|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
میناب
گفتم
بگذار اینبار
از خندهها بگویم،
از صداهایی
که عصرها
کوچه را روشن میکنند،
از قایمموشک
و نفسِ شادِ دویدن
نگاه کن، میناب!
کوچه خالیست؛
دختران همه
ناگهان
با هم رفتهاند
کیفهای مدرسه، تنها،
در صف
منتظرند
تمام شهر را بگردی،
هر دری را بزنی،
خنده
پاسخ نمیدهد.
نخلهای پیر
با صدای شکستهٔ باد
خم شده
و مادران،
نامها را مویه میکنند.
شط
طوفانی ست
و گلویش را
با بغض
میشوید.
خوشحالی
مثل قصهای فراموششده
گاهی
از ذهن خستهٔ روزگار
گذر میکند.
این روزها
غم
دردی مزمن شده،
و گریه
عادت ناخواستهایست
که شبانهروز تکرار میشود.
انگار همه
در پنجههای
نخواستن
و نتوانستن
به دام افتادهاند.
میبینی، میناب عزیز؟
خوشحالی
در حاشیهٔ این نوشته هم
خط خورده،
و حتی
به دردِ دروغِ سیزده هم
نمیخورد
زری
پ.ن: میناب، نام شهر و نام یک رفیق خوب



