در شرایطی که بحران و جنگ، سیاست رسمی را بیش از پیش به سمت خشونت، حذف و بازتولید مرگ سوق دادهاند، پافشاری بر زندگی خود به کنشی سیاسی و رادیکال تبدیل شده است. در چنین شرایطی، «زندگی» امری خنثی یا صرفاً بیولوژیکی نیست، بلکه در تجربهٔ معاصر ایران، بهویژه برای ما زنان، معنایی عمیقتر یافته است: زندگی بهمثابه مقاومت.
در سالهای اخیر، جامعه ایران با مجموعهای از بحرانها دست و پنجه نرم کرده است که هر کدام به تنهایی پتانسیل فرسایش یک نسل را دارند: سرکوب خونین، شرایط امنیتی گسترده، بازداشتهای فَراقانونی، فروپاشی اقتصادی، فقر و ناامیدی فزاینده از آینده، و سپس جنگی که زندگی روزمره را به بنبست دائمی کشانده است. در چنین شرایطی، بقا دیگر یک امر بدیهی نیست؛ بلکه یک انتخاب آگاهانه و سیاسی است.
در این میان، زندگی زنان در مرکز این وضعیت قرار دارد؛ نه فقط بهعنوان کسانی که خشونت را تجربه میکنند، بلکه بهعنوان حاملان اصلی روایت، مراقبت و بازتولید زندگی اجتماعی. اگر جنگ و سرکوب در پی آن هستند که انسانها را به عدد، آمار یا «ابژه» تبدیل کنند، یعنی به موجوداتی که صرفاً موضوع کنترل و تصمیمگیری هستند تا کنشگران مستقل، زنان در بسیاری از تجربههای روزمره دقیقاً در نقطه مقابل این روند قرار میگیرند: در بازسازی مداوم زندگی.
در تجربهٔ جنگ و بحران، این نقش پررنگتر نیز شده است. در روایتهایی که از دل جنگ و موقعیتهای بحرانی بیرون آمدهاند، اغلب زناناند که جزئیات زندگی روزمره را ثبت میکنند: اضطراب لحظهٔ انفجار، مراقبت از خانواده، مدیریت ترس، تصمیمهای لحظهای برای پناه گرفتن و تلاش برای حفظ حداقلی از امنیت روانی و عاطفی. در اینجا «بدن» فقط یک واقعیت زیستی نیست؛ محل تجربهٔ مستقیم ترس، اضطراب، درد و امید است. این روایتها در ظاهر شخصیاند، اما در واقع سیاسیترین شکلهای روایت از جنگاند؛ زیرا جنگ را از سطح استراتژی، آمار و زبان قدرت، به سطح بدن و زندگی بازمیگردانند.
بخشی از اهمیت روایتهای زنان دراین تغییر نهفته است؛ تغییر از درک جنگ به عنوان یک رویداد سیاسی به تجربه جنگ به عنوان موقعیتی که همه جنبههای زندگی را در بر میگیرد. زنانی که در بستر مراقبت، خانواده و روابط نزدیک انسانی زندگی کردهاند، اغلب به جزئیاتی توجه میکنند که در روایتهای کلان نادیده گرفته میشوند، اما بار اصلی تجربه را حمل میکنند. به همین دلیل، زبان روایت نیز از زبان رسمی فاصله میگیرد و به بدن، احساس و فضاهای زیسته نزدیکتر میشود.
در اینجا، آنچه اهمیت دارد تنها روایت نیست، بلکه حفظ امکان زندگی است. زنانی که در دل بحران مینویسند، مراقبت میکنند و شبکههای کوچک همبستگی را زنده نگه میدارند، در واقع کنشی سیاسی انجام میدهند: ایستادگی در برابر فرسایش و فروپاشی زندگی روزمره. در چنین وضعیتی، آنچه در سنت فمینیستی «امر شخصی» نامیده میشود، بهروشنی سیاسی میشود.
در راستای این نگاه، نظریهپردازانی چون «سیلویا فِدِریچی» نشان میدهند که کار مراقبت و بازتولید زندگی، اگرچه در نظامهای قدرت نامرئی شده، اما اساس تداوم جامعه است. در شرایط بحرانی و جنگ، این حقیقت حتی آشکارتر میشود: بدون مراقبت، بدون حفظ پیوندهای انسانی، هیچ جامعهای نمیتواند زنده بماند. در این میان، زنان نه در حاشیه زندگی، بلکه در مرکز تداوم آن قرار دارند.
از سوی دیگر، جنگ و سرکوب نهتنها نابرابریها را از بین نمیبرد، بلکه آنها را تشدید و عریان مینماید. اما تفاوت مهم این است که این نابرابریها در روایتهای زنانه اغلب نه در شعار، بلکه بر اساس تجربه بیان میشوند: اضطراب، ناامنی، فروپاشی اقتصادی، و نگرانی برای آینده. این زبان، زبان انتزاعی سیاست نیست، بلکه زبان زیسته زندگی است؛ زبانی که بهجای حذف بدن، آن را به مرکز تحلیل بازمیگرداند.
در برابر زبان رسمی جنگ که به قول «کارول کوهن»، از جسم و احساس تهی شده است، این روایتها جسم را دوباره وارد سیاست میکنند. بدن زن در اینجا نه فقط ابژه خشونت، بلکه کانونی برای تولید معنا و امید است. امیدی که نه از خوشبینی، بلکه از دل ادامه زندگی در شرایط ناممکن شکل میگیرد.
در نهایت، آنچه در این تجربه تاریخی برجسته است، سکوت نیست، بلکه توانایی زنان در تبدیل رنج به روایت و روایت به کنش است. آنان در دل بحران، با حفظ زندگی، با روایت کردن، با مراقبت از یکدیگر، سیاستی را پیش میبرند که بر تداوم استوار است، نه حذف. در جهانی که به سوی خشونت و فرسایش زندگی پیش میرود، پافشاری زنان بر زیستن، خود شکلی از مقاومت است؛ مقاومتی که نه در سطح شعار، بلکه در سطح زندگی روزمره رخ میدهد. و شاید دقیقاً در همین نقطه است که «زن، زندگی، آزادی» از یک شعار فراتر رفته و به افقی تاریخی برای باز اندیشی در زندگی تبدیل میشود؛ افقی که در آن جنگیدن برای بقا، خود نام دیگرِ امید است.
منابع:
Silvia Federici on The Arcana of Reproduction | Verso Books



