنهی آزادی و عدالتِ این مرز و بوم با اتکا به تاریخ میفهمیدند که از موشکها و بمبهای خارجی تا کنون برای هیچ ملتی آزادی و عدالت به ارمغان نیامده و نخواهد آمد. حالا در میانهی این ویرانی و سوگ، دستکم امیدوارم برای همه روشن شده باشد که مسألهی این جنگ جمهوری اسلامی نبوده و نیست. مسأله نابودی یک سرزمین است. امپریالیستها شاید پیش از جنگ دروغهای بسیار بگویند، اما حین جنگ اتفاقا در زمرهی صادقترینها هستند. ترامپ بهوضوح گفت که قصدش «به عصر حجر بردن ایران» و «تصاحب نفت ایران» است. کسی که میکوشد این گزارهها را به گونهای دیگر تفسیر کند، قطعا یک تبهکار است.
آنها به دنبال منافع خودشاناند، نه رهایی مردم ما؛ و هرگز لحظهای در تاریخ نبوده است که منافع آنها با منافع ملی ما یکی شود. با این همه نباید فراموش کرد که در عین حال، دفاع از کشور به معنای بستن چشم بر خطاها و سرکوبهای درونی هم نیست. این تجربهایست گرانسنگ که از جنگ ۸ ساله با عراق غوطهور در میانهی خون و دار، برایمان به میراث ماند. ما باید همزمان دو چیز را نگه داریم: ایستادگی در برابر تجاوز، و پافشاری بر حق مردم برای زندگی آزاد و انسانی.
من یک مادر صلحطلبم. صلح برای من یک انتخاب لوکس نیست؛ شرطِ بقاست. به قول مولوی:
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
اما صلح، تسلیم نیست. تاریخ این را بارها نشان داده. اگر به تجربهی جنگ ویتنام نگاه کنیم، میبینیم که گفتگو به قصد توافق در حالی شکل گرفت که جنگ هنوز ادامه داشت. حتی پیش از آن، از سال ۱۹۶۸ مذاکراتی در پاریس و ژنو میان ویتنام و آمریکا آغاز شده بود، در حالی که بمبارانها متوقف نشده بود. آمریکا همزمان هم پای میز مذاکره مینشست و هم جنگ را پیش میبرد، و ویتنام نیز با وجود این شرایط، نه مذاکره را رها کرد و نه از مقاومتش عقب نشست. در نهایت، این ترکیبِ مقاومت و دیپلماسی بود که مسیر را به سمت پایان جنگ و خروج نیروهای آمریکایی باز کرد، و تاریخ گواهی داد که ویتنامیها پیروز ماجرا شدند.
منظورم این است: میشود در سختترین شرایط، در اوج دشمنی، وارد گفتوگو شد، اما از موضع ضعف نه، از موضع اتکا به مردم و باور به حق خود. میشود درِ صلح را باز نگه داشت، بیآنکه تسلیم شد. هر مذاکرهای بدهبستان دارد، اما اگر بتواند حتی اندکی از ویرانی و مرگ بکاهد، ارزش آن را دارد که جدی گرفته شود.
در چنین شرایطی، بهویژه وقتی پای زیرساختهای زندگی مردم در میان است —برق، آب، کارخانهها، خانهها— باید هر امکان برای کاهش جنگ را آزمود. حتی شکاف انداختن میان نیروهای جنگطلب، حتی عقب راندن آنها از شدت تخریب، میتواند به معنای حفظ جان و آیندهی مردم باشد.
من هنوز به مردم این سرزمین ایمان دارم. نه به قدرتهای بیرونی، نه به نسخههای آمادهی رهایی، بلکه به همین مردم زخمی و مقاوم. راه ما نه در تسلیم است، نه در ویرانی بیشتر؛ در ایستادگی آگاهانه و صلحی است که از دل همین ایستادگی بیرون بیاید



