وقتی خبر مرگ پرویز قلیچخانی رسید، بسیاری از او نوشتند؛ از کاپیتان تیم ملی،از قهرمان آسیا، از زندانی سیاسی دوران شاه،از تبعیدی سالهای پس از انقلاب، از صدای معترضان،از مردی که عمرش را در دفاع از آرمانهایش گذراند.
همه اینها درست است. اما مرگ، گاهی فرصتی میشود برای دیدن آنچه در هیاهوی ستایشها گم میشود؛ خودِ انسان.
پرویز، پیش از آنکه قهرمان باشد، انسان بود. انسانی با همه روشناییها و سایههایش.
دخترش اولدوز، در سوگ او از عشق و درد در کنار هم سخن گفت. از پدری که دوستش داشت، اما از او رنج نیز برده بود. از بخشش گفت، زیرا میدانست انسانها تنها از فضیلت ساخته نشدهاند.
و همسر پیشینش، فاطی خانم، که براستی هم خانم بود و هم گل، که از پرویز میگفت در میان اندوه فقدان، نه از اسطورهای شکستناپذیر، که از رفیقی قدیمی یاد کرد؛ از فصلی مشترک در زندگی، و از دخترانی که ثمره آن عشق بودند.
شاید همین دو نوشته، بیش از هزاران بیانیه سیاسی، حقیقت پرویز را روایت کنند.
نه قهرمانی بیخطا، و نه مردی شکستخورده. فقط انسانی که زندگی کرد.
انسانی که روزگاری هزاران نفر نامش را در ورزشگاهها فریاد میزدند، اما شبهایی نیز بود که در تنهایی خود، با خاطرات، حسرتها و شکستهایش روبهرو میشد.
سالهای تبعید، سالهای سنگینی بودند. آرمانهایی که برایشان جنگیده بود، یکی پس از دیگری در برابر واقعیتهای تلخ تاریخ رنگ باختند.ی اران پراکنده شدند.سازمانها شکست خوردند. و مردی که زمانی در متن رویدادها بود، آرامآرام به حاشیه رانده شد.
او نشریه «آرش» را منتشر میکرد؛ نامی برگرفته از تیر آرش، اما گویی تیرها سالها پیش رها شده بودند و خود تیرانداز، خستهتر از آن بود که هنوز در سودای فتح مرزی تازه باشد.
گاهی در سکوت، گاهی با اندوه، و گاهی با پناه بردن به بطریای که قرار بود ساعتی درد را خاموش کند.
مردم، قهرمان خود را میدیدند. اما کمتر کسی از زخمهای او خبر داشت.
و شاید همینجاست که باید از قهرمانسازی فاصله گرفت.
جامعهای که همه چیز را به قهرمان و ضدقهرمان تبدیل میکند، از دیدن انسان بازمیماند.
همانگونه که سالها درباره تختی، صمد بهرنگی و دهها چهره دیگر، افسانهها جای واقعیت را گرفتند، درباره پرویز نیز خطر آن هست که انسان در پشت تصویر اسطوره گم شود.
اما حقیقت، نه در افسانه است و نه در تخریب، حقیقت در پذیرش تمامیت یک زندگی است .
پرویز قلیچخانی، مردی بود با شجاعتها و خطاهایش، با وفاداریها و لغزشهایش، با عشقهایش و پشیمانیهایش. نه قدیس بود، نه شیطان. فقط انسانی بود که بار زمانهای دشوار را بر دوش کشید.
و شاید تلخترین تصویر زندگی او این باشد: مردی که سالها غم مردم را خورد، اما کمتر کسی از غمهای او پرسید. مردی که برای بسیاری پناه بود، اما خود، در سالهای پایانی، پناهی نمییافت .
اکنون که رفته است، نه نیازی به تقدیس دارد و نه به محاکمه. شاید کافی باشد که به یادش بیاوریم؛ همانگونه که بود.
انسانی از گوشت و خون، با قلبی که شکست، با آرزوهایی که همه به سرانجام نرسیدند، و با نامی که در حافظه یک نسل باقی خواهد ماند، به یقین .
نه به عنوان «پرویز کبیر»؛ب لکه به عنوان پرویز. انسانی که زندگی کرد، رنج کشید، دوست داشت، خطا کرد، پشیمان شد، و سرانجام، همچون همه ما، از صحنه زندگی گذشت .
و شاید همینجاست که باید از قهرمانسازی و افسانهپردازی فاصله گرفت. جامعهای که همه چیز را به قهرمان و ضدقهرمان تبدیل میکند، از دیدن انسان بازمیماند.
سالها در تاریخ معاصر ایران، روایتهایی ساخته شدند که گاه از خود واقعیت نیرومندتر شدند. درباره مرگ غلامرضا تختی، بسیاری بیدرنگ انگشت اتهام را به سوی حکومت وقت پهلوی گرفتند؛ درباره صمد بهرنگی نیز افسانههایی شکل گرفت که گویی هر حادثه تلخی تنها میتوانست حاصل دست پنهان قدرت باشد. نسلهایی با این روایتها زیستند، بیآنکه همیشه فرصت یا تمایل بازنگری در آنها را داشته باشند.
اما روشنفکری، اگر معنایی داشته باشد، در وفاداری به حقیقت است؛ حتی زمانی که حقیقت با باورهای دیرینه ما سازگار نباشد.
حقیقت، نه از شاه بت میسازد و نه از مخالفانش. نه از چپ قدیس میآفریند و نه از راست. و نه انسان را در پای اسطوره قربانی میکند.
پرویز نیز از این قاعده مستثنا نبوده و نیست .اگر امروز تنها از شجاعتهای او بگوییم و در مقابل خطاهایش سکوت کنیم، به همان راهی رفتهایم که سالها از آن انتقاد کردهایم.
او مردی بود که برای عدالت جنگید، اما از زخمهای عدالتخواهان نیز در امان نماند. برای مردم دل سوزاند، اما در زندگی شخصی خود نیز اشتباه کرد. دوست داشت، دل شکست، پشیمان شد و بار پشیمانی را تا سالهای پایانی عمر با خود حمل کرد. شاید بزرگی او نه در بیخطا بودن، که در همین انسان بودن نهفته باشد.
و در پایان باید بگویم،
و سرانجام، بازی به دقیقههای پایانی رسید.
کاپیتانی که روزگاری در میدانهای فوتبال، با هوش و جسارت خود گلهای بهیادماندنی میآفرید، این بار در میدان زندگی به آخر خط رسیده بود.
تن رنجور شده بود. حافظه، آرامآرام از ساحل ذهن دور میشد. و سالهای سنگین تبعید و تنهایی، رد خود را بر چهره و جان او گذاشته بودند.
اما حتی در واپسین روزها نیز دستهایی بودند که او را تنها نگذاشتند.
در کنار خانواده، دوستان و عزیزانش، خانم نجمه موسوی یار همیشگی او نیز با مهر و وفاداری در کنار او تا به آخر ایستاد و پس از مرگش، در راه تحقق آخرین خواست انسانی او کوشید؛ تا پیکر مردی که سالها با بیماری جنگیده بود، در اختیار پژوهشهای دانشگاهی سرطان قرار گیرد؛ شاید آنچه از این جسم خسته باقی مانده بود، بتواند به زندگی و سلامت دیگران یاری رساند.
و چه پایان شایستهای برای مردی که همه عمر، به شکلی یا شکلی دیگر، در اندیشه انسان بود.
اکنون سوت پایان به صدا درآمده است.
تماشاگران از ورزشگاه زندگی بیرون میروند. شعارها فرو مینشینند. پرچمها جمع میشوند.
و آنچه باقی میماند، نه اسطوره است و نه افسانه.
تنها خاطره انسانی است که با همه روشناییها و تاریکیهایش زیست.
پرویز، بازی خود را به پایان رساند.
نه بینقص، نه شکستناپذیر، بلکه انسانی .
و شاید همین، زیباترین گل او در آخرین مسابقه زندگیش بود . به درود پرویز عزیز ،



