|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
این روایت را در حالی مینویسم که درست یک هفته از آتش بس گذشته است. ساعت دو و پانزده دقیقه بامداد است و من در خانه خودمان در اتاق اعظم نشستهام. قصه اینکه چطور به تهران و خانه بازگشتیم طولانی است، کمی حوصله کنید همه چیز را با جزییات در ادامه میخوانید. فقط همین اول کاری مهمترین قسمت ماجرا را برایتان میگویم؛ امروز صبح به اتفاق فرناز و عمه مریم به تهران آمدیم و قرار است فردا کله سحر با فرناز به صورت زمینی راهی ارمنستان بشویم و از آنجا «نخود نخود هر که رود خانه خود»، یعنی من به انگلیس میروم و فرناز به ایتالیا برمیگردد.

زندگی زیر سایه جنگ از من انسان دیگری ساخته، چیزهایی را با چشم خودم دیدم و حس کردم و لمس کردم که هرگز نمیتوانم فراموش کنم. یکی از چیزهایی که همچنان با آن درگیرم بیخوابی شبهاست. میترسم چشمانم را بر هم بگذارم و دوباره صدای انفجار بشنوم. همچنان با هر صدایی گوشهایم تیز میشود و هنوز هم چند متر به هوا میپرم. خبرها را لحظه به لحظه و با استرس بیشتری چک میکنم، با هر خبر یا تحلیلی که از تشدید شرایط میگوید، دلم هری میریزد پایین. با همه وجودم امیدوارم و آرزو میکنم مذاکرات به نتیجه برسد و جنگ برای همیشه تمام شود و ایران سربلند و پاینده باشد. از دوباره شروع شدن جنگ وحشت دارم! فقط من اینطور نیستم، همه کسانی که میشناسم با هر عقیده سیاسی، حتی آنهایی که قبل از جنگ به استقبال «عمو ترامپ» رفته بودند هم این اواخر به صراحت میگفتند «کاش تموم شه! دیگه خسته شدیم! بدون ترس نمیشه از خونه بیرون اومد! از کار و زندگی افتادیم!»
همین حالا یک صدایی شنیدم و قلبم دوباره شروع کرد به تند تند زدن! صدای انفجار در گوشهایم زندهتر از هر صدایی است. فکر میکنم اسمش «استرس پس از سانحه» است، همین یکی را در زندگی کم داشتم که به لطف «عامو کله زردی» این هم به لیست استرسهایم اضافه شد! اما نه، همسایه بالایی بود! از سر شبی انگار یک میز کوفتی را از این طرف اتاق میکشند آن طرف اتاق! قیژ قیژ و صدای تاپ تاپ بعدش!
در خانه عمه زهره و عمه بتول هم که بودیم یکی از همسایههای بیملاحظه درِ پارکینگ را طوری باز و بسته میکرد که ما فکر میکردیم بمب اتم انداختهاند! درِ پارکینگ فقط یک روغن ناقابل میخواست اما همسایهها به تفاهم نمیرسیدند که چه کسی روغن را بخرد، چه روغنی بخرد، چه کسی روغن را بزند، حتی یکی از همسایهها به عمه بتول گفته: «اینجوریا بیشتِر میفهمیم کی میرِدا کی میاد.» این همسایه فوضول محله است و یک تنه در برابر روغن زدن درِ پارکینگ ایستادگی میکند. به خاطر این حماقتش در تمام مدت جنگ روزی چند بار زهرترک میشدیم و نیمخیز برای فرار؛ چون فکر میکردیم بمبی است که همین حالا به خانه میخورد اما نگو صدای درِ پارکینگ بود!

حرف از عمه بتول و عمه زهره شد، دو روز پیش از آنها و بقیه خداحافظی کردم، موقع خداحافظی محکم بغلشان کردم و اشکهایم جاری بود. بیشتر از سی و چند روز با هم زندگی کردیم و این فرصتی شد تا دوباره روابطی را که از آنها سالها دور بودم دوباره بسازم، خاطرهها و قصههای زیادی را بشنوم و به ریشه خودم و ایل و تبارم نزدیکتر شوم، به قول شاعر «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش» اما خب هر آمدنی رفتنی دارد. فردای اعلام آتشبس همه به خانه خودشان رفتند. به قول عمه زهره «دورمون شلوغ بود، یهو خلوت شد! خدا کنه دیگه دور شلوغیامون واسه جنگ و چیزای بد نباشه، واسه عروسی باشه، تولد باشه، خوشی باشه…»
شب آخر هم به خانه عمه مریم رفتم تا صحبش با آنها راهی تهران شوم. عمه بانو هم آمد برای دیدنمان. عمه بانو سالها معلم تاریخ و بعدش معاون مدرسه بوده و حالا بازنشسته شده. سالها قبل زمانی که دانشگاه رفتن برای دختران فامیل هنوز یک تابوی بزرگ بود، عمه بانوی رشته تاریخ در دانشگاه آبادان قبول شد و پدربزرگم با همه وجودش از او حمایت کرد. عمه بانو اولین زنی در میان اقوام شد که با مقاومت خودش و حمایت خانوادهاش راه پیشرفت و آگاهی را برای زنان دیگر در میان اقوام باز کرد. موقع خداحافظی به من و فرناز گفت: «دیگه اگه جنگ شد بلند نشین بیاینها! بشینین زندگیتونو بکنین، درستونو بخونین، کارتونو بکنین و لذت ببرین، خوب زندگی کنین، به ما فکر نکنین، نگران ما نباشین، اینجا معلوم نیست چی میشه اما شما خوب زندگی کنین ما هم خوشحال و آروم میشیم.»
در آخرین شب بالاخره خورشت ماست هم خوردم، دسر معروف اصفهانی و چقدر خوشمزه بود. قبل از خوردنش گفتم: «مگه خورشت ماستو رو برنج نمیریزن بخورن؟! پس چرا انقدر سفته! مثل دسره!» عمه از خنده ترکید و گفت:«عزیزم گول اسمشو نخور! خب دسره! منم همیشه خودمم تعجب میکنم که چرا اسمشو گذاشتن خورشت!»…

فرسایش روزهای آخر جنگ
این روایت کمی طولانیتر از بقیه روایتهاییست که تا کنون نوشتهام چون در این روایت میخواهم از آخرین روزهای جنگ بگویم و چالشهایی که شاید در روایتهای قبلی کمتر به آن اشاره کردم. راستش گفتنش کمی برایم سخت است چون خودم و خانوادهام را در معرض قضاوت شما قرار میدهم اما بازگو کردنش شاید بتواند واقعیتِ زمخت زندگی در وضعیت جنگی را بهتر نمایان کند و خب من که دیگر همه چیز را «ریختم رو داریه»، چرا این نه!
روزهای آخر جنگ همه چیز فرسایشی شده بود، دیگر هیچکس دل و دماغ نداشت. به خصوص مامان و پدر، دلشان برای خانه و زندگیشان شور میزد، میخواستند به هر قیمتی که شده به خانه خودشان بروند، از آوارگی خسته شده بودند. مامان چند روز مداوم قندش پایین نمیآمد، بالای سرش مدام درد میکرد و سرگیجه داشت. فشار پدر مدام بالا و پایین میشد. اعظم هم همینطور، بیقرار بود و صبرش تمام شده بود. مدام عکس خانه را در موبایلش نشانم میداد و میگفت: «یعنی خونمون چه شکلی شده! دلم تنگ شده براش! دلم آشوبه، میخوام برم ببینم چی شده خونه، سالمه! نیست! پنجرهها همه شکسته! نشکسته! چی شده…»
اما من هرطور شده میخواستم خانوادهام را همینجا نگه دارم، از رفتنشان به تهران، به آن خانه ای که ناامن بود، از زدن به دل جادهای که خوانده بودیم چند روز قبلش دو رستوران بین راهی را زده بودند، میترسیدم. علاوه بر این با خودم فکر میکردم «درسته سختشونه مامان اینا ولی همینکه دور همیم اینجا بهتر از تنهاییه، اگه یه اتفاقی بیفته خیالمون راحت تره دو نفر هستن کمک کنن.»
پس تصمیم گرفتم همه تلاشم را بکنم تا خانوادهام را همینجا نگه دارم. این شد که پیشنهاد دادم به خانه خاله اکرم برویم: «حالا که دیگه سرماخوردگی بچههای اکرم کامل خوب شده بریم یکی دو شب خونهشون بمونیم تا عمهها هم نفسی بکشن بندهخداها و یه کم اینجا جمعیت کمتر بشه.»

خانه خاله اکرم شش کوچه آنطرفتر از خانه عمه بتول و عمه زهره است و فاصله زیادی با اینجا ندارد. خاله اکرم بعد از فوت مادربزرگ در سختترین روزهای سوگ، بافندگی را شروع کرد. به قول همسرش حسین: «بافتن خیلی کمکش کرد، وقتی این قلابو دستش میگیره دیگه به هیچی فک نمیکنه.» اکرم برای خودش یک کانال آموزشی راه انداخته و از کیف و اسکاچ تا جای دستمال کاغذی و شالگردن میبافد. مهدی پسر بزرگ خاله اکرم حالا برای خودش مردی شده، دانشجوست و در یک بنگاه مسکن هم کار میکند. مهدی روزهای جنگ کلافه بود، هم از درس و دانشگاه افتاده و هم از کار: «رکود خیلی بدیه، هیچوقت تو این چند مدتی که کار میکنم اینطوری نبوده. هیچ خرید و فروشی نیست، بازار خوابیده»
ثنا، تنها دختر خالهام ۱۶ ساله است و در هنرستان گرافیک میخواند و از مدرسه آنلاین شاکی است: «امسال اصلا از درس هیچی نفهمیدیم! اصلا آنلاین خوب درس نمیدن، خودشون هم نمیفهمن چی کار میکنن! تازه دو ماه دیگه هم باید امتحان بدیم!»
اما برخلاف مهدی و ثنا، پسر خاله ۱۲ سالهام محمدطاها دلش میخواهد مدرسهها همچنان آنلاین باشد. میگفت: «ما با دوستام که حرف میزنیم میترسیم بریم مدرسه، میگیم نکنه مثل میناب بیاد مدرسه ما رو هم بزنه!»
محمدطاها این روزها سرگرم بازی، بازیگوشی و دیدن بازیهای تیم مورد علاقهاش، رئال مادرید است. عضو گروه سرود مدرسه است و بسیار خلاق و باهوش است و نقاشیش حرف ندارد اما خب به اقتضای سنش اکرم را خون به جگر میکند تا یک تمرین حل کند. چند روز پیش معلمشان گفته بود یک نقاشی درباره ایران بکشید و او هم با خلاقیت خودش یک نقاشی کشیده بود که ایران اسراییل را شکست داده و پیروز میدان شده.

جنگ و تشدید بیماری
شبی که به خانه اکرم رفتیم مامان از صبحش هی میگفت «سرم سنگینه، سرم سنگینه» تا اینکه به در خانه اکرم رسیدم، زنگ را که زدم یکهو مامان گفت: «وای یکی منو بگیره…» و نقش بر زمین شد!
مامان قشنگم از حال رفت، جیغ میزدم: «مامان تو رو خدا… مامان چی شدیی… مامان…»اشک امانم نمیداد، دنیا دور سرم می چرخید، از نگرانی داشتم سکته میکردم. بلندش کردیم و به داخل خانه بردیم. ثنا برای مامان آب سِرُم (آب به همراه قند و نمک) درست کرد و به زور به خوردش دادیم. چند دقیقه گذشت و کمی حالش بهتر شد. قندش را گرفتیم، روی ۲۱۴ بود!
اما همان لحظه فکری به سرم زد تا بتوانم در شرایط جنگی برای خانوادهام به یک دردی بخورم، با خودم گفتم: «تو که این همه ساله پیششون نبودی، تو هیچ گرفتاری کنارشون نبودی، این یه بارو به درد بخور! الان وقت جبران کردنه»
فردای آن روز بدون اینکه به کسی بگویم از سایت دیوار برای یک هفته یک خانه اجاره کردم؛ خانه آقای کاظمی، خانهای که یک چهارراه پایینتر از خانه خاله و عمهها بود. با خودم فکر کردم که خانه عمهها شلوغ است و خانهای برای خودمان اجاره کنم که پدر و مادرم در فضای آرامتری زندگی کنند.
وقتی قرارداد را بستم و پول را دادم، به مامان زنگ زدم و ماجرا را برایش تعریف کردم، اولش کمی ناراحت شد و گفت چرا بدون مشورتش این کار را کردم اما کمی بعد که فهمید این کار را با چه نیتی انجام دادم و نگرانشان بودم، نظرش عوض و تازه کلی قربان صدقهام هم رفت. اما این تازه اول ماجرا بود، غول مرحله آخر مانده بود؛ گفتنش به عمهها و به خصوص پدر.
مامان را جلو انداختم که به پدر بگوید اما هیچ توفیری نداشت.

جنگ و بحرانهای خانوادگی
وقتی به خانه عمه بتول رسیدم، دیدم پدر مثل یک گلوله آتش سرخ شده، کارد میزدی خونش در نمیآمد. استرس داشتم، می ترسیدم عمهها از دستم ناراحت شوند. همه را جمع کردم و برایشان توضیح دادم. پدر هم گوشهای نشسته بود و با من حرف نمیزند اما میدانستم که میشنود.
عمهها ابتدا ناراحت شدند، در چهره شان شوکه شدن را دیدم. عمه بتول گفت: «این چه کاری بود عمه! مگه ما این حرفا رو با هم داریم! مگه شما مزاحمین! چرا این کارو کردی! مگه ما همه چیو با هم سهیم نمیشیم اینجا!»
کناری کشیدمشان و گفتم: «عمه خواهش میکنم ازم ناراحت نشین، به خدا شما خیلی صبورین! ما خیلی وقته اینجاییم! مهمونم حدی داره آخه! بعدشم من پدرو و مامانو میشناسم و مطمینم میخواستن برگردن! هیچی هم نمیتونست جلودارشو بشه جز اینکه من یه کاری کنم و به خصوص پدرو بذارم تو عمل انجام شده! شما استرس نمیگرفتین تو این وضعیت بلند شه بره؟! خب من هیچ چاره ای نداشتم، باید بین ناراحت شدن شما و نگه داشتن مامان اینا یکیو انتخاب میکردم اما گفتم اگه با شما صحبت کنم حتما درکم میکنین.»
خلاصه بعد از کمی چانه زدن و یکی آنها گفتن و یکی من شنیدن، قانع شدند و قرار شد یک سری وسیله مختصر و مواد غذایی ببریم تا در خانه آقای کاظمی ساکن شویم تا ببینیم تکلیف چه میشود. اما پدر نیامد که نیامد! به غرورش برخورده بود، حرفش این بود که چرا بدون مشورتش این کار را کرد و اینکه چرا با این کار به کسانی که این چند هفته مهمان ما بودند بیاحترامی کردی! پدر بدون اینکه به من نگاه کند به اعظم گفت: «میای بریم تهران! من میخوام برم خونه همین امروز! کی میاد؟!»
بلافاصله مامان گفت: «ماشین خرابه! باطریش خوابیده! دیروز رفتم روشنش کنم کار نمیکرد!»
شوکه شدم! فکرش را هم نمی کردم انقدر به پدر بر خورده باشد که بخواهد بلافاصله به تهران برود! البته شانس با من یار بود و دستهای غیبی باطری ماشین را از کار انداخته بودند. در عین حالی که از این موضوع کمی خندهام گرفته بود، با حالت طلبکاری و کمی عصبانیت گفتم: «اصلا اینطور نیست، من با بقیه صحبت کردم و قانعشون کردم و متوجه شدن چرا این کارو کردم وبهم حق دادن. بعدشم من یه آدم گندهم، رسما داره میشه ۴۰ سالم! این تصمیمو برای حفظ جون خونوادهام گرفتم و به نظرم درسته! خودت هیچ راهی برام نذاشتی! مطمینم اگه بهت میگفتم میگفتی نه و همچنان هم برمیگشتی تهران! اگه برای همه چی مخالفت نمیکردی و نه نمیآوردی، از اولش بهت میگفتم! به جای این رفتارا کمی یاد بگیرین نظر ما رو قبول کنین! انقدر ما رو حرص ندین! به خدا ما هم میفهمیم! تجربه زندگی داریم، یه وقتایی هم باید بکشین کنار و به ما گوش کنین دیگه! اه…»
یکهو اعظم یک نگاهی به من انداخت و با تندی گفت: «باشه دیگه! بسه آزی! تمومش کن»

فهمیدم باید همانجا تمامش کنم! امکان داشت فشار پدر بالا برود، آمده بودم ثواب کنم اما امکان داشت که کباب و حتی بدتر، جزغاله شوم! میتوانستم حرفهایم را آرامتر به پدر بگویم و قانعش کنم اما خب لجم گرفته بود از اینکه چرا متوجه نیست کارهایش باعث نگرانی ما میشود، به جای اینکه درک کند این کار را برای حفظ جانش کردهام در آن شرایط بحرانی داشت به این فکر میکرد که به چه کسی بیاحترامی شده! البته از طرفی پدر را هم میفهمیدم، احساس میکرد به عنوان برادر بزرگتر در جمع، با نادیده گرفتن نظرش به او بیاحترامی کردهام و او را جلوی بقیه کوچک کرده ام. از طرف دیگر هم مطمئن بودم نگران این است که چرا من پولهایم را اینطور حیف و میل کردهام! اما خب از نظر من، پول برای همین موقعهاست، اگر نمیتوانستم حالا به درد خانوادهام بخورم پس اصلا باید میرفتم لای جرز دیوار. در واقع هم من و هم پدر هر دویمان از روی دوست داشتن و نگرانی این رفتارها را انجام میدادیم اما خب گفتارمان چیز دیگری بود و پشت غرور و لجبازی پنهان شده بود!

دو روز بعد از آتش بس
ما تنها دو شب در آن خانه ماندیم که آتش بس اعلام شد، هیچ کس فکرش را هم نمیکرد. فردا که به خانه عمه بتول رفتیم، عمه زهرا گفت: «عمه خب شما زودتر خونه میگرفتین! اینا منتظر بودن شما خونه بگیرین و حمله نکنن انگار…» و همه غش غش خندیدیم.
فردای روز آتش بس

فردای روز آتش بس پدر پایش را در یک کفش کرد که میخواهم به خانه برگردم. پدر مدیر مجمتع است و همسایهها امانش را بریده بودند، فردای آتشبس بیشترشان برگشته بودند و یک ریز پیام و زنگی بود که به پدر میزدند:
«آقای صادقی رفتم شیشهبر میگه پنج میلیون فقط شیشههای یه پنجره میشه!»
«آقای صادقی این دختر خانم نصرتی که تو شهرداری کار میکنه گفته میگه از شهرداری بیان آمار شیشهها رو بگیرن و ببینن میتونن پول شیشهها رو بدن.»
«آقای صادقی گربه فلان همسایه گم شده! شما میدونی کجاست!؟»
«آقای صادقی آب سرده!»
«آقای صادقی آب گرمه!»
«آقای صادقی در خونه ما کج شده!»
«آقای صادقی ماشین ما ترکش خورده تو پارکینگ بوده، آشنا داری ببریم تعمیر و پولشو بگیریم؟!»
«آقای صادقی اینترنت خوب سراغ داری به ما بدی!»
«آقای صادقی پسرم بیکار شده، کار تو جیبت داری برای پسرم!»
خلاصه، همسایههای مجتمع بهانه را دست پدر دادند و هرچه ما گفتیم تا جمعه صبر کنید که ببینیم مذاکرات چه میشود، گوش نکرد که نکرد! مامان و اعظم که نمیخواستند پدر تنها برود و دلشان برای خانه و زندگی پر میکشید هم راهی تهران شدند. من ماندم چون چند کار نیمه تمام در اصفهان داشتم. البته پدر قبل از رفتن یک بار دیگر اجاره کردن خانه را به رخم کشید و گفت: «حالا دیدی رفتی الکی پولتو هدر دادی و یه خونه گرفتی! اشتباه کردی! عجولانه بود کارت!»
با عصبانیت گفتم: «مگه اون موقع کسی میدونست که آتشبس میشه؟ من تو موقع بحرانی یه تصمیم برای حفظ جون خانوادهم گرفتم و بهترین کاری بود که میتونستم بکنم، اگه برگردم اون موقع دوباره همون تصمیمو میگیرم.»
و از ته دل با خودم گفتم: «الهی حلوادا بخورم عامو کله زدی که ما رو تو این بدبختی انداختی» (به قول پروین خانم، زن حاجحسن خدابیامرز، پسرعموی ناتنی مادربزرگم) راستش را بخواهید فکر میکنم بعد از این حرف پدر مصممتر شدم که با آنها به تهران نروم شاید چون میخواستم به پدرم ثابت کنم که اشتباه نکردم! شاید مثل خودش من هم لجبازی کردم و به قول پیمان «دختر کو ندارد نشان از پدر!»
بعد از رفتن مامان و پدر، من هم خانه را تحویل دادم، امید داشتم که آقای کاظمی کمی از پول خانه را برگرداند اما نخیر! تازه دو تا منت هم بر سرم گذاشت: «خانوم صادقی شوما محترمیدا ولی خب چند تا خانواده دیگه هم بودندا که آواره بودن ولی ما دستی رد به اونا زِدیم و دادیم به شوما! نیمیشِد باقی پولو پس داد، ما قرارداد بستیم! خب بومونید تو خونه تا آخِرین روز خوددون! ببخشیندا…»
وحشت دیدن آوارها
مامان و پدر و اعظم شب که به خانه رسیدند، تا بیایند و کلید بیاندازند و خانه را ببینند دل در دلشان نبود. اعظم میگفت همه شیشههای پنجرههای مجتمع مسکونی ما شکسته بود از جمله یکی از پنجرههای خانه ما و پنجره انباری بختبرگشته. لولا و دستگیره پنجره اتاق مامان و اتاق اعظم هم شکسته بود و پنجرهها در تمام سی و چند روز گذشته باز بودند و گرد و خاک و آشغالی بود که در خانه مثل باران باریده بود. فقط سه روز طول کشیده بود تا خانه را تمیز کنند و اتاقها باز هم قابل استفاده بشود. تا چند شب اول همه در هال خوابیدند، مامان میگفت: «میترسم برم تو اتاق بخوابم، همش اون شبی یاد میاد که زدن نزدیک خونه و آواره شدیم! می ترسم باز برم اونجا بخوابم و دوباره بزنن!»
اینها مشاهدات اعظم بود تا اینکه خودم امروز به تهران آمدم. در راه چندین خانه مسکونی را با چشمان خودم دیدم که آوار شده بود! ترس بر دلم افتاد، دیدنش طور دیگری است، همه چیز واقعیتر از آن است که در تلویزیون میدیدم یا تصور می کردم. مرگ زیر آوار واقعی است. با دیدن خانههایی که تنها استخوانی از آنها مانده به اولین چیزی که به فکر کردم این بود که «وای! پس اینطوری خونه آوار میشه…» و تازه معنای شهر جنگزده را فهمیدم. به خصوص وقتی رسیدیم به محل و دیدم چطور یک خانه در کوچه بغلی تخریب شده! وحشتناک بود! به خانه که رسیدم مامان ترک دیوار در پذیرایی را نشانم داد. شدت انفجار به قدری بوده که نه تنها یک دیوار بلکه دو دیوار در سالن پذیرایی ترک برداشته و دستگیره در حمام خانه ما شکسته شده! بلافاصله به پدر گفتم: «بعد هی میگفتی بمونیم! اگه وقتی اون خونه رو زدن اینجا بودیم قطعا یه اتفاقی برامون میافتاد، بیچاره خونههایی که نزدیکترش بودن، چقدر ترسیدن»
زندگی پس از آتشبس در أصفهان

فردای روز آتشبس به اتفاق اکرم و ثنا و محمدطاها راهی انقلاب و میدان نقش جهان شدیم. ثنا میخواست کتاب بخرد. حس و حال عجیبی بود، بعد از مدتها زندگی بدون واهمه جنگ جریان داشت. آن شب کمتر حواسمان به اخبار بود، نگران این نبودیم که کجا رو زدن، نگاهمان به آسمان نبود که موشکی میآید یا میرود. استرس این را نداشتیم که زودتر به خانه برگردیم. همه جا شور زندگی بود. در میدان نقش جهان دو تا ترمه خریدیم، سیبزمینی و فلافل خوردیم و کلی عکس گرفتیم، دوباره بعد از ۴۰ روز قهوه خوردم و چقدر چسبید. ثنا دو کتاب خرید؛ سال بلوا نوشته عباس معروفی و از رمانهایی که خوانده بود برایم گفت، از قصد مهاجرتش و سوالهایی که بیشترش از ترس از آینده و ناامیدی حکایت داشت. میگفت «دوباره جنگ میشه و بعدش معلوم نیست چی بشه! جنگم بشه باز همه چی گرونتر میشه! أوضاع خیلی پیچیدهایه» اکرم اما مخالف سرسخت مهاجرت ثنا بود و میگفت «دوست ندارم تنها دخترم ازم دور شه، برای خودشم خیلی سخت میشه تنهایی» سعی کردم آن چیزی را که از مهاجرت یاد گرفته بودم برای ثنا بگویم؛ تمام خوبیها و سختیها و خوشیها و تنهاییهایش را تا بتواند بهترین تصمیم را برای زندگیش بگیرد. آخرش هم به او گفتم: «ثنا مهاجرت بهم یاد داد که هیچوقت امیدمو از دست ندم و بدون وقفه بجنگم برای زندگی کردن، یاد گرفتم زندگی همیشه بر وفق مراد نیست اما میتونی بری جلو و برای همه چیز یه راهحل پیدا کنی، صبور باشی و یه چیزایی رو بپذیری. مسیولیت انتخابهات را به عهده بگیری و هرگز ناکامیها و اشتباهات خودتو روی کس دیگهای هوار نکنی. می بینی الان جنگه! و اگرم یه روزی مهاجرت کردی و آب خارج به کلهت خورد، یادت باشه کی هستی و پدر و مادرت کین، کشورت کجاست، وطن چیه و حاضر نشو برای هیچ خری به هر دلیلی همدست بشی برای به توبره کشیدن خاک کشورت!»
سخت ترین شب جنگ
اگر بخواهم سختترین شب جنگ را توصیف کنم، باید از شبی بگویم که عمه فاطی آبگوشت بزباش درست کرده بود و حدود ساعت ۷ شب بود، همه نشسته بودند دور سفره و داشتند شام میخوردند. من در اتاق عمه بتول داشتم با پیمان صحبت میکردم. پیمان اصرار میکرد که اگر حمله گسترش پیدا کرد و خطر حمله زمینی بیشتر شد «دست پدر و مامان و اعظم را بگیر و با خودت بیاین ترکیه، خرجش با من!» هر چه میگفتم نمیشود و نمیایند گوشش بدهکار نبود: «عزیز من! تو مامان بابای منو نمیشناسی؟! من اینجا که خونه خواهرشونه به زور نگهشون داشتم، هر روز میگن برگردیم تهران! بعد تو میگی تو این سن آواره ترکیه بشن! اصلا نمیان اینا! بعدشم فوقش ما دو هفته یا سه هفته یا یه ماه بتونیم خرجشونو بدیم! پسانداز خودمونم تموم میشه، بعدش میخوای چی کار کنی!»
در حال همین صحبتها بودیم که یکهو با صدای انفجار وحشتناکی شیشهها لرزید! پاهایم سست شد و دستهایم شروع کرد به لرزیدن! صدای جیغ «یا فاطمه زهرا» آمد و همه به سمت پناهگاه خانه دویدند. صدا به قدری زیاد بود که پیمان از پشت تلفن شنید و هراسان گفت: «چی بود!» گفتم: «پیمان زدن! خیلی نزدیک بود! وای الان داره صدای جنگنده میاد!» زدم زیر گریه و گفتم: «اگه دیگه نتونستم ببینمت بدون دوستت دارم پیمان! کلی کار نکرده با هم داشتیم… پیمان…» پیمان هم بغض کرده بود اما سعی میکرد خودش را کنترل کند، با بغض گفت: «این چرت و پرتا رو نکو، منم دوستت دارم عزیزم، زودی میای پیشم مطمین باش! تموم میشه! الان فقط یه نفس عمیق بکش! برو کنار مامانت وایستا، بغلش کن»
از پیمان خداحافظی کردم و رفتم بغل مامان. اما صدای انفجارها تمامی نداشت، انقدر موج انفجار زیاد بود که پردههای خانه میلرزید. در آن لحظه تنها به یک چیز فکر میکردم؛ دیدن دوباره پیمان!
به آن تماس ویدیوی ۱۱ ثانیهای فکر میکردم که چند شب قبل توانسته بودیم برقرار کنیم، آن ۱۱ ثانیه را مدام در فکرم مرور میکردم
چند دقیقهای گذشت و صداها کمتر شد. به همه زنگ زدیم و حالشان را جویا شدیم. مهناز (دختر عمه) گفت که موج انفجار همسرش احمد را که کنار پنجره در سالن ایستاده بوده به وسط پذیرایی پرت کرده. تقریبا آن شب هر کسی یک جوری موج انفجار را حس کرده بود. کمی بعد فهمیدیم در توالت و روشویی توالت، کمی سیمان از سقف ریخته و فهمیدیم موج انفجار باعث این اتفاق بوده. شب که خوابیدیم به سقف خیره شدم و دیدم ترکهایی که شب قبل در سقف دیده بودم انگار بزرگتر شده و کمی پوست انداخته! من هر شب قبل از خواب ساعتها به سقف خیره میشدم و فکر میکردم، تمام درزهای سقف را از بر شده بودم، به نظرم آمد آن پوستهها و یکی دو تا از ترکها شب قبل نبوده. عمه بتول و عمه زهره وقتی سقف را دیدن هر دو شوکه شدند و حرفم را تصدیق کردند. موج انفجار باعث شده بود سقف خانه عمهها دو ترک بردارد و ترک قبلی هم عمیقتر شود! آن شب تا صبح نخوابیدم، برای اولین بار در عمرم فهمیدم چقدر مرگ میتواند نزدیک باشد! چقدر ساده آدم میتواند زیر آوار بماند و برای عدهای «تلفات جنگی» محسوب شود. تقریبا بعد از آن شب همه مطمئن بودیم که اگر یک یا دو انفجار دیگر به آن شدت نزدیک تر اتفاق بیفتد، سقف خانه بر سرمان آوار میشود. آن شب حتی از وقتی که مجبور به ترک خانه خودمان شدیم هم بیشتر ترسیدم.

آن شب مامان خوابی دید که فردا برایمان تعریف کرد. گفت قبل از خواب از شدت ناراحتی و کلافگی اسم همه عزیزانش را که سالهاست از دست داده از ته دل صدا زده: «عمه، عمو، زنعمو، مامان… تو رو خدا دعا کنین جنگ تموم شه، خسته شدیم، حالمون خوب نیست…» چشمانش را میبندند که عمو یعنی پدربزرگم را در خواب میبیند و رو به مامان میگوید: «جنگ تموم میشه عامو، جنگ تموم میشه». مامان گفت بعد از دیدن این خواب دلش آرام گرفته و مطمین است که به زودی جنگ تمام میشود و ۴ روز بعد آتشبس اعلام شد.
فردای آن شب هولناک دوباره با پیمان حرف زدم و جریان سقف خانه و دستشویی را به او گفتم اما واقعا «لعنت بر دهانی که بیموقع باز شود». گفتن من همانا و چند برابر شدن نگرانی پیمان همانا. از آن شب پیمان پایش را کرد در یک کفش که باید به ترکیه برویم، هر شب زنگ میزد با خواهش و التماس و عصبانیت این را تکرار میکرد. یک شب گفت: «اگه نرین منم خونه رو میفروشم و میام تهران! میام با هم زیر بمبارون باشیم! و میرم میجنگم جدی میگم، اگه قراره زمینی حمله کنن و شماها آسیب ببینین این زندگی رو میخوام چی کار میام ایران و میرم میجنگم.»
گفتم: «درد و بلات بخوره تو سر اونایی که اون طرف نشستن و دامبولی دیمبول راه انداختن که دارم میرم به تهران! دارم میرم به تهران! و دار رو سر بدبختی و کشته شدن و خون ما جشن بگیرن! ولی عزیزم تصمیم احساسی نگیر، خواهش میکنم، الان وقت اومدن تو نیست! من اینجا خودم اضافیم و سربارم! تو میخوای بیای چی کار کنی! الان بیشتر از همیشه ما به بودن تو احتیاج داریم! میفهمم تحت فشاری خیلی ولی منم پر از استرسم و خواهش میکنم منو تحت فشار نذار.»
اما هیچ فایدهای نداشت، این بحث میان ما تا شب قبل از آتشبس ادامه داشت. در این جنگ ما یک بار آواره شده بودیم و حالا دوباره آواره شدن پدر و مادرم آن هم در این سن و سال در چند قدمی ما بود. با خودم فکر میکردم که «پدر و مادرم که ترکی بلد نیستن، خیلی اذیت میشن حتی برای یه خرید ساده! بعدشم تو ترکیه انقدر با پناهندهها بد رفتار میکنن!»
به حرفهای عمه مریم فکر میکردم که میگفت: «وقتی تو جنگ ۸ ساله، از آبادان پناه آورده بودیم به أصفهان توی مدرسه به جای جنگزده بهمون میگفتن زنگزده و میخندیدن! خیلی مسخرمون میکردن، خیلی سخت گذشت به خصوص که بچه بودیم، هنوز یادمه.»
به افغانستانیها فکر میکردم که به خاطر آوارگیشان چقدر از ما ایرانیها زخم زبان میخورند و حتی آنهایی که در ایران به دنیا آمدهاند هنوز هم شهروند ایرانی به حساب نمیآیند. به قول فاطمه، دوست افغانستانیم «این دنیا یک وطن به ما بدهکاره»!
حالا بیشتر از قبل، از جنگ میترسم چون واقعیت سیاهش را دیدم و آن را زندگی کردم. ترک برداشتن دیوار خانه ما، سقف خانه عمه بتول و عمه زهره و آوارگی هولناکترین تجربه جنگ بود. با خودم فکر میکنم اگر فقط دو بار دیگر انفجار مهیبی در نزدیکی خانه ما رخ میداد قطعا من الان اینجا نبودم تا برای شما روایت زندگی در جنگ را بنویسم و احتمالا اینترنشنال نامم را به عنوان «تلفات جنگی» در فتوحات ملوکانه خودشان زیرنویس میکردند.
آزاده صادقی



